|
خاطراتى از يك خلبان شهيد
پرويز ذبيحى از خلبانان هواپيماى شكارى هوانيروز بود كه در طول مدت دو ماه حدود ۶۲ پرواز، شناسايى و حمله به پايگاه ها و استحكامات دشمن را انجام داد و در روز ۲۲ آبان ماه سال ۱۳۵۹ بعد از اين كه پايگاه موشكى موصل را منهدم كرد، مورد هدف پدافند پاسگاه مرزى عراق قرار گرفت و به شهادت رسيد. آثارى از پيكر مطهر او ۲۲ سال بعد به خانواده اش تحويل داده شد. عبدالحميد نجفى خلبان بازنشسته نيروى هوايى از دوستان شهيد ذبيحى بوده و در روز آخر، با او پرواز داشته است. نجفى خاطرات بسيارى از دوستى و همنشينى با اين شهيد بزرگوار دارد، او از دوران تحصيل در امريكا مى گويد: «پرويز در اوكلاهما درس مى خواند و من در پايگاه شپار تگزاس بودم كه در ۱۵۰ كيلومترى پايگاه اوكلاهما بود. اصولاً ايرانى ها را يك جا نمى گذاشتند. براى اين كه زبان ياد بگيريم حتى توى يك كلاس هم بيشتر از يك ايرانى نمى گذاشتند كه مجبور شويم براى حرف زدن، زودتر زبان ياد بگيريم. در اوكلاهما هفت خلبان ايرانى بودند كه دو نفر از آن ها پرويز ذبيحى و مصطفى اردستانى با من دوست بودند و اتفاقاً هر دو شهيد شدند.
|
|
|
|
|
|
|
|
مرورى بر زندگى شهيد بهروز (مهدى) فلاحت پور، فيلمبردار روايت فتح
|
|
|
|
|
خاطراتى از يك خلبان شهيد
بيست سال انتظار
پرويز ذبيحى از خلبانان هواپيماى شكارى هوانيروز بود كه در طول مدت دو ماه حدود ۶۲ پرواز، شناسايى و حمله به پايگاه ها و استحكامات دشمن را انجام داد و در روز ۲۲ آبان ماه سال ۱۳۵۹ بعد از اين كه پايگاه موشكى موصل را منهدم كرد، مورد هدف پدافند پاسگاه مرزى عراق قرار گرفت و به شهادت رسيد. آثارى از پيكر مطهر او ۲۲ سال بعد به خانواده اش تحويل داده شد. عبدالحميد نجفى خلبان بازنشسته نيروى هوايى از دوستان شهيد ذبيحى بوده و در روز آخر، با او پرواز داشته است. نجفى خاطرات بسيارى از دوستى و همنشينى با اين شهيد بزرگوار دارد، او از دوران تحصيل در امريكا مى گويد: «پرويز در اوكلاهما درس مى خواند و من در پايگاه شپار تگزاس بودم كه در ۱۵۰ كيلومترى پايگاه اوكلاهما بود. اصولاً ايرانى ها را يك جا نمى گذاشتند. براى اين كه زبان ياد بگيريم حتى توى يك كلاس هم بيشتر از يك ايرانى نمى گذاشتند كه مجبور شويم براى حرف زدن، زودتر زبان ياد بگيريم. در اوكلاهما هفت خلبان ايرانى بودند كه دو نفر از آن ها پرويز ذبيحى و مصطفى اردستانى با من دوست بودند و اتفاقاً هر دو شهيد شدند.
|
|
|
* در امريكا رابطه خوبى با استادان داشتيد؟ ** ما جزو پيمان «sento» بوديم و بايد رابطه خوبى با استادان برقرار مى كرديم تا بتوانيم دوام بياوريم. چون كلاً تعداد محدودى را سالانه مى پذيرفتند و براى هر دانشجو هم ۲۰۰ هزار دلار بورسيه مى گرفتند و هر كسى كه يا بدنش توان نداشت يا مى ترسيد و يا درس نمى خواند و به هر دليلى درس را نيمه كاره رها مى كرد و برمى گشت، اين ۲۰۰ هزار دلار به سرمايه دولت امريكا اضافه مى شد. به همين دليل بود كه ما با جديت درس مى خوانديم. تمرين ها را انجام مى داديم و سعى مى كرديم از هيچ چيز نترسيم و درس را با موفقيت تمام كنيم. كلاس هاى آشنايى با سيستم هوا و فضا، سيستم هوانوردى، آزمايش چتربازى، پرواز شكارى تاكتيكى و پرواز با هواپيماى جت داشتيم. * چه سالى به امريكا رفتيد؟ ** سال ۵۱ بود كه چهار سال هم درس خوانديم و سال ۵۵ درسمان تمام شد. بعد از فارغ التحصيلى هم دوره مقدماتى تاكتيكى رزمى ديديم كه چهار ماه طول كشيد. بعد تقسيم شديم به پايگاه هاى نيروى هوايى. *براى نماز و روزه مشكلى نداشتيد؟ كسى با اين عقايد مخالفت نمى كرد؟ ** آن سال ها خيلى با اسلام مخالفت مى كردند. ما اگر مى خواستيم روزه بگيريم بايد بدون سحرى خوردن اين كار را مى كرديم. نمى شد چراغ روشن كنى و خواب بقيه را به هم بزنى. اگر چه ما كار خودمان را مى كرديم. مثلاً مشروب جزو جيره غذايى بود. مصطفى اردستانى اعتراض كرده بود كه اگر به خوابگاه ما مشروب بياوريد همه شيشه ها را مى شكنم و آن ها ديگر مشروب نمى آوردند. سكوريتى پليس نبايد مى ديد كه ما نماز يا دعاى سحر مى خوانيم. چون بدون درك از دين اسلام اين طور برداشت مى كردند كه عصبى شده ايم و مى خواهيم جو تشنج ايجاد كنيم. به همين دليل مى توانستند به دانشكده گزارش بدهند و مشكلاتى را براى ما ايجاد كنند. مثل اين كه بخواهند از ما حق توهش بگيرند. امريكايى ها زود آتو مى گرفتند. * شهيد ذبيحى چه طور؟ ايشان با مخالفان دين و مذهب درگير مى شد؟ ** خيلى آرام، كم حرف و بى سر و صدا كارش را مى كرد. در محافل عيش و عشرت دانشكده يا پايگاه شركت نمى كرد، البته بعد از بازگشت به ايران هم همين وضعيت ادامه داشت. آن زمان فرهنگ غربى در ايران حاكم بود. ذبيحى و همسرش در جشن هاى فارغ التحصيلى خلبان ها يا شركت نمى كردند يا اگر مى آمدند خيلى زود مى رفتند. به خاطر همين خيلى محروميت ها مى كشيد. ولى تحمل مى كرد و تن به شركت در سور و بساط ها نمى داد. گاهى لطيفه هايى مى گفتيم. كمتر قهقهه مى زد و با لبخندى نشان مى داد كه در جمع ما و با ما است. در جشن ها به او مى گفتم: ذبيحى چرا غذا نمى خورى؟ مى گفت: غذاى اين آدم ها خوردن ندارد. فقط براى حفظ ظاهر به اين مراسم آمده ام. در پايگاه نيروى هوايى دزفول هم نمازش را مى خواند. نبايد در موقع پرواز روزه بگيريم. ولى ذبيحى اغلب روزه مستحبى مى گرفت و به كسى نمى گفت كه مبادا وادارش كنند روزه اش را بشكند. در سردر تالار نيروى هوايى تابلو «ورود اشخاص با حجاب ممنوع» زده شده بود. پرويز با همسرش مى آمد و همسرش حجاب كامل داشت. خودش را سرباز رژيم نمى دانست و براى اعتقادات ناسيوناليست مذهبى (وطنى پرستى) در ارتش زمان شاه كار مى كرد. وقتى براى مناسبت ها كه فكر مى كنم يكى از آن ها چهارم آبان ماه و تولد وليعهد بود، رژه مى رفتيم، ذبيحى خودش را به بيمارى مى زد يا مى گفت «زنم مريض شده و بايد بروم منزل.» و نمى آمد. * در بحث هاى سياسى ضد رژيم شركت مى كرديد؟ ** اين سرگرمى و يا ضرورت وجود ما در پايگاه بود. وقتى بيكار بوديم و در پايگاه دور هم جمع مى شديم، بدون استثنا بحث هاى سياسى و مذهبى شروع مى شد. پرويز خيلى منطقى بود. سعى مى كرد همه را مجاب كند. با شهيد اردستانى از خيانت هاى احزاب حرف مى زدند. آن زمان حزب خلق كومله، منافقين و بعضى ها كه خود را مريد فرقه هاى مختلف سياسى و عقيدتى معرفى مى كردند، جو بدى ايجاد كرده بودند. او با جسارت عقيده اش را مى گفت. طاقت شنيدن عقايد مخالف را هم داشت. خوب را از بد تشخيص مى داد. نيت افراد را مى فهميد. وقتى توى پايگاه بوديم با هم شوخى مى كرديم ومى خنديديم. اگر وفات ائمه يا عاشورا و تاسوعا بود، مى گفت: شوخى نكنيد. اگر كسى ترانه اى روشن مى كرد، ضبط را خاموش مى كرد و مى گفت: به خاطر من ضبط روشن نكنيد. بعد مى خنديد و مى گفت البته ثوابش براى خودتان است. وقتى توى اتومبيلش مى نشستيم كه با هم جايى برويم، راديو را روشن مى كرد. نوار ترانه يا موسيقى گوش نمى كرد. وجودش مثل چتر حمايتى بود همه در كنارش احساس آرامش مى كردند. براى خلبان هاى ديگر حكم مرشد را داشت. دورش جمع مى شدند. هر كس عقيده اش را مى گفت. بعضى ها عقايد سوسياليستى و كمونيستى داشتند و يا از مجاهدين خلق بودند، اعلاميه و كتاب مى آوردند كه عقايدشان را توجيه كنند ولى پرويز فقط صحبت مى كرد و مى گفت: عقيده ناب اسلامى به كتاب نياز ندارد. *وقتى از امريكا به ايران برگشتيد به چه شكل در نيروى هوايى مشغول شديد؟ ** خلبان هاى عادى وارد گردان پرواز مى شدند و با توجه به علاقه و استعدادى كه داشتند رتبه بندى مى شدند. پرويز از همان ابتدا گروهى را فرماندهى مى كرد. خلبان گروه بود. تجربه اش كه رفت بالا ليدر چهار و ليدر سه شد. ليدر سه و فرمانده دسته شده بود و در ماموريت هاى سخت گنجانده مى شد. ليدر يك و دو فرمانده چند فروند هواپيما بود. ذبيحى چهار هواپيما را فرماندهى مى كرد، قبل از پرواز هر خلبانى به خدا يا ائمه متوسل مى شود. پرويز هم آيت الكرسى مى خواند قرآن را مى بوسيد و مى رفت توى هواپيما. هر چه مى گذشت انگار روحش صيقلى تر مى شد. حتى با مداد و كاغذ اداره، مطلب شخصى اش را نمى نوشت. از جيبش خودكار و كاغذ درمى آورد. مى گفتيم روى ميز هست. مى گفت: آن مال من نيست. از تلفن اداره اگر زنگ مى زد، پولش را در صندوق فرمانده مى انداخت تا حلال باشد. نديده بودم كه ماشين اداره را استفاده كند. حتى همسرش سوار اتوبوس رايگانى كه در پايگاه بود و ساكنين از آن استفاده مى كردند، نمى شد. * شده بود كه در عملياتى همراه ايشان باشيد؟ ** موقع عمليات، آن قدر آرام بود كه انگار مى خواست به يك مهمانى برود. روى هدف مى رفت. آن را مى زد و فشنگ هاى باقى مانده را سر راه به عراقى ها مى زد. قبل از پرواز چيزى نمى خورد. مى گفت سيرم. نمى گفت روزه است. ولى بعدها دانستيم كه اغلب روزه دار است. جلو چشم ما قرآن نمى خواند وى در اتاقك آلرت كه آمادگى قبل از پرواز بود، مى ديديم كه گوشه اى نشسته و قرآن مى خواند. وقتى شهيد اردستانى كنارش بود با صداى بلند قرآن تلاوت مى كردند. وقت نماز ديرتر از همه مى آمد و با سربازها در يك رديف مى ايستاد كه در رديف هاى جلو و با فرماندهان نايستد. از روز اول جنگ هم هميشه در برنامه و از داوطلبين بود. به شوخى به او مى گفتيم مردن كه التماس ندارد. مى خنديد و مى گفت: امام دستور داده كه به دشمن مهلت ندهيم. بعضى روزها دو سه بار مى رفت عراق. مى گفتيم: چه خبر است؟ بگذار چيزى گير ديگران هم بيايد. مى گفت: موتورم تازه روشن شده. در عمليات ها نديدم كه از هدفش منحرف بشود و هيچ وقت نشنيدم كه از پدافند بترسد و هميشه معتقد بود كسى كه او را بلند كرده، سالم به زمين مى رساند. مى گفت: نوبتم كه بشود حتى يك لحظه هم نمى توانم قسر در بروم. روزهاى اول جنگ هشت فروند هواپيماى عراقى آمده بودند آسمان اروميه. نقطه گشت ذبيحى از لب درياچه اروميه تا مهاباد بود. با آن ها درگير شد. چهار فروند از آن ها تراكتورسازى و رادار و پايگاه را زدند. پرويز جلو آن ها را گرفت كه به ناچار بمب ها را در بيابان ريختند و برگشتند كه همان روز هم از طرف فرمانده تشويق شد. * اين مراسم تشويق به صورت جشن و در حضور همه انجام شد؟ ** در پايگاه و در حضور خلبان ها انجام شد ولى پرويز دو درجه افتخارى را كه به مناسبت شجاعت و جسارتش مى خواستند به او بدهند نگرفت. بعد از آن هم هر وقت تعريفش را مى كردند، سرش را پايين مى انداخت و مى گفت: من اين طورى نيستم. همه، كار خداست. اواخر، انگار از زمين كنده شده بود. به شوخى به او مى گفتيم: ذبيحى، نور بالا مى زنى. دارى مى روى ها. مى گفت: كجا؟ مى گفتيم: بالا بالاها، پيش خدا. مى خنديد و مى گفت: آره، آرامش عجيبى دارم. من هم براى شناسايى و گشت مى رفتم. مرزها تحت كنترل هوايى بود. هر هواپيمايى كه به طرف مرز مى آمد بايد اجازه مى گرفت و اگر همين طور جلو مى آمد، به او شليك مى كردم، اما ذبيحى بيشتر براى بمباران مواضع عراقى مى رفت. * از روز آخر و پروازى كه داشتيد چه خاطره اى در ذهنتان مانده است؟ ** صبح سر پست فرماندهى مركز، صبحانه مى خورديم. دستور پرواز را گرفته بوديم و قرار بود آماده شويم. ذبيحى كنار ميز ايستاده بود و با ته خودكار روى ميز مى زد. گفتم: تمركز ما را به هم نزن، حواسمان پرت مى شود. خنديد: مى خواهم حواستان را پرت كنم، بعد بروم. نگاهش كردم. نگاهش طور ديگرى بود. گفتم: باز كه نور بالا مى زنى. برو اگر پولى چيزى دارى بياور كه برايت خيرات كنيم. گفت: وصيتم را نوشتم. كوچك ترين بدهى به كسى ندارم. وقتى او مى خواست برگردد، پرواز من به عراق شروع مى شد. آن ها ساعت ۷:۴۵ دقيقه مى رفتند پاى هواپيما كه ساعت هشت و نيم پرواز كنند.و ما ساعت نه صبح تيك آف داشتيم كه به طرف عراق برويم. وقتى مى خواست از مركز بيرون برود گفتم: ذبيحى موقع آمدنت براى اين كه بدانيم سالمى يا نه، راديو را كليك مى كنم و اگر جواب دادى اخبار صبح را كه نشنيدى برايت مى گويم. گفت: اگر جواب ندادم بدان كه شهيد شده ام. او رفت و نيم ساعت بعد من هم از زمين بلند شدم. ساعت ۹:۲۰ دقيقه بود كه چند بار روى راديو كليك كردم. صدا نمى آمد. شهيد اردستانى آن روز با دسته پرواز پرويز رفته بود. صداى او را شنيدم كه با كلافگى گفت: كيه؟ راديو را چرا مى زنى؟ نفهميدم چرا اردستانى ناراحت است. گويا او ديده بود كه پرويز هدف قرار گرفته، باز هم سه بار كليك كردم و گفتم: مصطفى، ممكن است راديوات خراب باشد. كسى به راديو نمى زند. جواب نداد، پرسيدم: ذبيحى با تو است؟ چيزى نگفت: من رفتم و برگشتم، توى پايگاه اردستانى را ديدم كه ناراحت بود. پلك هايش به سرخى مى زد. پرسيدم: چى شده؟ سرش را پايين انداخت و گفت: ذبيحى را زدند. در پاسگاه مرزى عراق، بين مرز ما تا شهر موصل او را زدند. اردستانى كمى سكوت كرد و بعد گفت: ذبيحى به ملكوت رفت. روحش از قبل پرواز كرده بود. آگاهانه شهيد شد. او را با پدافند مى زدند ولى بدون هيچ وحشتى به پاسگاه مرزى شليك مى كرد. خودم ديدم كه هواپيمايش آتش گرفته و زمين خورد. * جو پايگاه با شنيدن خبر شهادت ذبيحى چه طور بود؟ ** آن زمان خيلى روحيه داشتند. اول جنگ بود. هر كسى نهايت تلاش را مى كرد كه به عراق ضربه بزند و به جنگ خاتمه بدهد. به فرمايش امام كه مى گفتند اگر جنگ ۱۰۰ سال هم طول بكشد، ما ايستاده ايم. همه گوش به فرمان امام بودند. ضمن اين كه اين اتفاق باعث شد خلبان هاى ديگر بيشتر عزمشان را جزم كنند. متاثر بودند ولى تازه راهشان را پيدا كرده بودند. شهادت ذبيحى راه تازه اى را به روى همكاران باز كرده بود كه با داوطلب شدن براى ماموريت، جان خود را در طبق اخلاص بگذارند و براى حفظ وطن، آن را فدا كنند. اما شهادت واقعاً قسمت است. قسمت من و خيلى هاى ديگر بشود كه شهيد بشويم. در طول اين سال ها بيش از سه هزار پرواز شناسايى و گشت زنى مرزى داشتم ولى خدا خواست كه بمانم و امروز ياد و خاطره شهيد اردستانى و شهيد ذبيحى را زنده كنم.
|
|
|
|
|
بزرگترين فرهنگ نامه اسارت به زودى منتشر مى شود
|
|
|
مجموعه ۲۰ جلدى فرهنگ نامه اسارت و پكيج مولتى صديا ويژه فرهنگ نامه اسارت به همراه اطلاعات تكميلى به زودى توسط مسعود ده نمكى منتشر خواهد شد. مسعود ده نمكى گردآورنده و نويسنده اين مجموعه ۲۰ جلدى در گفت وگوى كوتاهى با خبرنگار «جوان» پيرامون اين پروژه عظيم گفت: مجموعه ۲۰ جلدى فرهنگنامه اسارت كامل ترين و جامع ترين دايرة المعارف مربوط به اسارت خواهد بود كه طى سال ها تحقيق در اين زمينه به زودى در مجله هاى مختلف منتشر خواهد شد. وى پيرامون عناوين اين فرهنگنامه اظهار داشت: اين دايرة المعارف از آيتم هاى گوناگونى تشكيل شده كه از جمله آن ها مى توان به كتاب شناسى اسارت، اسارت و آزادگان در جرايد، فيلم نگار اسارت، اسارت به روايت تصوير، اسلام و اسارت، بررسى نقش گروهك ها و منافقين در اسارت، تطور تاريخى مساله اسارت و روند آن در جنگ تحميلى، از اسارت تا آزادگى، تبادل اخبار در اسارت، اسارت تا آزادگى، بهداشت درمان و تغذيه در اسارت، هنر و ابتكارات و خلاقيت ها، درس ها و عبرت ها، روز شمار اسارت، اردوگاه هاى موصل، اردوگاه هاى رماديه، اردوگاه هاى تكريت، زندان هاى مخوف بعثى، كليد واژه و... اشاره كرد. ده نمكى گفت: اولين جلد از اين مجموعه ۲۰ جلدى «كتاب شناسى اسارت» است كه هم اكنون زير چاپ است و به زودى وارد بازار كتاب خواهد شد و در اختيار علاقه مندان و محققان قرار خواهد گرفت. لازم به ذكر است اين مجموعه ۲۰ جلدى كامل ترين دايرةالمعارف اسارت مى باشد كه پس از بازگشت آزادگان به كشور تا كنون تهيه و تدوين شده و مرجع بسيار خوبى براى محققان داخلى و خارجى كه بر روى موضوع اسارت كار مى كنند خواهد بود. اين مجموعه به همراه سى دى هاى مربوطه حاوى بيش از ۱۰ هزار صفحه عكس و سند مى باشد. گفتنى است در بخشى از مقدمه جلد اول كتاب فرهنگنامه اسارت آمده: ... تقديم به آنان كه دشمن در فضل و شرافتشان لب به اعتراف گشود، آنان كه كنت دومارانش، رييس سازمان جاسوسى فرانسه در سال ،۹۰ در بازديد از اردوگاه اسراى جنگى ايرانى كه به دعوت صدام انجام پذيرفت مى نويسد: «در اردوگاه هاى جنگى افرادى را ديدم كه قاطعانه براى فدا كردن جان خود در راه اعتقادشان آمادگى داشتند. آن منظره برايم منادى جنگ جهانى چهارم بود كه ما فقط درك نامشخصى از آن روى صفحه رادار داريم.» تقديم به سيد مظلوم آزادگان، عارف سالك، خدمتگزارى پاك، سيدعلى اكبر ابوترابى كه قدرش مجهول ماند...
|
|
|
|
|
جسارت
تشنه تشنه سوختيم، طاقتى نمانده بود از حماسه ها به جز جراحتى نمانده بود آسمان شكست و نخل را وداع گفت صبح را- دريغ و درد- رغبتى نمانده بود باز بوى فتنه بود در مشام دشت ها فرصتى براى استراحتى نمانده بود كوه مى گريخت، خيبرى دوباره مى رسد باز در قلندران جسارتى نمانده بود يا كه ذوالفقار در نيام قوم ما نبود يا كه بود و حاج همتى نمانده بود كاش آخرين ستاره از محاق مى گذشت يا به دوش شعر من امانتى نمانده بود
|
|
|
|
|
مرورى بر زندگى شهيد بهروز (مهدى) فلاحت پور، فيلمبردار روايت فتح
خدايا تو شاهد باش...
قصد كرديم در وصفش مطلبى بنويسم، اما ديديم وصف كردن معرفت مى خواهد و ما هيچ نداريم. وصفش را بشنويم از زبان دوستش مرتضى آوينى: مهربان بود و بسيار لطيف. گلى بود كه خار نداشت، نه به آن معنا كه كمال مطلق باشد. مى خواهم بگويم آن همه لطف بود و مهربان و متواضع كه اگر چه با تو در مى آميخت و در تو نفوذ مى كرد و از تو تاثير مى پذيرفت، دوست مى داشت و دوستش مى داشتند، اما هيچ دوستى را سراغ ندارى كه از او آزار ديده باشد. بهروز (مهدى) فلاحت پور در اول ارديبهشت ماه سال ۱۳۴۳ درتهران متولد شد. از كودكى در كنار تحصيل كار مى كرد. در دوران نوجوانى بود كه به پيشنهاد خود، اطرافيان او را مهدى صدا زدند. وقتى به سن جوانى رسيد، جهت ادامه تحصيل، رشته سينما را برگزيد و در صداوسيما به حرفه خبرنگارى مشغول شد. با آغاز جنگ فلاحت پور، برحسب وظيفه، راهى مناطق عملياتى شد ولى با توجه به ذوق هنرى و ديدن تصاوير ناب صحنه هاى نبرد سلاح را كنار گذاشته، دوربين فيلمبردارى به دست گرفت و در سنگر به ثبت و ضبط وقايع مشغول شد. شهيد فلاحت پور در صحبت هايش گفته است: «اولين استاد فيلمبردارى ام، سيد جمال حسينى بود كه در فاو شهيد شد و اولين بار فيلمبردارى را با يك دوربين سوپر هشت، در عمليات والفجر هشت شروع كردم.» او در سال ۶۲ همكارى خود را با واحد تبليغات لشكر ۲۷ حضرت رسول آغاز كرد و در اكثر مناطق حضور داشت. يكى از مناطقى كه او بارها در مورد آن سخن گفته، حلبچه عراق بود، مى گفت: «هر وقت، بمباران شيميايى حلبچه را به ياد مى آورم، دلم به حال آن خانم بچه به بغل كه هر دو جان باخته بودند خيلى مى سوزد.» فلاحت پور در طول جهاد، چهار بار مجروح و شيميايى شد ولى از رفتن به مناطق عملياتى دست بر نداشت و تا آخر نيز در سنگر اطلاع رسانى حضور داشت. او همچنان با گروه روايت فتح و حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى همكارى مى كرد. مجموعه مستند تلويزيونى «دسته ايمان از گروه عباس» از گردان حبيب لشكر ۲۷ حضرت رسول، يكى از كارهاى درخشان كارنامه هاى هنرى او است. فلاحت پور براى تهيه اين مجموعه، مدت چند ماه در ميان رزمندگان اين دسته، حضور يافت و پابه پاى آن ها، شبانه روز در تمرينات طاقت فرسا و فعاليت هاى آنان در مناطق سرد غرب شركت كرد تا اينكه لحظه، لحظه تلاش و مبارزه رزمندگان را تصوير كرد. فلاحت پور در مورد چگونگى تهيه اين مجموعه گفته است: «جهت تهيه اين فيلم بيش از دو ماه در سخت ترين شرايط جوى و در برف و باران شديد غرب كشور مشغول كار شديم. ما به خاطراين كه بچه ها با دوربين مانوس شوند و در مقابل آن حركات مصنوعى انجام ندهند و با ما صميمى شوند، مجبور بوديم در تمام راهپيمايى ها و رزم شبانه و صبحگاه ها شركت كنيم و البته به نتيجه مطلوب هم رسيديم. هر چند اولش بچه ها فكر مى كردند از تلويزيون آمده ايم و با ما احساس غريبى مى كردند ولى به مرور زمان كه جا افتاديم، فهميدند كه ما نيز مثل خودشان هستيم، فقط به جاى اسلحه، دوربين دستمان است و به شوخى به آن ها مى گفتم، تيربار چه كسى به اندازه تيربار ما ۲۵ فريم در ثانيه شليك مى كند؟ آنقدر صميمى شده بوديم كه عضوى از دسته به حساب مى آمديم و اگر براى صبحگاه دير حاضر مى شديم، جريمه مى شديم و پا مرغى مى رفتيم.» به نماز اول وقت اهميت مى داد. پدرش در اين زمينه مى گويد: «در شب مراسم ازدواجش، متوجه عدم حضور مهدى و همسرش شديم. جويا شديم و ديديم رفته اند نماز بخوانند.» بعد از اتمام جنگ به ادامه تحصيل روى آورد و در رشته سينما در دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران، مشغول به تحصيل شد. از ديگر آثار او فيلمبردارى مجموعه هاى «با من سخن بگو دو كوهه» و «سراب» براى گروه روايت فتح است. سرانجام مهدى فلاحت پور كه براى فيلمبردارى مجموعه مستند تلويزيونى «سه نسل آواره» از طرف روايت فتح به لبنان رفته بود، پس از ۲۳ روز فعاليت در نوار مرزى لبنان در اثر بمباران هواپيماهاى صهيونيست ها در يك صبح بهارى سال ۷۱ به شهادت رسيد. وصف مهربانى و پرواز او را از زبان مهدى همايونفر مى شنويم: «شخصيت متين و دوست داشتنى اى داشت و اين خصلت او براى ما ايجاد جاذبه مى كرد، آرام بود. كم حرف مى زد و گوش شنوايى داشت. دلسوزانه كارها را پيگيرى مى كرد. اولين بار از طريق تصويرهاى جنگى كه مى گرفت و از تلويزيون پخش مى شد با او آشنا شدم. به جهت اين كه طى مدت طولانى در عرصه فيلمسازى جنگ، كار مى كردم، هر تصويرى از تلويزيون پخش مى شد به عنوان مشترى به آن نگاه مى كردم، اين شد كه وقتى آن تصاوير جذاب و بى نظير را ديدم، نام فيلمبردار آن را جويا شدم و بعد متوجه شدم كه كار فلاحت پور است. آن زمان در لشكر ۲۷ كار مى كرد. سال ۶۵ بود كه با او آشنا شديم. در آن موقعيت روايت فتح جايگاه خودش را پيدا كرده بود. افرادى هم كه با ما كار مى كردند همه باسابقه بودند. بعد از آن آشنايى از فلاحت پور دعوت به همكارى كرديم و او با مناعت طبعى كه داشت دعوت ما را رد كرد و ما متعجب دليل اين كارش را پرسيديم. گفت همكارى او با لشكر اين امكان را براى او به وجود مى آورد كه در خطوط مقدم جبهه حضور داشته باشد و نمى خواهد اين فرصت مغتنم را از دست بدهد. آن تصاوير بى نظير و جذاب قسمت هايى از مجموعه «دسته ايمان از گروه عباس» بود. او سه ماه با بچه هاى گردان حبيب زندگى كرده بود تا بتواند آن مجموعه را تهيه كند. من تا آن زمان فيلمى را نديده بودم كه تا اين حد طبيعى باشد و بتواند با بچه ها صميمى شود. تا حدى در «زندگى در ارتفاعات» حميدنژاد اين مساله رعايت شده بود. بهروز جزو كسانى بود كه در زمان عمليات احتمال شهيد شدنش را مى دادم. با صلابت و جسارت در دل آتش دشمن مى رفت. جنگ كه تمام شد زنده ماندن آقا مرتضى و بهروز برايم باور كردنى نبود. مصطفى دالايى كه بارها به شدت مجروح شده بود، اما باز هم زنده مى ماند. او تك فرزند بود و مادر بيمارش خيلى به او وابسته بود. هميشه دعا مى كرد كه سالم برگردد او هم به همين خاطر تا دم مرگ مى رفت، اما طورى اش نمى شد، زنده بودن بهروز آن قدر برايم غيرعادى بود كه يك روز اين قضيه را با خودش هم درميان گذاشتم. من بهروز را خيلى دوست داشتم و با او صميمى بودم. سفر آخر را با هم به لبنان رفتيم. ارديبهشت ۱۳۷۱ بود. مرتضى عسگرى و مصطفى دالايى هم با ما بودند. آن زمان بهروز هشت ماه بود كه ازدواج كرده بود. مادرش هم سرطان گرفته بود و سخت بيمار بود، اما باهمه اين ها به خاطر انگيزه اى كه داشت با ما همراه شد. در لبنان براى فيلمبردارى به يك پادگان آموزشى رفتيم. از پادگان تا مرز دودقيقه راه بود. يك منطقه نظامى بود كه از مناطق مسكونى خيلى فاصله داشت. سابقه بمباران از طرف اسراييلى ها را هم داشت. به طورى كه وقتى هواپيمايى آن دور و بر پيدا مى شد مشخص بود كه براى بمباران پادگان به آنجا آمده است. قرار بود ساعت شش و هفت كار فيلمبردارى را تمام كنيم. بعد از اتمام كار قرار شد برويم پايين تپه تا از بچه هاى آموزش فيلم بگيريم. من و بهروز با هم بوديم و دالايى و عسگرى با هم. چون بچه ها درست منطقه را بلد نبودند به بهروز گفتم تو وسايل را جمع كن و برو پايين. مصطفى هم از ناحيه پا جانباز است قرار شد مصطفى و بهروز سوار ماشين كه مهمات حمل مى كرد شوند و با آن برگردند. من و عسگرى هم آمديم مقر. ما همان جا بوديم كه هواپيماها سر رسيدند. صداى انفجار بلند شد. من هم نگران بچه ها بودم. از آن طرف در زمان حمله هواپيماها، ماشين اسلحه به اسلحه خانه كه مى رسد اسلحه ها را تخليه مى كند. هواپيماها كه مى آيند مصطفى كه سمت راست نشسته بوده و بهروز سمت راننده خودشان را به بيرون پرتاب مى كنند. بعد از بمباران من مصطفى را زخمى سوار ماشين ديدم كه به سرعت از جلوى چشمانم گذشت. در همان لحظه اندك از او پرسيدم بهروز؟! گفت: نمى دانم. از ساعت ۸:۳۰ صبح تا شب هر چه گشتيم هيچ اثرى از بهروز پيدا نكرديم. من مى دانستم كه بلايى سرش آمده. ساعت ۱۰ شب بود كه يك كيف و يك تكه از پارچه شلوارش و يك لنگه كفش او را پيدا كرديم. بهروز پودر شده بود و از او چيزى باقى نمانده بود. اگر كارت شناسايى اش نبود شايد اصلاً قابل تشخيص نبود. روز قبلش به بازار رفته بود و مى خواست براى خانمش روسرى و عطر بخرد. با شهادت بهروز خيلى بهت زده شده بودم. حالتى كه فقط در رحلت حضرت امام به ما دست داد. «وصيت نامه شهيد» اى آنان كه از فردا و فرداها مى آييد، بدانيد ما نه براى ترس از جهنم و نه به طمع بهشت برخواستيم. براى ما شكست و پيروزى مطرح نيست. هدف ما از جهاد، فقط عمل به تكليف و حفظ حرمت اسلام از نامحرمان است. اى خفتگان، بيدار شويد و خويشتن را دريابيد. بدانيد كه مرگ حق است و روزى هم خواهيم مرد. خوشا به حال آنان كه شهادت را با شهادت انتخاب كردند. و جهت رسيدن به كام معشوق، سر باختند. بايد مرد تا زنده واقعى شد، بايد از زندان دنيا به بهشت آخرت كوچ كرد. خوشا به حال آنان كه به يك نظر شيفته محبوب شدند و گول اين ظواهر مادى، حتى در نوع خويش را نخوردند. وصال يار را طلبيدند و رفتند و چه زيبا حديث بودن را به رفتن سرودند. رفتن و عروج از اين تن خاكى به لقاى يار و فتح آخرين خاكريز عشق و گذر از آخرين مانع وصال كه اين تن خاكى است. خدايا تو شاهدى به شهادت گفتارم، من راوى فاتحان هفت شهر عشق بودم كه چگونه مرگ را به بازى گرفتند و دنيا را زير گام هاى استوارشان، پلكان رسيدن به معشوق قرار دادند و از همه چيز و همه وابستگى ها گذشتند و در آخر از اين خاكى كه آخرين سنگر تعلقات به دنيا بود نيز همچون پروانه از همان شب عمليات، شب عشق بازى، تا به صبح گرد شمع عشق مولا گرديدند و مطلع الفجرشان چون پروانه اى مستانه، تمام وجودشان را سوزاند و به خورشيد متصل شدند و با طلوع فجر، عمر ابدى يافتند و به خويشتن واقعى خويش، منزلگه ابدى بازگشتند. فاطمه كهربايى
|
|
|
|