يكشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
۱ رجب ۱۴۲۶ - ۷ اوت ۲۰۰۵ - سال هفتم - شماره ۱۸۰۹
بسيج و دفاع مقدس
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
داخلى
ايران و جهان
اقتصادى
سينما، تئاتر
با كنكورى ها
بسيج و دفاع مقدس
بين الملل
حوادث
اجتماعى
ورزشى
ادب و هنر
آرشيو
تماس با ما
فاطمه بخشى
گفت وگو با امير سرتيپ دو خلبان رحمان قضات (جانشين هوانيروز)
گفت وگو: مسعود آب آذرى
محمدعلى آقاميرزايى
قصه ما و شهيدان
فاطمه بخشى
044238.jpg
ما عادت ناپسندى داريم. از تعادل دورى مى گزينيم. هر بار از يك طرف سقوط مى كنيم. افراط و تفريط مشكل اساسى مردم ما است، در حالى كه اسلام دين تعادل است و ميزان روى خط درست ماندن حفظ اعتدال است.مثل مادرى هستيم كه از ترس اين كه كودك دلبندش از بام بر زمين سقوط نكند، آن قدر او را به عقب تر ايستادن از لب بام ترغيب مى كنيم تا طفل بى نوا از آن سوى بام سقوط كند.هميشه يك جاى كارمان مى لنگد و اين قضيه را مى توان به هر چيزى در اين سرزمين تعميم داد. حتى به شهدا، دفاع مقدس و ايثارگران.
بعد از پايان آن حادثه عظيم، نتوانستيم حق مطلب را درباره بهترين فرزندان اين سرزمين قهرمان پرور ادا كنيم.
جوان نسل امروز كسى مثل شهيد باكرى يا شهيد همت يا شهيد حسن باقرى و... را مثل يك اسطوره مى بيند. انسانى برگزيده و دور دست كه براى رسيدن به مقام او بايد سال ها رياضت كشيد و از هفت شهر عشق گذشت تا شايد به گرد پاى او رسيد.
نتوانستيم به جوانان نسل هاى بعد از آن سال هاى جاويد حقيقت ساده انتخاب و ولايت پذيرى را تفهيم كنيم.
در اين ميان قصور اعظم توسط متوليان و مسوولان حفظ فرهنگ ناب دفاع مقدس و اشاعه آن در جامعه انجام شد و قصور بعدى به رسانه ها و فرهنگ سازان مربوط شد.
اينجا است كه وقتى يك جوان نسل سومى يك حقيقت ساده را در جايى مى خواند و يا از منبعى موثق مى شنود كه مثلاً فلان شهيد فلان عمل را انجام داده، مثل اين كه قضيه فيثاغورث را كشف كرده باشد، هيجان زده، عريان از حوض خيالات خود بيرون مى جهد و فرياد مى كشد كه يافتم، يافتم... راستى او چه چيز را يافته است؟
حقيقت ساده اى كه ما آن قدر آن را در لفافه پيچانده ايم و مى خواهيم آن را مثل لقمه اى از پشت سر در دهان بگذاريم اين است كه شهدا و ايثارگران هم انسان هايى بوده اند مثل من و شما بى هيچ تفاوتى، تنها قرار گرفتن در يك محيط مساعد و پذيرش رهبرى يك فرزانه بى بديل باعث شد تا آن ها كارى كنند كارستان و ما بعد از آن چنان اين قضيه را رنگ و لعاب معنوى بخشيديم كه تا مدت ها كسى جرأت اين كه ساحت معنوى آن ها را بشكند در خود نيافت.البته حرف اصلى نگارنده اين نيست كه شهدا و ايثارگران از ساحتى معنوى بى بهره اند كه هيچ من مى گويم آن ها به اوج اين ساحت رسيده اند ولى در طول زندگى خود مثل من و شما ممكن است خطا هم كرده باشند. آن ها هم مثل ما خشمگين مى شده اند، دلبسته مى شده اند، حتى ممكن است حرفى بر زبان رانده باشند كه ديگران را چندان خوش نيامده باشد.
اصل اساسى اين است كه آن ها در يك برهه از زمان با انتخابى درست به تأسى از رهبر بزرگشان راه صدساله را يك شبه پيموده اند.از اين رو اگر در خاطرات آن ها بخوانيم كه مثلاً فلان كار را انجام داده اند، كشف مهمى انجام نداده ايم. آن ها هم مثل ديگر انسان ها از خطا مصون نبوده اند، اما ايمان داشته اند كه در توبه هميشه باز است و به سرعت خطاى خود را جبران مى كرده اند.ديگر اين كه فضاى جبهه تفاوت هاى بسيارى با ديگر مكان ها داشته است. در جبهه ها مرگ و شهادت هر لحظه بالاى سر رزمندگان پرواز مى كرده است و آن ها را به اين باور رسانده بوده كه مرگ از رگ گردن به آن ها نزديكتر است. از اين رو در آن فضا دچار چنان تحولاتى مى شدند كه ديگران از درك آن قاصرند.
تو وقتى بدانى كه هر لحظه ممكن است دستت از زندگى كوتاه شود به سرعت در پى جبران مافات برمى آيى. وقتى كه ببينى دوست و هم سنگرت كه لحظه اى پيش با تو مى گفت و مى خنديد، چند لحظه بعد به خيل شهدا پيوسته مرگ را با تمام وجود باور مى كنى و آنگاه است كه تمام نيرو و توانت را به كار مى بندى تا كوله بار توشه آخرت را تا جاى ممكن پر كنى. از اين رو بسيارى از حالات، رفتار و سكنات رزمندگان به اين حالت وابسته مى شود و چنان رفتارى از خود نشان مى دهند كه براى كسانى كه مرگ را فقط سهم ديگران مى پندارند كمى غيرمحتمل و دور از ذهن مى نمايد.
حال اگر اين شخص در زندگى عادى و قبل از شهادت مثلاً يك بار از شستن لوله فاضلاب چندشش شده نمى توان به اين نتيجه رسيد كه او از شستن دستشويى ها ابا داشته است و آنگاه اين نتيجه گيرى نادرست را بهانه اى براى اهانت به مقام والاى آن بزرگواران قرار داد. به طورى كه متأسفانه اين اواخر عده اى نويسنده ناآگاه در نشريه هاى بى مخاطب اين مطالب را چون كشفى علمى بيان مى كنند.
براى مثال جوانى را در نظر بگيريد كه تا قبل از اعزام به خدمت سربازى حتى از مرتب كردن رختخواب خود نيز ابا داشته است ولى همين جوان لوس در حين خدمت به انواع و اقسام كارهايى كه قبلاً از آن نفرت داشته دست مى زند و حتى غذاى ماسيده و سرد شده پادگان را مثل مرغ بريان روى چشم مى گذارد.
بگذريم، اين يك واقعيت غيرقابل انكار است كه شهدا شأن و قداستى خدايى دارند و نزد خدا روزى مى خورند. اين گفته قرآن است ولى همين شهيدان انسان هايى بوده اند مثل من و شما با تمام تمايلات و خواست هاى انسانى اما قرار گرفتن در يك محيط متفاوت، درك و باور مرگ و شهادت و سعى در پيشى گرفتن از ديگران باعث شده كه آن ها در كيميا كردن مس وجود از يكديگر سبقت بگيرند و مصداق «السابقون السابقون، اولائك المقربون» شوند.
اينچنين است كه يك بسيجى نوجوان در لحظه اى از زندگى دست به انتخابى بزرگ مى زند و با خدا معامله مى كند و مثل پيرى فرزانه و عارفى سوخته به درجات عظيم معنوى مى رسد.شهدا را بايد شناخت، بايد محيط زندگى آن ها را در جبهه و پشت جبهه بررسى كرد و آنگاه به نتايج درست رسيد.
اگر ما توانسته بوديم تنها چند درصد از فرهنگ نابى را كه در جبهه ها شكل گرفت به جامعه منتقل مى كنيم مى توانم به جرأت بگويم كه منشأ تحولات عظيمى در جامعه مى شديم.
اين سهو انجام شد و اربابان اطلاع رسانى، رسانه ها و متوليان حفظ و اشاعه اين فرهنگ در اين ميان نتوانستند كارستانى كنند، از اين رو گاه مى بينيم جوانى كه از بسيارى امور ناآگاه است از شهدا و فرهنگ غنى ايثارگرى دريافتى پيدا مى كند مثل شناختن فيلى در تاريكى كه قصه آن را همه مى دانيم.
مثل جوانان اين نسل در باب شهيد و شهادت درست به مثل قصه فيل در تاريكى مى ماند و در اين ميان نمى توان از او خرده گرفت.
داده هاى ما به نسل هاى آينده سبب نتيجه گرفتن هاى آنان مى شود و اگر دير بجنبيم حافظه تاريخى مردم آينده اين سرزمين از بى مانندترين و بى بديل ترين فرازهاى انسانى تهى خواهد ماند.
جايى خواندم پيامبر(ص) در ميان اصحابش از برادران ناديده اش سخن مى گفت. اصحاب جوياى نام و نشان اين برادران شدند و ايشان فرمودند آنان كسانى هستند كه سال هاى دور بعد از من بدون ديدن من و درك كامل دين من در راه اشاعه دين من ايثار مى كنند و خداوند آنان را قبل از آن كه از قلب پدرانشان بيرون آيند به شكل كامل به من شناسانده است.
شهداى ما از آن دسته هستند، انسان هايى معمولى كه در لحظاتى خاص دست به انتخابى بزرگ زده و به درجاتى رسيدند كه خداوند به آن ها به شكل ويژه نظر كرد.
آن ها نه مى خواستند كه نام و آوازه اى از خود به يادگار بگذارند و نه قصد ريا و فريب (خداى ناكرده) داشته اند. آن ها با دركى كه در جبهه به آن نايل آمده بودند و پيروى از خمينى كبير(ره) دست به معامله با خدا زدند و اگر قصورى در اين زمينه بعد از آن ها در شناساندن اين اسوه هاى بى مانند به جامعه روى داد، البته باز هم نه به خاطر آن ها كه آن ها به چيزى فراتر از درك ما رسيده بودند، بلكه براى خود جامعه، قصور از ما است و از جوانانى كه الگوهاى كاذب را به جاى الگوهاى جاويد و ناب انتخاب كرده اند و با شنيدن يك نكته كه برخلاف ذهنياتى است كه ما به اشتباه به آن ها القا كرده ايم، اصل مساله را زير سوال مى برند.
و آخر اين كه قضيه آنقدر ساده است كه گاه از فرط سادگى راه به خطا مى بريم.
گفت وگو با امير سرتيپ دو خلبان رحمان قضات (جانشين هوانيروز)
هوانيروز سريع ترين نيرو در هنگامه جنگ
گفت وگو: مسعود آب آذرى
* در ابتدا وظيفه هوانيروز را چه در مواقع عادى و يا در هنگام بروز بحران ها تعريف كنيد.
** پشتيبانى از نيروهاى سطحى و زمينى و هر جا كه مشكلى براى آنان به وجود آيد، به عهده هوانيروز است. در زمان جنگ كه اصلاً نيروى سطحى در جبهه نبود، هوانيروز به طور مستقيم در خط مقدم جبهه حضور داشت. مردم يارى در زمان صلح از ديگر وظايف هوانيروز است. در بحث سيل، زلزله، انتخابات و هر جا كه مردم به هوانيروز احتياج داشته باشند، اين يگان حاضر مى شود و در كنار مردم به كمك آن ها مى آيد. اين يگان قابليت انعطاف دارد و در هر مكان و هر زمان از آن استفاده مى شود.
* در سال هاى دفاع مقدس، هوانيروز چه فعاليت هايى را دنبال مى كرد؟
** در آن زمان نيروهاى زمينى از مكانى به مكان ديگر مى رفتند. روزها و هفته ها طول مى كشيد تا به منطقه مورد نظر برسند، اما هوانيروز به سرعت خود را به منطقه مورد نظر مى رساند و در عرض چند ساعت، كل مسير را طى مى كند. امكانات و مهمات را با هلى كوپتر شنوك حمل مى كند. نفرات را با ۲۱۴ به منطقه مورد نظر رسانده و كبراها را مسلح مى كند تا بلند شوند و به منطقه بروند و عمليات انجام دهند. يعنى تا بخواهد نيروى زمينى حركتى كند، هوانيروز عملياتش را انجام داده است. در دوران دفاع مقدس كمتر عملياتى سراغ داريم كه هوانيروز در آن نقش نداشته باشد. قبل از انجام عمليات، در طراحى ها نقش هوانيروز مشخص مى شد كه مثلاً كبرا چه كند؟ يا شنوك و ۲۱۴ چه فعاليتى داشته باشند، مشخص مى كردند كه وقتى يگان زمينى توپخانه تانك در عمليات شركت مى كند، هوانيروز هم بايد بخش هايى از آن را به عهده بگيرد. نقش هوانيروز را مى توان از مجروح هايى كه از خط به پشت جبهه منتقل مى شدند، پرسيد.
اگر از اين ها سوال كنيد كه وقتى مجروح شدند با چه وسيله اى به پشت جبهه منتقل شدند، حدود ۷۰ درصد از آن ها از هلى كوپترهاى هوانيروز اسم مى برند. مجروح هايى كه در نوك ارتفاعات كردستان و غرب يا دشت گرم خوزستان، جراحت بر مى داشتند با هلى كوپتر به شهرهاى بزرگ (براى درمان و جراحى) منتقل مى شدند.
رزمنده هايى كه شب اول حمله، خط دشمن را مى شكستند و اول صبح منتظر كمك بودند، به يارى تيم هاى هوانيروز، تيم آتش كبرا به عقب برمى گشتند تا خستگى در كنند. حضور بالگردهاى كبرا بالاى سر رزمنده ها قوت قلبى بود كه آن ها را وا مى داشت تا زمانى كه نيروهاى جديد برسند، به عمليات ادامه بدهند.
* در چه عمليات هايى هوانيروز به طور مستقيم حضور داشت؟
** در عمليات هايى مثل فتح المبين، بيت المقدس، والفجر هشت، خيبر، بدر و... هوانيروز حضور داشت. به طور مثال در عمليات خيبر و پروازهاى شبانه اى كه توسط هوانيروز انجام مى شد، نيروها را در شب به جزاير مجنون هلى برد مى كردند. اولين گروهى كه در جزاير مجنون حضور پيدا كرد، نيروهاى هوايى بودند كه نفرات را به آنجا انتقال دادند و جزاير مجنون را از تصرف عراق درآوردند.
* از شهداى هوانيروز در كمتر جايى اسم برده مى شود. ياد چه كسانى در خاطر شما هنوز زنده است؟
** شهداى هوانيروز، عاشقانه جنگيدند. شهادت آن ها انگيزه اى بود براى كسانى كه در پشت جبهه بودند. آن ها مى ديدند كه اين افراد چگونه مى جنگند و طبعاً خونشان به جوش مى آمد و براى اين كه جاى شهدا را بگيرند و عاشقانه جنگ را ادامه دهند، راهى منطقه مى شدند. بعضى از شهدا الگوى بسيار خوبى براى ديگران بودند كه از جمله شهيد كشورى، شيرودى، شمشاديان، سهيليان، شهپرست و... را مى شود نام برد.
* به نظر شما زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهداى نيروى هوايى چه تاثيرى در روحيات خلبانان جوان و تازه استخدام شده در اين يگان دارد؟
** خلبانان جوان ما كه جنگ را نديدند، خيلى دوست دارند كسى براى آن ها از آن روزها بگويد. مقدسات هشت سال جنگ تحميلى، كمى ها و كاستى ها، شهادت ها و مجروحيت ها را بشنوند. آن ها اگر از زبان خلبانان پيشكسوت، ماجراى هشت سال رزم اين عقاب هاى تيز پرواز را بشنوند و بفهمند كه چه كسانى از انقلاب و ميهن دفاع كرده اند، به يك آگاهى و شعور معنوى دست خواهند يافت. فرهنگ سازى همين است كه براى اين خلبان هاى جوان بگوييم چه كسانى، با چه خصوصياتى و چه طور شهيد شدند. بايد بدانند همه خلبانان شهيد، دوست داشتنى و الگوى واقعى انسانيت بودند. قطعاً با روشن كردن اين حوادث، خلبانان آرمانگرا خواهند شد و دوست خواهند داشت كه ادامه دهنده راه شهدا باشند. البته در حال حاضر هم خلبانان جديد، شهدا را پيشكسوت، الگو و جلودار خود مى دانند.
* براى رسيدن به اين هدف چه تمهيدات يا راهكارهايى را به انجام رسانده ايد؟
** در ارتباط با توجيه خلبان هاى جوان، معارف جنگ در هوانيروز را داريم كه خاطرات جنگ را در مراكز آموزشى خودمان مثل مركز آموزش شهيد وطن پور اصفهان جزو دروس خلبان ها قرار داده ايم. خلبانان جوان خاطرات پيشكسوت ها را مى شنوند. شهدا را مى شناسند. در مورد شخصيت و اقدامات آن ها بحث مى كنند. در مورد عمليات ها و پرواز ها كه به چه صورت بايد انجام شود، صحبت مى كنند. اين كار جنبه آموزشى و فرهنگى دارد و تا جايى كه امكان دارد سعى مى كنيم روايات دفاع مقدس و انقلاب را براى آن ها بيان كنيم تا اگر در آينده خواستند براى ديگران اين وقايع را نقل كنند، درست و كامل به آن بپردازند.
* خود شما خاطره اى از هشت سال جنگ تحميلى داريد؟
** در عملياتى كه براى آزادسازى حاج عمران و پادگان حاج عمران (والفجر دو) انجام شد، حدود ۱۷ روز در منطقه بودم. حدود هشتاد و چند پرواز داشتم كه در مجموع روزى شش ساعت پرواز مى كردم. تمام روز را در خط پرواز بودم. يا در حال رفت يا سوختگيرى و يا برگشت بوديم. احساس مسووليت و روحيه مقاومت طورى بود كه احساس خستگى نمى كردم. در آن زمان ليدر پروازى بودم. خدا رحمت كند سرهنگ هزاوه فرمانده پايگاه كرمانشاه را كه دو سه روز بعد از شروع عمليات به جمع ما پيوست.
من اسكورت هلى كوپتر كبرا بودم و جلو مى رفتم. اگر خطرى بين مسير بود، با تيراندازى راه را باز مى كردم و به عنوان اسكورت براى ستونى كه حدود هشت فروند هلى كوپتر ۲۱۴ و شنوك كه پشت سرم مى آمدند، جلو دار قافله بودم.
اين هلى كوپترها مى بايست نيروها را اطراف پادگان حاج عمران پياده مى كردند و برمى گشتيم. چون منطقه كوهستانى و بدون جاده بود، اكثر تعويض نيروها با هلى كوپتر صورت مى گرفت. يادم هست آقاى هزاوه در آخرين هلى كوپتر بود و من با ايشان ارتباط راديويى داشتم. ايشان براى اولين بار آمده بود و مسير را نمى دانست. گفتم: يادت باشد هلى كوپتر جلويى را ببينى و پشت آن حركت كنى. موقعى كه آن ها نشستند شما هم بنشينيد و نيروها را پياده كنيد.
او توجيه قبل از پرواز نشده بود. چون ضرب العجل داشتيم و ايشان بعد از آن ستون پروازى ما را گم كرد و گفت: فلانى من شما را ندارم.
گفتم: جلو بيا. ما را مى بينى.
من هنوز به منطقه خطر نرسيده بودم و هر چه هزاوه مى گفت كه ما را گم كرده به او مى گفتم بيا جلو ما را مى بينى.بعد از چهار، پنج دقيقه هنوز ما را پيدا نكرده بود. فكر كردم نكند شيارى را اشتباهى رفته باشد و مثلاً اگر ما به راست پيچيده ايم، ايشان به سمت چپ رفته و ما را گم كرده است. مى ترسيدم طرف عراقى ها برود. گفت: هر جا هستى، همان مسير را برگرد. ادامه نده.
ايشان برگشت و بلافاصله شنيدم كه در راديو مى گفت: ما را دارند مى زنند، كمك كن.
من موقعيت ايشان را گم كرده بودم. در نهايت بعد از پياده كردن نيروها و موقع برگشت، هزاوه را ديدم. خوشحال شدم كه مشكلى برايش پيش نيامده است. وقتى در پادگان سقز براى سوختگيرى و حمل نيروى مجدد، نشستيم، هلى كوپتر هزاوه نشست. ديدم خود ايشان و كمك خلبان، سرهنگ مصلايى فرد و نيروهاى داخلى، زخمى شده اند. پايشان تير خورده بود. «مصلايى فر» از ناحيه پا زخمى بود ولى شهيد نداده بودند.
* شما از دوستان شهيد احمد كشورى بوديد، آشنايى شما با ايشان به چه سالى برمى گردد؟
** به سال هاى ۵۲ و ۵۳ برمى گردد. در شيراز، زمانى كه دوره مقدماتى را طى مى كرديم، با شهيد كشورى آشنا شدم. البته ايشان از لحاظ پرواز يك دوره از ما جلوتر بودند. چون ما استخدامى سال ۵۲ بوديم و او سال ۵۱ استخدام شده بود. در حالى كه ما هنوز دوره پروازى را طى نكرده بوديم. با شهيد كشورى در مركز پياده شيراز هم آسايشگاهى بوديم و تقريباً تخت هايمان كنار هم بود. جوان خوش ذوقى بود. در كلاس، در آسايشگاه و در راهپيمايى شبانه، در جمع بچه ها شوخى مى كرد. اخلاق خوش او باعث شده بود كه همه دوست داشته باشند با ايشان ارتباط برقرار كنند.
احمد كشورى با كاغذهاى رنگى، هلى كوپترى را طراحى كرد و روى ديوار آسايشگاه زد كه اين عكس، الگوى هوانيروز شد. فرماندهان و كسانى كه در مركز پياده شيراز بودند وقتى وارد آسايشگاه مى شدند با ديدن عكس، متوجه مى شدند كه آن جا آسايشگاه خلبان ها است. حدود يكسال كه دوره مقدماتى را مى گذرانديم با كشورى بوديم. چون هر افسرى ضمن اين كه تخصص دارد بايد يك رسته را طى كند. ما رسته پياده را طى مى كرديم. احمد، وينگ خلبانى (فارغ التحصيلى) را گرفته و براى دوره تخصصى پيشرفته كبرا تازه وارد ايران شده بود كه از آن جا به كرمانشاه انتقال پيدا كرد.
* مأموريتى را هم به اتفاق شهيد كشورى انجام داده بوديد؟
** در غائله كردستان و زمانى كه از گروه پشتيبانى هوانيروز اصفهان براى مبارزه با گروهك ها به كردستان پرواز داشتيم، احمد در پادگان سقز بود. من كمك خلبانى را از اصفهان آورده بودم كه در آن جا سوختگيرى كنيم و به اروميه برديم. احمد مى خواست پرواز كند، كمك خلبان من، منوچهر بهادران با احمد كه خلبان كبرا بود، پرواز كرد.
سقز در آن زمان در دست گروهك ها و كومله بود. احمد روى شهر با سرعت و ارتفاع خيلى كم پرواز مى كرد. من وحشت كرده بودم و مى ترسيدم كه از روى بام يا خانه اى با تيربار و ضدهوايى او را هدف بگيرند. ولى احمد با شجاعتى كه داشت روى شهر پرواز مى كرد و حمايت و همبستگى اش را به مردم نشان مى داد. بعد از اتمام اين پرواز موفق، ديگر ايشان را نديدم. ما به جنوب رفتيم و ايشان در غرب ماندند. تلفنى با هم ارتباط داشتيم تا اين كه از راديو و تلويزيون خبر شهادتش را شنيدم.
* يادتان هست روز شهادت احمد كشورى نيروهاى هوانيروز چه حس و حالى داشتند؟
** همه دچار بهت و يأس شده بوديم. در آن زمان خلبان هاى زيادى در هوانيروز بودند. خيلى ها اصلاً همديگر را نمى شناختند ولى كشورى را هر كسى يك بار مى ديد، شيفته اخلاقش مى شد. زبان خوش و رفتار صميمانه او همه را جذب مى كرد. خيلى اجتماعى بود و دوستى اش با ديگران باعث شده بود كه همه ايشان را بشناسند. اكثر پروازهاى خطرناك را با جسارت انجام مى داد. حتى پروازهايى را كه ديگران تمايل به انجام آن نداشتند، كشورى قبول مى كرد. وقتى ايشان به شهادت رسيد، همه ناراحت شدند. كشورى هم در زمانى كه زنده بود و هم زمانى كه شهيد شد، محبوب و الگوى همه خلبان ها بود.
از اين كه وقت خود را دراختيار «جوان» قرار داديد سپاسگزاريم.
چشمى براى ديدن و گوشى براى شنيدن
محمدعلى آقاميرزايى
هر سال يك بار هم كه شده به واسطه ناميدن روزى به فعالان عرصه اطلاع رسانى  -روز خبرنگار- چند ساعتى را هم به اين قشر خدمتگزار و كم توقع اختصاص مى دهند.
در اين روز از خبرنگاران به نوعى تجليل مى شود و هر نهاد و سازمانى و يا هر روزنامه و رسانه اى به سليقه خود مى كوشد تا براى ارايه گزارش هم كه شده برنامه اى را براى اين روز ترتيب دهد. برنامه هايى كليشه اى و قابل پيش بينى كه مثل هميشه عده اى را راضى مى كند و انبوهى را ناراضى در انتظار سال بعد- روز خبرنگار بعدى- نگاه مى دارد.
اما در اين همه سال كه آمد و رفت مسوولان و متوليان امر رسيدگى به خبرنگاران حتى به اندازه چند ساعتى دور هم ننشسته اند تا با يك برنامه اصولى اين روز را يعنى فقط يك روز در تمام طول سال را به كام خبرنگاران شيرين كنند.
وقتى صحبت از قدر و ارزش كار خبرنگاران مى شود، همه در مى آيند و با بهترين الفاظ، شعارهايى سر مى دهند كه تو گويى اگر خبرنگار نبود زمين به آسمان مى رسيد و... ولى در عمل شاهديم كه اين قشر مظلوم و كم ادعا هر روز بيشتر از قبل در گرداب مشكلات دست و پا مى زند.
مثلاً جريان هديه رييس جمهور به خبرنگاران را در نظر بگيريد؛ بگذاريد ساده تر بيان كنم. يك سال و اندى است رييس جمهور وقت يك ميليون دلار به عنوان هديه به خبرنگاران اختصاص داده است. حالا يك تشكل هم قرار شده تا اين كار را انجام دهد و اصرار دارد تا هديه اى در خور براى خبرنگاران تهيه كند، يك سال است كه وعده اعطاى لب تاب به خبرنگاران مى دهند و حال مى گويند كه سهم هر خبرنگار ازاين هديه فقط فلان مبلغ است و باقى را بايد خود بپردازند تا ما اين هدايا را تقديم كنيم.
۷۰۰ هزار تومان؛ آيا مبلغى در اين حد براى خبرنگارى كه براى حقوق و دريافتى ماهيانه اش برنامه جامع مى ريزد كم پولى است! اصلاً چه كسى گفته كه شما هديه اى يك ميليونى تهيه كنيد و سهم هديه رييس جمهورى را كه كنار بگذاريم بايد چند صد هزار تومان بپردازيم.
همان مبلغى كه سهم آن خبرنگاران مى شود را اگر بدهيد آن ها راضى هستند. خداى ناكرده نمى خواهيم به كسى تهمت و انگى بزنيم، اما چرا يك سال اين همه پول در جايى راكد مى ماند (صرف نظر از بهره اين پول) و حالا به اين شكل اين هديه ناميمون را مى خواهند به ما اعطا كنند.
بگذريم، اين هم مثلى بود از سر دلتنگى و مشتى نمونه خروار كه اين كار را كسى با ما مى كند كه خودى است، ديگر از بيگانگان چه توقعى مى توان داشت!
و باز در بين خبرنگاران هم گاه تفاوت هايى اساسى احساس مى شود كه از كنار آن هم نمى توان به سادگى گذشت. مثلاً خبرنگاران فعال در عرصه دفاع مقدس ديگر در ناكامى گوى سبقت را از بقيه خبرنگاران ربوده اند. كسانى كه بايد تلاش كنند تا قسمت بزرگ و عظيمى از تاريخ اين سرزمين زنده بماند و در سينه رزمندگان و ايثارگران مكتوم نشود، كسانى كه بى ادعا و پركار تلاش مى كنند و عده اى مى پندارند كه حتم چون به اين مسايل مى پردازند نانشان را در سكه تريد مى كنند ولى وقتى از نزديك حال آن ها را ببينى درمى يابى كه مديران از آن ها مى خواهند مثل بسيجى هاى زمان جنگ با كمترين امكانات و هزينه جنگ فرهنگى خود را ادامه دهند.
نقلى نيست، ما اين كار را به عشق برگزيده ايم و انجام مى دهيم ولى اگر همين خبرنگاران از وضعيت معيشتى بهترى برخوردار بودند خيلى بهتر، عميق تر و... اين كار را ادامه مى دادند.
و آخر اين كه عده اى مى انديشند كه خبرنگار دفاع مقدس حتم بايد فرد كم سوادى باشد كه اين وادى را برگزيده و من اينجا مى گويم كه اتفاقاً خبرنگاران دفاع مقدس بايد بيش از ۱۰ خبرنگار در سرويس هاى ديگر اطلاع داشته باشند، چرا كه او با يك فرهنگ در ارتباط است و مجموعه تمام اين مسايل او را مجبور مى كند كه از دانش و اطلاعى فراتر از ديگر خبرنگاران بهره گيرد.
بارى هميشه انگار حرف هاى ما به گلايه ختم مى شود، ولى آيا فقط در يك روز از سال از خود نمى پرسيم كه چرا برخى از اين ها هر ساله عطاى اين حوزه را به لقايش مى بخشند؟
نمونه ها كم نيستند، اگر چشمى براى ديدن و گوشى براى شنيدن باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |