چهارشنبه ۱۶ دى ۱۳۸۳ - ۲۳ ذيقعده ۱۴۲۵ - ۵ ژانويه ۲۰۰۵ - سال ششم - شماره ۱۶۴۸
ادبيات
sLogo.gif
E-Mail: Art@javandaily.com    Tel: 8807116
JAVAN
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
داخلى
ايران و جهان
اقتصادى
گزارش
طنز و كاريكاتور
گفت وگوى
ادبيات
حوادث
اجتماعى
ورزشى
ادب و هنر
آرشيو
تماس با ما
داستان كوتاه
نقد داستان «بازگشت»
قصه هاى خواندنى
داستان كوتاه
بازگشت
012660.jpg
احمد دهقان


يك لشكر جمع شده بوديم رو ريل و منتظر بوديم تا بيايند و ما كهنه سربازان داوطلب اين جنگ پايان يافته را به شهرها و خانه هامان برسانند. هوا گرم بود؛ خيلى گرم.
غروب بود كه جمع مان كردند پشت سيم خاردار پادگان و به اين بهانه كه بايد بازرسى شويم، دار و ندارمان را پخش زمين كردند. چيزى نداشتيم، جز يك مشت لباس خاكى و كهنه و پوتين هاى رنگ و رو رفته و چتر منور و چند تا پوكه به يادگار از تيرهايى كه شليك كرده بوديم. همه غنيمت مان از جوانى و جنگ همين بود.
«لان جان سيلور» مان كه يك پا و يك چشم نداشت، از اول گفت كه سرنيزه اش را با خود خواهد برد و همين شد كه وقتى نوبت به او رسيد، از آن سوى سيم خاردارها، چشم دوختيم به بازرس كلاه قرمز كه چه مى كند و او يكى يكى رخت و لباس لان جان را ريخت بيرون، زير پيراهن زرد، شلوار خاكى كه تنها يك پاچه داشت و ... دست كرد تو ساك و سر نيزه را كشيد بيرون. بازرس كلاه قرمز سرنيزه را زد پر بال خودش و آرام گفت خدا را شكر كن كه اين آخرين بارى است كه همديگر را مى بينيم و گرنه ... ادامه نداد، لان جان آمد و كوت شديم پشت سيم خاردار.
فرمانده جمع مان كرد يك جا. پانزده نفر بوديم. آستين هاى پيراهن خاكى فرمانده ريش ريش بود. در اين حمله آخر، با پاى مجروح پنج كيلومتر سينه خيز عقب آمده بود. همچنان مى لنگيد و لاغر بود و با صورت استخوانى و آفتاب سوخته و با موها و ريش هاى به هم ريخته و پر از خاك.
دستور داد بنشينيم. نشستيم اما نه به دستور كه ديگر وقت فرمان بردن نبود. نمى خواستيم اين دم آخرى طور ديگرى رفتار كنيم و فرمانده فكر كند ديگر فرمانده مان نيست.
فرمانده دست به كمر زد و آرام گفت: اين هم آخرين روز جنگ. قرار شده وقتى رسيديم، مردم بيايند به استقبال مان. كلى گاو و گوسفند آماده كرده اند و گل فروشى ها خالى شده. قرار است براى اين آخرين استقبال سنگ تمام بگذارند. و از شماها كه افتخار دين و ميهن هستيد، تجليل كنند.
بعد كه دستور آزاد باش داد، ولو شديم روى خاك ها و حرف ها گل كرد. گيج بوديم كه بعد از جنگ چه كنيم . عده اى مى خواستند بروند دنبال درس، عده اى پى كار و زندگى و ... بيشترمان نمى دانستيم كه چه بايد بكنيم.
تازه صحبت ها گل انداخته بود. لان جان كه از همان اول گوش روى ريل گذاشته بود، بلند گفت: آمد، آمد...
موج افتاد تو لشكر كه منتظر بوديم. برخاستيم و دست ها را سايبان چشم كرديم. قطار نفس نفس مى زد و در سراب پيچ و تاب مى خورد و مى آمد. چند نفر، رو ريل دويدند و ديگران را كنار زدند كه قطار مى خواهد بايستد و دور شويد. كوچه باز كرديم. كوله ها را برداشتيم رو دوش انداختيم و منتظر ايستاديم قطار كه ايستاد بريزيم تو و زودتر جا بگيريم. لان جان گفت: زودتر سه تا كوپه بگيريد، سه تا. امشب تا صبح بيدار مى مانيم...
قطار تند آمد و بى آنكه سرعتش را كم كند، از ميان ما گذشت و تنها مسافرانش را ديديم كه از پشت شيشه ها زل زده بودند به درياى آدم و بعضى هاشان مى خنديدند و بعضى ديگر دست تكان مى دادند.
برگشتيم سر جامان، خورشيد در حال غروب بود. شايد به همين خاطر صحبت ها فروكش كرد. زانو بغل گرفتيم، به همديگر زل زديم و گذشته مان را در ديگرى ديديم. همه اش جنگ بود و رزم شبانه و شوخى ها و خنده هاى نوجوانى و جوانى.
يكى فرياد زد: قطار، قطار آمد.
باز عده اى خودشان را انداختند وسط كه مثلاً ديگران را از روى ريل دور كنند و قطار زودتر بايستد و سوار شويم كه در شهرها منتظرمان هستند. قطار هوهوكنان آمد و جمعيت حيران را دو شقه كرد و تند گذشت.
دوباره برگشتيم سرجامان، اين بار يكى دفترچه قرمز رنگى در آورد و داد دستمان كه نشانى هاتان را بنويسيد، شايد بعد از جنگ سرى به هم زديم، و همين شد كه ديگران هم كاغذى برداشتند و شروع كردند به نوشتن و سومين قطار هم آمد و رفت بى آنكه از سرجامان تكان بخوريم. آفتاب غروب كرد. خواستيم برگرديم پشت سيم خاردار نمازمان را بخوانيم كه راهمان ندادند و گفتند رو برگه هاتان مهر خروج خورده و حق برگشت نداريد و فقط يك شيلنگى انداخت اين طرف .
هوا تاريك شده بود. باز هم تو تاريكى حرف زديم و از گذشته گفتيم و از كسانى كه در اين حمله آخرى شهيد شده اند و رضا كوچكترين جنگ جوى داوطلب در ميان ما غصه شان را خورد كه اگر چند روز ديگر زنده مى ماندند، حالا همراه مان بودند. بعد يكى يكى كوله ها را بالش كرديم و دراز كشيديم. همهمه جمعيت پراكنده در دو طرف ريل فروكش كرد و ديگر كسى توجه نمى كرد به قطارهايى كه از جنوب مى آمدند و مقصدشان شهرهاى مركزى بود. همه مى دانستيم كه اين ها براى بردن ما نمى آيند.
لشكر به خواب رفت و در بيدارى و نيمه بيدارى صداهايى برمى خاست و گاهى يكى كه بيدار مانده بود ، مى گفت قطار آمد و قطار آمد و وقتى چشم باز مى كرديم، در ميان روشنايى زودگذر واگن ها، مردم را مى ديديم كه ميخ شده اند و به شيشه ها چسبيده اند و ما را نگاه مى كنند. اين وضع مان بود تا وقتى كه يكى فرياد كشيد: نماز صبح ...
صبح بود.
خورشيد كه در آمد، جمعيت از كوره در رفت. مانده بوديم آنجا و هيچ كس توجهى به ما نمى كرد. گويى فراموش شده بوديم. اينجا بود كه فرمانده گروهان فرياد كشيد: ديگر بس است. از ديروز اينجا ما را نگه داشته اند و همه اش مى گويند قطار مى فرستيم. استقبال و گل نمى خواهيم، زن و بچه و پدر و مادرمان منتظر هستند؛ آن هم بعد از چند سال.
و ما خوب مى دانستيم كه او در اشتياق تنها دخترش «رويا» مى سوزد. چرا كه در هنگامه جنگ و وقتى كه كار سخت مى شد، دزدكى عكس او را در مى آورد و مى بوسيد و ما نگاه هامان را مى دزديديم كه هيچ چيز نديده ايم. پس از آن بود كه بچه ها هم فرياد كشيدند. هركس چيزى گفت. يكى فرمانده را به دوش كشيد و فرمانده ادامه داد: از پارسال تا حالا از گروهان من فقط پانزده نفر باقى مانده. من ديگر تحمل ندارم. اگر قطار نمى فرستند تا به خانه هامان برگرديم، خودمان جلوى قطارها را مى گيريم و مجبورشان مى كنيم تا ما را هم ببرند.
لشكر جمع شد روى ريل. ديگر هيچ كس حرف نمى زد. همه نگاه ها به روبه رو بود. قطار از دور مانند مار زخمى پيچ مى خورد و در سراب مى شكست و مى آمد. از جامان جنب نخورديم. قطار بوق كشيد آمد و جلوى پاى اولين نفر ترمز كرد. بعد از آن بود كه ريختيم بالا. لان جان با عصا شيشه را شكست. رضا رو دوش يكى رفت و پريد بالا. صداى خرد شدن شيشه از همه جا مى آمد. فرمانده در را از جا كند. مردم وحشت كرده بودند و زن ها جيغ مى كشيدند. ما رام شدنى نبوديم.
قطار پر شد از كهنه سربازان داوطلب جنگ كه ما بوديم. مردم را از كوپه ها بيرون ريختيم و جايگزين آن ها شديم. اما باز هم قطار حركت نكرد. شرشر عرق مى ريختيم اما خوشحال بوديم. تا اين كه گفتند: فرماندهان ما با رييس قطار حرف زده اند و توافق كرده اند از كوپه ها بيرون بياييم و تو راهروها بنشينيم و همه چيز به صلح وصفا تمام شود.
فرمانده گروهان ما را تو سالن جمع كرد. پشت سر هم رديف شديم. فرمانده به غيظ گفت: عيبى ندارد. فقط همين يك روز را تحمل كنيد.
بعد همه مان جمع شديم بين دو واگن و زانو در بغل گرفتيم و كنار ساك ها و كيسه هاى انفرادى مان نشستيم . قطار آرام به راه افتاد.
باز سكوت بود و سكوت و تنها صداى تلق تلق را مى شنيديم. در خودمان غرق بوديم؛ در گذشته مان، حال و آينده مان. كه مامور لباس آبى قطار، جمعيت توى سالن را كنار زد و آمد بالاى سرمان ايستاد. لحظه اى نگاه مان كرد و سپس بر سرمان فرياد كشيد:
آهاى، چرا اين جا نشستيد؟ بلند شويد، مردم مى خواهند بروند مستراح.
همه مان برخاستيم اما نمى دانستيم كجا بايد بنشينيم.
نقد داستان «بازگشت»
بازگشت از اميد و ارزش و حماسه ها
دفتر هنر و ادبيات داستانى در حلقه نقد دوشنبه ها، داستان كوتاه «بازگشت» اثر احمد دهقان را در جمع اهالى قلم به نقد كشيد. در اين نشست پس از تبادل اخبار فرهنگى هنرى، مدير دفتر (مجتبى شاكرى) در بخشى از سخنان خود گفت: توسعه رسانه هاى ديدارى و شنيدارى پس از انقلاب به ويژه فراوانى شمارگان نشريات مكتوب، بستر خوبى را براى چاپ آثار ادبى هنرى فراهم كرده است؛ پديده اى كه پيش از انقلاب وجود نداشت.
وى گفت: تكرار چاپ داستان هاى كوتاه در چند قالب كتاب، نشريه، روزنامه ، گاه شمارگان يك اثر را تا چند صدهزار مى رساند و نبايد تنها قضاوت را به چاپ اثر در كتاب محدود كرد. توسعه كارگاه هاى داستان نويسى و تشكيل حلقه هاى نقد و خلق آثار داستانى به طور چشمگيرى رو به افزايش است. تنها دفتر هنر و ادبيات داستانى سازمان بسيج دانشجويى، طى دو سال و نيم، ازآغاز به كار خود، پنج كارگاه داستان نويسى و بيش از صد جلسه، حلقه نقد داستان و رمان برگزار كرده است و نقد آن در دسترس دانشجويان سراسر كشور مى باشد.
اكنون كه هشتمين يادواره شهدا و نكوداشت جلوه هاى ايثار دانشجوى كشور در حال برگزارى است، قطعاً با پايان يافتن داورى بخش داستان، جمعيت جديدى از قلمداران ناشناخته به جمع نويسندگان مى پيوندند. بايد اين سرمايه ها را پاس داشت.
جلسه در ادامه با مديريت اميرعباس جعفرى، نقد داستان «بازگشت» را پى گرفت.
مديرجلسه:
احمد دهقان سرمايه خاطراتش را در دوران دفاع مقدس در قالب داستان هاى كوتاه و خاطرات در روزنامه ها و نشريات به چاپ رسانده است؛ «ستاره شلمچه»، «روزهاى آخر»، «گردان چهارنفره» از خاطرات اوست و «سفر به گراى ۲۷۰ درجه» رمانى است از اين نويسنده كه جوايز متعددى را به عنوان رمان دفاع مقدس به خود اختصاص داد. دهقان هم اكنون نيز در دفتر ادبيات مقاومت حوزه هنرى به ساماندهى خاطرات رزمندگان مشغول است. عضويت در هيات داورى آثار داستانى بنياد حفظ آثار و وزارت ارشاد در موضوع دفاع مقدس نيز بخشى از فعاليت هاى اوست. جعفرى در مورد داستان «بازگشت» گفت: كسانى كه از نزديك پادگان دو كوهه و ريل قطارى كه از كنار آن مى گذرد را ديده باشند با خواندن داستان «بازگشت»، آن منطقه براى شان تداعى مى شود. جايى كه در دوران جنگ به دليل تعداد زياد مسافران رزمنده، قطار در مقابل پادگان دو كوهه مى ايستاد و با نبود ايستگاه در رفت و بازگشت، رزمندگان را سوار و پياده مى كرد و به اصطلاح رزمندگان، دل آور و دلبر بود.
در اين داستان كه به نظر مى رسد زمان آن يك يا چند روز پس از پذيرش قطعنامه ۵۹۸ باشد، تعدادى از بسيجيان هم گردانى قصد بازگشت دارند. «بازگشت» داستان حادثه و يا شخصيت محور نيست. نويسنده با بيان موقعيت ، عقايد خود را بيان مى كند.
وى از منتقدان خواست تا نقطه نظرات خود را در اين باره بيان كنند.
مجتبى حبيبى:
به كارگيرى اصطلاح كهنه سربازان جنگ به عنوان ترجيع بند در اين داستان قياس پنهانى است كه نويسنده با سربازان امريكايى و بازگشتگان آنان از جنگ ويتنام مى كند و اصطلاح كهنه سربازان مربوط به همان ماجراست. دهقان همان رفتار سرخورده كهنه سربازان امريكايى را در لايه لايه و سطر سطر داستان به رزمندگانى نسبت مى دهد كه هشت سال دفاع مقدس از حماسه آفرينى و عطر وجودشان رمق گرفته است. اين قياس با تكيه بر كدام واقعيت قابل اعتنا صورت مى گيرد؟ اگر در بيشتر جنگ هاى دنيا بازماندگان جنگ معضلى اجتماعى تلقى مى شوند ربطش با جامعه ما چيست؟ آن هم يك روز پس از پذيرش قطعنامه. اگر بودن در سختى ها و دور بودن از مزاياى اجتماعى، تحصيل، اشتغال و رفاهيات آنان را معترض به همه چيز و همه كس مى كند اين مربوط به يك روز پس از جنگ نيست؛ ضمن اين كه اين پديده در جنگ هشت ساله ما به گونه اى بديع حل شد. تحصيل در كنار رزم رفتارى جا افتاده بود و احساس خسارت نكردن اخلاقى، روحى جارى در سخت ترين لحظات پيشروى يا عقب نشينى و مجروحيت و شهادت ها بود. ولى در «بازگشت» بسيجيانى را مى بينيم كه سرخورده از گذشته و تهى از روحيه انسانى و با منطقى سست، راه بر قطار مى بندند، شيشه هاى آن را مى شكنند و در آن را از جا در مى آورند و بى هيچ گفت وگو مردم را از كوپه ها بيرون مى ريزند و به گفته راوى رام شدنى هم نيستند و همه اين ها در حالى است كه با مسوولان قطار و لوكوموتيو ران هيچ گونه هماهنگى صورت نگرفته است و نايستادن آن قطارهايى كه گذشته اند گناهى براى آنان نبوده است.
استفاده از جان سيلور كه نماد دزد دريايى است، مى توانست جنبه طنز داشته باشد؛ ولى آشكار شدن رفتارهاى خشن و طلبكارانه به اين نام جنبه اى فراتر از طنز مى دهد.
اين منتقد گفت: سابقه دهقان در جنگ نمى تواند مجوز چنين سياه نمايى اى باشد.
يكى از حاضران با مرور فرازهايى از داستان گفت: نويسنده با كلى كردن آن گروه پانزده نفرى آن ها را نمادى از دفاع هشت ساله ما نشان مى دهد و عجيب و باورناپذير آن است كه در ماجراى راه بستن بر قطار، حتى يك نفر از آن ها معترض به ديگران نمى شود، در حالى كه واقعيت چنين يك دستى، آن هم در مساله اى كه منطق سست ضد انسانى دارد، نمى توانيم پيدا كنيم.
تكليف مدارى و ولايت محورى از ويژگى هاى برجسته بسيجيان بود كه هم در جنگ و هم تا به امروز اتكاء و افتخارشان به همين نكته است و امام خمينى با شناخت دقيقى كه از روحيه شهادت طلبى بسيجيان داشت، پيام پذيرش قطعنامه را صادر كرد و آن را جام زهر ناميد و تاكيد كرد كه بر پدر پير شما هم سخت مى گذرد.
حال جاى اين سوال باقى است كه از آقاى دهقان بپرسيم چطور آن مردان بزرگ به فاصله يك روز آنقدر كوچك شده اند كه براى دير يا زود شدن رسيدن شان به شهر، راه بر قطار و مردم مى بندند و يك نفر از آن پانزده تن ديگران را تقبيح نمى كند.
ديگر حاضر در جلسه گفت: اصلى ترين عنصر در بازگشت، مضمون آن است، شخصيت ها در حد تيپ  هستند و حادثه پيش برنده طرح داستان نيست. زاويه ديد داستان من راوى و پرداخت آن ساده و نزديك به خاطره است. من با توجه به سابقه نويسنده در دفاع مقدس، نگاه اين چنين را به رفتار بسيجيان كم لطفى ايشان به اين مقوله مى دانم.
رزمندگان ما هيچ گاه انتظار گاو و گوسفند كشتن و ... نداشتند و هيچ گاه هم به شكستن شيشه هاى قطار و بيرون ريختن مردم از كوپه هاى شان دست نزدند. عواطف عمومى جامعه هم آنقدر با آن ها فاصله پيدا نكرده بود كه به مذمت رزمندگان دست بزند. البته فيلم ها و داستان هايى بعدها چنين حرمت شكنى اى كردند؛ ولى در زمان پذيرش قطعنامه، همه دقت داشتند كه حرمت و ارج و مقام رزمندگان حفظ شود. من درونمايه «بازگشت» را نه واقع گرايانه و نه منصفانه مى دانم.
احمد شاكرى: گفت: پيش از ورود به نقد اين داستان، بايد موقعيت زمانى اين گروه را درك كرد. اگرچه داستان زمانى كمتر از يك روز كامل (پيش از غروب تا طلوع آفتاب روز بعد) را روايت مى كند، ولى پس زمينه هاى ديگرى براى رفتارهاى به ظاهر غيرمنطقى آن ها وجود دارد. آن ها نوجوانانى بودند كه در جنگ به جوانى رسيده اند. شعارهايى چون «راه قدس از كربلا مى گذرد» آن ها را در صحنه هاى خطر نگه داشت و اكنون با عقب نشينى از فاو و شيميايى سنگين آن منطقه و در شرايط پذيرش قطعنامه و ترك شعارهايى كه سال ها آن را تكرار كرده بودند به عقب بر مى گردند.
اگر پس از فتح خرمشهر بود، توجيه بازگشت با فتح از نظر روانى تحمل پذيرتر بود؛ ولى آن ها خيلى چيزها را از دست رفته مى بينند و از هر چيز بهانه درست مى كنند و دست به اعتراض مى زنند. از بازرسى پادگان، از توقف نكردن قطارها، از زير آفتاب ماندن و ... با توصيف موقعيت زمانى، رفتار آن ها دور از ذهن نيست. اگر چه از جنبه ولايى بسيارى از رزمندگان خود را تطبيق دادند؛ ولى برخى در هجوم پرسش ها به ذهنشان و گذشته اى را كه هزينه كرده بودند از دست رفته مى ديدند.
چون آن ها خودشان را با جنگ تعريف كرده بودند و با پايان يافتن آن ديگر هويتى براى خود و جايگاهى در بين مردم نمى ديدند. به اين ترتيب رفتار آن گروه پانزده نفرى در آن شرايط زمانى و موقعيت روحى با قضاوت امروز ما متفاوت است.
محمد على گودينى:
گفت: «بازگشت»، در رديف ادبيات سياه و ضد جنگ نيست. داستان اعتراض است و صحنه هاى آن كاركرد نمادين دارد. مردمى سوار بر قطار، عبور مى كنند. رزمندگانى خسته زمينگير شده اند. نه راهى براى بازگشت به مكان قبلى و نه چاره اى براى رفتن به شهر دارند. گذشته هاى شان را بايد در تاريكى و زل زدن به چهره يكديگر با هم مرور كنند و ديگر پادگان كه زمانى خانه راحت و رزم آنان بود، پذيراى آنان نيست. شوريدن بر چنين وضعيتى هشدار به رفاه طلبى و بى مسووليتى مسوولان و جامعه پس از جنگ است. با شناختى كه من از آثار احمد دهقان دارم نمى توانم كار او را ضد جنگ بدانم. «بازگشت»، يك داستان موقعيت است.
اشخاص و حوادث در آن نقش تعيين كننده ندارند. من قبول دارم كه جريان داستان سنخيتى با واقعيت رزمندگان ندارد؛ بلكه دهقان بنا داشت حرفى را در قالب داستان بزند و به نظر من موفق شد.
فهيمه روح الهى در پاسخ به منتقدانى كه با تكيه بر سابقه نويسنده در جنگ سياه نمايى او را در اثر ناديده مى گيرند گفت: ضميمه كردن زندگى نويسنده به اثر قابل قبول نيست. منطق درونى اثر بايد از خود اثر دفاع كند و افزود: به كار بردن لفظ ما در اين داستان هويت جمعى دادن به رفتارى است كه ما مطمئنيم رفتار همه و اكثريت قريب به اتفاق رزمندگان، خلاف اين بود.
احمد شاكرى در بخش ديگرى از نقد خود گفت: من بنا بر دلايلى «بازگشت» را نه داستان اعتراض بلكه در رده ادبيات سياه مى دانم و البته اين قضاوتم درباره اثر است و نه شخصيت نويسنده. نكته اول بى هويتى شخصيت هاست، گويى همانند فيلم «غلاف تمام فلزى» كه در آن نوجوانان را براى جنگ حرفه اى تربيت مى كنند و هويتى جز جنگ ندارند، گروه پانزده نفره اين داستان هم سرمايه نوجوانى و جوانى شان با پايان جنگ، خرت و پرت هاى ناقابلى است كه اكنون در ساك و جيب شان است. نكته دوم ترديد بر يقينيات است. انگيزه و علتى كه اين افراد را به ميدان نبرد كشيده دين باورى، ولايت مدارى و دفاع در برابر متجاوز با چه استدلالى در آن ترديد ايجاد شده و يا شايد از ابتدا يقينى در كار نبوده. نكته سوم، مطرح كردن زخم ها، دردها، ناكامى ها و معضلات اجتماعى كه در جنگ هاى دنيا با فروكش كردن جنگ به سراغ جامعه مى آيد و بحران هاى روحى و اجتماعى را دامن مى زند، در اين داستان با صحنه هاى نمادين ديدگاه بازگشتگان از جنگ ويتنام و كهنه سربازان سرخورده را نشان مى دهد. كسانى كه بازيچه دست سياست بازان، جوانى شان را از دست داده بودند. چنين نظيره سازى هايى نمادين، سياه است.
اين منتقد گفت: ممكن است نويسنده بگويد من در جايى شاهد اين واقعيت بوده ام. البته گرايش غالب آقاى دهقان خاطره نويسى است و در «ستاره شلمچه» و حتى در رمان «سفر به گراى ۲۷۰ درجه» هم گرايش خاطره نويسى شان مشخص بود. بازگشت حتى اگر از صحنه اى واقعى داستانى شده باشد در بطن خود منطقى را پنهان دارد كه مى خواهد ما را با بيان مقدماتى به نتيجه موردنظر نويسنده برساند. اين گروه رزمنده با استدلالى احساسى با تكيه بر كمبودها و بى تفاوتى هاى جامعه مى كوشند تا رفتار غيرعقلايى خود را تحت نام رزمنده موجه نشان دهند. در حالى كه اين ها نسبت به اصل دفاع مشكل دارند و در جايى از داستان آن را به شور جوانى نسبت مى دهند. بهانه كمبودها و بى اقبالى مردم تنها راه گريزى براى رفتارهاى غيرعاقلانه آن هاست. چون نمى دانند براى چه چيز جنگيده اند و تنها ره آورد خود را از جنگ، كوله و چند شئ بى ارزش مى دانند. نويسنده با پرهيز از تحليل عقلى جنگ، نقش انگيزه الهى و جايگاه ولى فقيه را با تحليلى سطحى و احساسى جايگزين رفتارى محكم و مستدل كرده است. اين منتقد گفت: صغرى و كبرايى را من در اين كار ديدم كه مى گويد با ما تحقيرآميز برخورد مى شود و با هر كه تحقيرآميز برخورد شود زندگى اش را باخته است و نتيجه مى شود، پس ما زندگى مان را باخته ايم؛ البته در مورد اين صغرى و كبرى و نتيجه جاى خدشه بسيار است.
وى افزود: تكيه بر غيرمحكمات شرعى و عقلى براى باقى ماندن بر ارزش ها راه به جايى نمى برد و در رويارويى با ناملايمات اصل بودن در جنگ و دفاع را زير سوال مى برد و من با اين دلايل داستان بازگشت را جزو ادبيات سياه و ضد جنگ مى دانم.
مدير جلسه با جمع بندى نقطه نظرات ارايه شده با دسته بندى آن ها گفت: زمانى كه داستان جنبه تاريخى پيدا مى كند، مهمترين وظيفه نويسنده پايبندى به واقعيات تاريخى است. برايند واقعيت پيش روى ما است. ما وظيفه داريم در درك حقايق جنگ تلاش كنيم و تمامى آن را در حد توان بيان كنيم. ما به صرف حضور نويسنده در دفاع مقدس نمى توانيم و نبايد از معيارهاى درست و منطقى مان در نقد اثر وى دست برداريم. من سال ها پيش خاطراتى در كتاب «آخرين روزهاى جنگ» از آقاى دهقان كه بخشى از آن دست مايه اين داستان است خواندم.
و چون در آن زمان خودم در منطقه شاهد بسيارى از رفتارها بودم، اين نوع نگاه را نپسنديدم. دوران جنگ محاصره بين المللى و حجم خسارات كمبودهايى را براى همه و براى رزمندگان به وجود مى آورد كه گاه منجر به دستورالعمل هاى آمرانه براى استفاده از كاميون ها، اتوبوس ها و ... با هدف رساندن امكانات به خط مقدم مى شد. پديده اى كه در همه جنگ ها ناچار پيش مى آيد؛ ولى تبديل كردن اين كمبودها به اعتراض عمومى و يا نوعى سياه بينى ربطى به واقعيت جنگ و برايند رفتارى كه در آنجا جارى بود ندارد. من در نوشته هاى محمدرضا كاتب، داوود غفارزادگان و احمد غلامى هم نگاهى اين گونه اى را ديده ام. بايد توجه كرد، با بزرگ نمايى استثنائات كه در همه جا و همه سطح امكان وقوع دارد، محملى براى به وجود آمدن جريانى ضد جنگ نشود تا بهره اش را كسانى ببرند كه با اصل انقلاب و اسلام و ارزش هاى دفاع مقدس مخالفند.
مدير جلسه پيرنگ داستان را خوش ساخت، نثر آن را روان و تعليق را با توجه به نيامدن قطار و گشوده شدن گره با آمدن قطار قابل قبول خواند. وى داستان را داراى وحدت هنرى و فضاسازى هاى در خور، كه از نويسنده اى با سابقه جبهه بر مى آيد، خواند؛ كه موجب جذب مخاطب مى شود.
از نقظه نظر پرداخت داستانى، شناسنامه نداشتن شخصيت ها و گنگ بودن شخصيت فرهنگى اجتماعى شان (راوى، فرمانده، لان جان سيلور، كوچكترين جنگجو و ... ) كاستى و كم كارى به حساب مى آيد. كلى شدن افراد به گونه اى كه نه در بين مردم موافقى با اين رزمندگان است و نه در بين اين گروه، مخالفى با رفتار و ديدگاه هاى ديگران به چشم نمى خورد، نقص در پرداخت را مى توان ديد. «بازگشت»، داستانى واقعيت گرا با جنبه هاى نمادين است و نويسنده بيشترين شبيه سازى را براى تيره تر نشان دادن فضاى داستان به كار بسته است تا جايى كه منزلت رزمندگانى كه مورد احترام قريب به اتفاق همه مردم ما هستند به عنوان كسانى كه راه مستراح رفتن مردم را بسته اند ياد مى شود. كه نمادى مبتذل و موهن است. نام داستان از منظرى مى تواند با توجه به درونمايه اثر «بازگشت» از اميد و ارزش و حماسه ها به ستيز با مردم، قانون و نظم باشد.
قصه هاى خواندنى
داستان عامه پسند
محمد يكتا


خلاصه رمان:
داستان «همزاد» از مسابقه كشتى ميان شيرزاد طبرى و على شجاع آغاز مى شود. شيرزاد چنان قدرتمند است كه همه كارشناسان به پيروزى و قهرمانى او اطمينان دارند، اما او به ناگاه روى تشك مسابقه مى افتد و على به عنوان فرد پيروز معرفى مى شود.
شيرزاد به بيمارستان منتقل مى شود و پزشكان نمى توانند علت بيمارى او را دريابند. آن ها تشخيص مى دهند كه بيمارى شيرزاد بايد علتى متافيزيكى داشته باشد.
در همين زمان، خواهر دوقلوى شيرزاد، كه در زمان مسابقه از خانه خارج شده بود تا براى حال وخيم پدرش، كارى كند، در ميان راه مورد حمله دو مرد ناشناس قرار مى گيرد.
پس از اين، رابطه روحى شيرزاد و خواهرش شهرزاد آغاز مى شود و ...
درباره نويسنده:
«نورالدين آزاد» متولد سال ،۱۳۲۴ در شهر تهران است. او پيش از اين رمان (همزاد) يك رمان و دو مجموعه داستان به چاپ رسانده و در زمينه نمايشنامه و فيلمنامه نويسى هم فعاليت كرده است.
بعضى از فيلمنامه ها و نمايشنامه هاى او، توانسته اند در جشنواره هاى مختلف (مثل جشنواره فجر)، جوايزى كسب كنند.
درباره «همزاد»:
رمان «همزاد»، قبل از چاپ به صورت كتاب، به شكل پاورقى، در يكى از هفته نامه ها منتشر شده بود.
«همزاد» تقريباً تمام ويژگى هاى يك داستان تفريحى و عامه پسند را دارد. قهرمانى كه با او همراهى كنيم، طرحى داراى تعليق قوى و درون مايه اى همسو با فكر مخاطب عام.
اما نكته اى كه باعث تمايز اين اثر و ساير آثار بازارى مى شود، دورى از ابتذال و روابط عشقى سطحى معمول اين گونه آثار است.
دنياى اين داستان بر پايه مردانگى، دين و اخلاق شكل مى گيرد.
به نظر مى رسد آنچه كه اين روزها باعث كم شدن مخاطب آثار داستانى مى شود، توجه بيش از اندازه نويسندگان به فرم و بازى هاى ساختارى است. در حالى كه همچنان، آن چيزى كه بيش از همه طرفدار دارد «قصه داستان» است و حتى در اين سال ها كه جشنواره هاى گوناگون ادبى به راه افتاده اند و گاه به يك اثر فرماليستى جوايز فراوانى داده مى شود، باز هم فروش عمده و اصلى مربوط به اثرى است كه ساختار و كشش داستانى آن بيشتر باشد.
چاپ رمان هايى مانند «همزاد» مى تواند مخاطب عام را با كتاب آشتى دهد و در عين حال، باعث پايين آمدن سطح سليقه او نشود.
«همزاد» براى نخستين بار در سال ،۸۳ توسط انتشارات «سوره مهر» به چاپ رسيده است.
هجرنامه
گل سرخ

سيميندخت وحيدى

مهربان، مهربان نگار، بيا!
اى گل سرخ نو بهار، بيا!
درد هجرت قرار دل را برد
تا دلم را دهى قرار، بيا.
بر سر شامگاه درد آهنگ
ديده ام شد ستاره بار، بيا.
تا نگاهت شكوه مريم صبح
بنمايد به شام تار، بيا.
تا نشانى نشاى گل ها را
به گلستان روزگار بيا.
روى بنما كه نيست جاى درنگ
نور حق مانده در غبار، بيا
از رخ خوبتر ز خورشيدت
پرده بردار و آشكار بيا.
تا رهانى دل جهانى را
از غم و رنج بى شمار، بيا.
زين كن اى مه، سمند سركش نور
از بيابان انتظار بيا.
تا كه بر مقدم همايونت
جان خود را كنم نثار، بيا.

|   صفحه نخست   |   داخلى   |   ايران و جهان   |   اقتصادى   |   گزارش   |   طنز و كاريكاتور   |   گفت وگوى   | 
|   ادبيات   |   حوادث   |   اجتماعى   |   ورزشى   |   ادب و هنر   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |