يكشنبه ۳ مهر ۱۳۸۴
۲۰ شعبان ۱۴۲۶ - ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۵ - سال هفتم - شماره ۱۸۵۰
دفاع مقدس
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
داخلى
ايران و جهان
اقتصادى
گزارش
سراى ايرانى
دفاع مقدس
علمى و رايانه
بين الملل
حوادث
اجتماعى
ورزشى
جوان ورزشى
ادب و هنر
فرهنگى
آرشيو
تماس با ما
حميد داوود آبادى در گفت وگو با «جوان»:
علاوه بر خاطرات، حميد داوود آبادى را عمدتاً با كتاب «تفحص» مى شناسند و مجله فكه. داوودآبادى از جمله نويسندگانى است كه خود در جبهه ها حضور داشته و خاطرات بسيارى از آن روزها دارد.
با يك گفت وگوى تلفنى قرار ديدار و انجام مصاحبه را مى گذاريم. خيلى ساده و صميمى در يك بعدازظهر چند ساعتى را به گفت وگو مى نشينيم در مورد موضوعات مختلفى صحبت مى كنيم و حاصل چيزى است كه پيش روى شما است. گفت وگو با نويسنده اى كه مى خواهد هميشه درباره جنگ بنويسد و نگذارد تا بسيارى از خاطرات آن روزها به دست فراموشى سپرده شود.
با هم حرف هاى حميد داوود آبادى، نويسنده كتاب «ياد ياران» و «تفحص»- كه اخيراً از او مجله الكترونيكى آسمانى ها را با موضوع دفاع مقدس ديديم و كتاب پاره هاى پولاد او در باب شهداى لبنان و عمليات استشهادى و كمين جولاى ۸۴ منتشر شده است- را مى خوانيم.
گفت وگو: محمدعلى آقاميرزايى
در حاشيه يك عكس:
پيام فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى به مناسبت روز سربازى و شجاعت
053316.jpg
برادران عزيزم افسران، درجه داران و سربازان غيور اسلام
در ماه مبارك و خجسته شعبان المعظم، ماه ولادت بهجت آفرين ستارگان پرفروغ آسمان ولايت و امامت، فرا رسيدن ايام سراسر حماسه و افتخار دفاع مقدس مردم ايران در نبرد نابرابر با استكبار و مزدوران منطقه اى آن و نيز روز سرباز را به فرزندان غيور ملت در نيروهاى مسلح به ويژه شما برادران عزيز سربازم در سپاه پاسداران انقلاب اسلامى تبريك و تهنيت عرض مى نمايم. بى ترديد انتساب يك روز از هفته دفاع مقدس به نام روز سرباز، بيانگر منزلت، عزت و رفعت مقام و جايگاه سربازى در نظام جمهورى اسلامى و تداعى كننده كلام نورانى امير مومنان على(ع)، نخست سرباز پا در ركاب رسول مكرم اسلام(ص) است كه فرمودند: «سرباز دژ محكم، زينت كشور، نگهبان دين، پاسدار شرف و مرمت قانون و در يك كلام سرباز يعنى ستونى كه كاخ استقلال و عظمت مملكت بر دوش او استوار و پابرجا است.» اينجانب ضمن تاكيد مجدد بر ارتقاى منزلت و جايگاه شايسته جوانان سرباز و تلاش براى فراهم آوردن بسترهاى مورد نياز در سپاه دو نكته اساسى را متذكر مى شوم و از محضر ربوبى توفيق عمل به آن ها را براى خودم نيز مسالت مى نمايم.
۱- انقلاب بزرگ اسلامى حاصل مجاهدت ها و مبارزات بى امان مردان و زنان خدا باور در طول تاريخ به عنوان امانتى عظيم به دست ما رسيده و اين انقلاب، امروز هم دشمنان بزرگى دارد. سعادت همه ما در گرو حركت در مسير قرآن و عترت و پاسدارى از اين ميراث گرانسنگ امام خمينى(ره) است. با سلاح علم و ايمان و در پرتو تعاليم حياتبخش اسلام از اين وديعه الهى پاسدارى و كشور عزيزمان ايران را آباد، آزاد و مستقل بسازيم.
۲- با رعايت نظم و انضباط سازمانى و ايجاد آراستگى هاى معنوى و ظاهرى و نيز مشاركت فعالانه در انجام ماموريت ها فرماندهان و مسوولان را در كارآمد و پوياسازى سازمان سپاه يارى نماييم.
از خداوند متعال سعادت و آينده اى درخشان براى شما جوانان و خانواده هاى گرامى تان در پناه انقلاب اسلامى، تحت رهبرى و زعامت فرمانده معظم كل قوا، حضرت آيت الله العظمى خامنه اى (مدظلله العالى) مسالت مى نمايم.
حميد داوود آبادى در گفت وگو با «جوان»:
متأسفانه جنگ را به معناى واقعى نگاه نكرديم
علاوه بر خاطرات، حميد داوود آبادى را عمدتاً با كتاب «تفحص» مى شناسند و مجله فكه. داوودآبادى از جمله نويسندگانى است كه خود در جبهه ها حضور داشته و خاطرات بسيارى از آن روزها دارد.
با يك گفت وگوى تلفنى قرار ديدار و انجام مصاحبه را مى گذاريم. خيلى ساده و صميمى در يك بعدازظهر چند ساعتى را به گفت وگو مى نشينيم در مورد موضوعات مختلفى صحبت مى كنيم و حاصل چيزى است كه پيش روى شما است. گفت وگو با نويسنده اى كه مى خواهد هميشه درباره جنگ بنويسد و نگذارد تا بسيارى از خاطرات آن روزها به دست فراموشى سپرده شود.
با هم حرف هاى حميد داوود آبادى، نويسنده كتاب «ياد ياران» و «تفحص»- كه اخيراً از او مجله الكترونيكى آسمانى ها را با موضوع دفاع مقدس ديديم و كتاب پاره هاى پولاد او در باب شهداى لبنان و عمليات استشهادى و كمين جولاى ۸۴ منتشر شده است- را مى خوانيم.
گفت وگو: محمدعلى آقاميرزايى
053292.jpg
* اولين سوال شايد مقدارى كلى باشد،اما فكر مى كنم لازم است. چرا جنگ؟
** چندى پيش شخصى به نام جاشوا (آلمانى تبار ساكن امريكا) كه استاد دانشگاه است به تهران آمده بود و در خصوص شهادت تحقيق مى كرد. يكى از دوستان با او همصحبت شد و از او پرسيد چرا هنوز شما در زمينه جنگ هاى جهانى در آثار ادبى و ساخت فيلم فعاليد. او پاسخ داد ما بسيارى از تحولات جهانى امروز را ناشى از جنگ هاى جهانى به خصوص جنگ جهانى اول مى دانيم و البته دلايل ديگرى هم آورد. اين استاد دانشگاه متعجب بود از صحبت برخى از دوستان كه امروزه به ما مى گويند چقدر از جنگ حرف مى زنيد. اين هشت سال ديگر تمام شده.
او همچنين مى گفت در امريكا كتاب هايى كه در زمينه جنگ چاپ مى شود سه مخاطب دارد. در درجه اول اهل فن، بعد از آن دانشگاهيان و در آخر هم عامه مردم، اما زمانى كه من به ايران آمدم و به خيابان انقلاب روبه روى دانشگاه تهران رفتم تمام كتاب فروشى ها را جست وجو كردم و تنها ۱۰ عنوان كتاب در خصوص موضوع جنگ پيدا كردم. او با تعجب به ما مى گفت چرا اينجا اينجورى است.
متأسفانه جنگ به آن معناى واقعى نگاه نكرديم. مثلاً در هر كشورى كه شما نگاه كنيد در دوران جنگ برخى از صنايع و يا علوم به خوبى رشد مى كند. اول پزشكى است و بعد مهندسى و مهندسى تجهيزات نظامى و در آخر و از همه اين ها مهمتر ادبيات است كه بالنده مى شود. يعنى به قدرى سوژه در جنگ است كه باور كردنى نيست. اگر شما ۱۰۰ هزار رزمنده داريد به اين معنا است كه ۱۰۰ هزار سوژه در جنگ وجود دارد چون هر رزمنده براى خودش يك خاطره است. اين سوژه ها به گونه اى خيلى هاشان دفن مى شوند و از بين مى روند. چرا كه هزينه اى براى ثبت آن ها نمى شود. يك تعبير زيبايى آقا به كار برده بود كه اين «نمى است از يم».
ادبيات دنيا در جنگ متحول شد. بزرگ ترين رمان هاى دنيا به گونه اى از جنگ تاثير گرفته اند. كسى تعريف مى كرد در امريكا زمانى كه كلينتون رييس جمهور بود مردم مى گفتند او مايه ننگ امريكا است. چرا كه او تنها رييس جمهورى است كه سابقه جنگ ندارد. اين خيلى مهم است. ما در جنگ از اين مسايل استفاده نكرديم و علتى هم كه داشت اين بود كه بچه هايى كه به جنگ مى رفتند اغلب بسيجى بودند و نوجوان.
من خودم يادم است اولين روزى كه به جبهه رفتم ۲۵ مهر سال ۶۰ بود سالگرد تولدم و اولين مطلبى كه در جنگ نوشتم نامه اى بود به مادرم. ما اهل اين نبوديم و نمى دانستيم كه مى شود همين ها را تقويت كرد و بسيارى از رزمنده ها قابليت نويسنده شدن را به همين شكل دارند. اگر چيزى هم ياد گرفته شد اين بود كه مطالبى را كه از يادمان داشت مى رفت جايى ياد داشت مى كرديم. تا ثبت شود.
بعد از جنگ بود كه تصميم گرفتيم همه را جمع كنيم. در عالم گزارش نويسى اگر حادثه اى اتفاق بيفتد شما همان روز مى توانيد ۱۰۰ صفحه مطلب بنويسيد، اما زمانى كه ۲۰ سال از اتفاقى مى گذرد ديگر ۱۰ صفحه هم به زور مى شود نوشت چرا كه جزييات از خاطر رفته است. ما اين خطا را مرتكب شديم و علت آن هم اين بود كه آن هايى كه اهل قلم بودند به دليل رفاه طلبى از جنگ فاصله گرفته و البته بعضى ها مى گويند ما دورشان كرديم، اما من اين مطالب را قبول ندارم. اگر انسان از مرگ نترسد و اين نيت را داشته باشد كه به جنگ بيايد شايد بتواند رمان بزرگى مثل جنگ و صلح بنويسد.
اما خيلى از استادان مسلم داستان نويسى قبل از انقلاب از ايران رفتند و اين يك لكه ننگى است كه بر پيشانى شان كه به جاى مانده و تأسف آن ها هم از اين است كه چرا ما اين چيزها را نديديم كه بنويسيم. آن ها ديگر نمى توانند به هيچ شكلى اين عدم حضور را جبران كنند. اين است كه شايد بحثى پيش بيايد كه چرا جنگ؟ بايد گفت كسانى كه در جنگ نبودند هر چه كتاب مى خوانند نمى بينند كه نويسنده هاى بزرگ در جنگ ها حضور داشتند و اين افراد خود را تهى مى بينند. آخر چقدر مگر مى شود از عشق پسر همسايه و دختر همسايه مطلب نوشت. تا كى مى خواهند اين مطالب را سوژه كنند. ديگر اين ها تمام شد و همه مى دانند. مى دانند كه اين پسر، دختر همسايه را مى خواهد و اين تمام شدنى است، اما جنگ تمام نشدنى است.
* چه شد كه به دفتر مقاومت حوزه كشيده شدى؟
** سال ۶۹ يا ۷۰ بود اولين كتابى كه منتشر شد رمل هاى تشنه بود. آن زمان من وقتى آن را ديدم برايم خيلى جالب بود. يعنى اولين جرقه اى كه در ذهنم زد اين بود كه مثل اين كه مى شود خاطره ها را نوشت. من خاطراتم را در دفتر سيمى نوشته بودم. و بعد آوردم در كانكس دفتر مقاومت حوزه نزد آقايان بهبودى و سرهنگى. آن ها استقبال عجيبى كردند. در آن زمان خيلى دلم مى خواست آقاى سرهنگى را ببينم. چرا كه مصاحبه هايش را در جمهورى اسلامى خوانده بودم. دفتر را به او دادم و گفت پس فردا بيا اينجا. آقاى ديگرى هم بود به نام كمره اى كه او هم خيلى استقبال كرد. آقاى كمره اى دفتر را گرفت و نگاه كرد و گفت بايد چاپ شود و اين براى من خيلى مهم بود و ابتدا باور نمى كردم تا اين كه به حروفچينى رفت و تا مدت ها خواب و خيالم اين كار بود.
وقتى چاپ شد و مقام معظم رهبرى يك صفحه در ابتداى آن نوشت و از كتاب خيلى خوششان آمد. از ما خواستند به اتفاق دوستان به خدمتشان برسيم كه ما رفتيم و خيلى هم تشويق شديم. بعد از آن بود كه ياد ايام را با ۶۰۰ صفحه نوشتم و همچنين خاطرات جنگ را. از آن موقع بود كه جدى كار كردم و من براى انجام كار شايد بيش از صد مرتبه آلبوم عكس ها را زير رو كردم تا جزييات خاطرات و اتفاقات به ذهنم بيايد. همچنين كاغذهاى پاره را جمع آورى كردم كه در آن زمان شهادت دوستان ذكر شده بود و همينطور به سراغ بچه ها مى رفتم و از آن ها اطلاعات مى گرفتم.
* در مورد كتاب تفحص بگوييد. چه شد كه تصميم گرفتيد كتابى با عنوان تفحص چاپ كنيد؟
** خود من يكى از عقده هايى كه از جنگ برايم مانده اين بود كه زمستان ۶۱ در عمليات والفجر مقدماتى من نتوانستم به جبهه بروم، دليل آن هم اين بود كه مجروح بودم و پايم در گچ بود. ولى احساس مى كنم مى توانستم بروم و اين ماند در دلم كه چرا من در عمليات فكه نبودم.
بعد از جنگ اگر آوينى شهيد نمى شد نه من سراغ كتاب تفحص مى رفتم و نه شايد هيچ كس نامى از اين كار به گوشش مى رسيد و حتى مى توان ادعا كرد شايد اين تشييع هاى عظيم را نمى ديديم. همه اين ها از نور شهادت آوينى بود. مى دانيد بعضى ها مرگشان خيلى عظيم تر از حياتشان است. يعنى وقتى آوينى شهيد شد فكه به سر زبان ها افتاد. تا قبل از آن كسى فكه را نمى شناخت. بعد از آن با چند تا از بچه ها برخورديم شهيد پازوكى و شهيد محمودوند هم بودند. اولين سفر سال ۷۴ به فكه رفتيم اول من نمى دانستم اين جايى كه ما داريم راه مى رويم قتلگاه فكه بود.
وقتى به من اين را گفتند خيلى جا خوردم. احساس اين كه جايى دارى قدم مى زنى كه پر است از پاره استخوان هاى دوستانت و من وحشت كردم. آن صحنه اى كه روى جلد كتاب تفحص است از همين جا بود كه من بر روى زمين دراز كشيدم و از استخوان ها عكس گرفتم. آن جا بود كه نيت كردم كتابى به طبع برسانم كه در آن همه اتفاقاتى را كه در عمليات تفحص انجام گرفته بنويسم. حتى يكى از دوستان بود كه به او هم اين مطلب را گفتم. در نهايت باز رفتيم به نزد آقاى كمره اى كه ايشان اين بار به شدت هلم داد به سمت اين ماجراها. او به من گفت كه ننشين و از اتفاقات آنجا تعريف كن بلكه همه را بنويس و من شروع كردم به نوشتن. البته بچه هاى تفحص خيلى سخت صحبت مى كنند به طورى كه من از محمودوند و پازوكى اصلاً نتوانستم حرفى بيرون بكشم. بعضى ها را به سختى توانستم مجاب كنم كه با من مصاحبه كنند. براى اين امور البته يك اعتقاد شخصى كه من داشتم اين بود كه اين كار هم تقدس داشته باشد و هم بشود بعدها به آن استناد كرد.
وقتى كه مى رفتيم فكه و به طور مثال سيداحمد ميرطاهرى مى خواست تعريف كند فلان شهيد اين جا افتاده بود و ديگر قضايا ما با او مى رفتيم به همان نقطه اى كه او مى گفت در ميدان مين. در آنجا بود كه او خاطره را تعريف مى كرد و ما هم احساس يك انسان را در ميدان مين درك مى كرديم. اين طور نبود كه در تهران بنشينم و خاطرات را بنويسم چون احساس مى كردم كه اين خيلى مستندتر است. بعضى ها مسايلى را نقل مى كنند و در آن خاطرات دروغ پردازى وجود دارد مثل اين كه چند جمجمه شهيد افتاده بود و اذان مى داد و غيره همه اين ها دروغ است. من خودم خيلى دنبال اين ها رفتم. هر خاطره اى هم كه مى شنوم و مى گويند بچه ها گفتند فلان مى پرسم بچه ها كى هستند. اين قدر مى پرسم تا به خود صاحب خاطره برسم.
يادم مى آيد در زمان جنگ سر ستون مطالبى را مى گفت به بعدى تا برسد به انتهاى صف به طور مثال اولى مى گفت: دره و بعد اين كلمه نفربه نفر گفته مى شد ناگهان در وسط ستون يكى به اشتباه بره مى شنيد و بعدى هم به شوخى مى گفت بزغاله و الى آخر ديگر اصل موضوع عوض مى شد. در آن زمان مسوول گروهان ما شهيد فرامز ملايرى از نفر آخر گروهان شروع مى كرد و مى پرسيد كه چه گفته اند و در آخر مى فهميد كه چه كسانى كلمه را اشتباهى منتقل كرده اند. من اين كار را در خصوص نقل خاطرات از او ياد گرفتم و اين كار را من در كتاب تفحص انجام دادم. به اين كتاب اشعار و گزارش ها را هم اضافه كردم.
* طرح جامع تفحص را شما نوشتيد. دليلش چه بود؟
** براى اين كه اگر كسى خواست كار علمى روى اين زمينه انجام دهد به راحتى بتواند. شايد من بيش از يك سال روى اين طرح كار كردم. كار كردن كه مى گويم دليل دارد در نوشتنم يكى از چيزهايى كه بسيار با من مانوس است تخم آفتابگردان است. در اين كتاب دو سطر وجود دارد در خصوص قتلگاه كه اين دو سطر يك ماه مرا معطل كرد. و دو الى سه كيلو تخم آفتابگردان از من گرفت. زمان نوشتن قتلگاه خيلى هم گريه مى كردم. هر چه التماس مى كردم بى خيال شويد بگذاريد بنويسم و رد شويم نشد. آخر هم نتوانستم آنچه كه مى خواستم و واقعيت قتلگاه فكه بود به خواننده بنمايانم در آخر مجبور شدم رد شوم چون ديدم ممكن است كتاب بماند. البته اين نكته قابل ذكر است كه شايد خواننده كتاب فكر كند ما در منزل اشخاص مى رفتيم و خاطرات را مى نوشتيم. در حالى كه اصلاً اين طور نبود خود من براى جنازه هاى رفقاى خودم ساعت سه بعداز نصف شب مى رفتم معراج الشهدا و تنها در سالن هاى آنجا به دنبال بچه ها مى گشتم. جمجمه ها را برمى داشتم. خاك آن ها را مى گرفتم و خلاصه تمامى جنازه ها را زير و رو مى كردم.
* خاطره اى از آن زمان اگر داريد بگويد.
** آن زمان من شنيده بودم كه سه شهيد از طلاييه آوردند كه سالم هستند. هر چه التماس مى كردم به بچه هاى معراج كه اجازه بدهند آن ها را ببينم مخالفت مى كردند. البته خانواده يكى از آن ها (شهيد عبدالله علايى كاشانى) مديون كرده بود تا كسى شهيد را نبيند. يك روز آقاى بيرقى به يكى از مسوول ها گفت شهدا را نشانش بدهيد آن موقع قرار بود يكى از آن ها را (آن كه صورتش سالم بود) نشانم بدهند وقتى من او را ديدم شوكه شدم. يك تابوت كوچك يك مترى بود كه او را داخل آن گذاشته بودند همه استخوان ها ريخته بود و تنها قالب روى صورت پرده اى از گوشت و پوست باقى مانده بود و حتى پشت سرش هم استخوان جمجمه پيدا بود. پوستش سياه نشده بود. بعد از آن خود آقاى بيرقى آمد و گفت بقيه شهيدها را نشان بدهيد. شهيد علايى را ديدم كه همه بدنش سالم بود حتى روده و معده هم سالم مانده بود و تنها از گردن به بالا اسكلت شده بود. البته نكته زيبايى شهيد داشت و آن اين كه در زمانى كه او را پيدا كردند بيل به گردن او خورده بود و از گردنش خون آمده بود. بعد از آن هنگامى كه به خانواده اش مى خواستند اطلاع بدهند ابتدا از مادر پرسيدند كه از خصوصيات شهيد بگوييد مادر گفت خيلى به زيارت حضرت عبدالعظم مى رفت و نماز شب مى خواند و همينطور غسل جمعه اش را فراموش نمى كرد. ما روايات زيادى داريم كسى كه غسل جمعه انجام مى دهد بدنش سالم مى ماند.
* در مورد منطقه فكه هم اگر مطلبى هست بگوييد.
** رفتم ارتفاع ۱۴۶ فكه و با دوربين به راه افتادم. شهيد پازوكى به من گفت همينطورى تنها راه نيفت ولى چون من فكر مى كردم بچه جنگ هستم برايم اين مطالب مهم نبود، اما من زمان جنگ هيچ وقت سعى نكردم مين را ياد بگيرم. در تمام كلاس هاى درس تخريب وقتى از مين و مشخصات آن مى گفتند من نگاه نمى كردم و رويم را به طرف ديگر مى گرفتم. به شدت از مين متنفر بودم و مى ترسيدم. من آن روز در ميدان مين گم شدم و دو ساعت تنها در آفتاب نشستم و اصلاً جرات نمى كردم دست به مين بزنم. احساسم اين بود كه من براى مين ها نامحرم هستم و اگر دستم به مين ها بخورد منفجر مى شود. آن زمان وقتى ترسيدم فهميدم افرادى مثل پازوكى هم از جنس پوست و گوشت هستند، اما چون اعتقاد دارند با وجود همه خطرات كارشان را انجام مى دهند.
* و شما همه اين تجربيات را در كتاب تفحص منعكس كرديد؟
** هنوز اين كتاب نتوانسته حق كسى را ادا بكند. بعضى از آقايان يك ايراد به اين كتاب داشتند كه اين ايراد براى من شيرين بود. مثلاً آن قسمت كه پيكر چند شهيد در چاه توالت عراقى ها پيدا مى شود يا آن جايى كه تعدادى از شهيدها را دفن كرده بودند و رويشان بتون ريخته و پله درست كرده بودند به سنگر ديدبانى مى رفتند و يا غيره، آن ها مى گفتند اين مطالبى كه تو نوشتى اهانت به شهدا است. من در پاسخ گفتم اگر من اين مطالب را ننويسم فكر نمى كنيد فردا ما را متهم به دروغ پردازى مى كنند خود ما امروز به حوادثى كه در كربلا اتفاق افتاده گريه مى كنيم آن ظلم ها و نامردى ها ولى آيا اين مطالب اهانت به امام حسين است. خود من تعداد زيادى از شهدا را ديدم كه زنده به گور شده بودند. به طور مثال ما پيكرى را پيدا كرديم كه در حالت فرياد زدن دفن شده بود يعنى دهانش پر از خاك بود. روى بدنش هم جاى تير و تركش نبود. همينطور در قتلگاه فكه همه اجساد مجروحين ما بودند.
* در حال حاضر روى چه كتابى كار مى كنيد؟
** ما بچه بسجى ها به يك بهانه هايى زنده هستيم. وقتى من برخورد مقام معظم رهبرى را روى كتاب ياد ياران ديدم گفتم خدايا من زنده باشم و خاطرات جنگم را در كتابى بنويسم كه آن در نهايت كتاب ياد ايام بود. بعد از ياد ايام تفحص را چاپ كردم و بعد از آن كتابى در خصوص عمليات شهادت طلبانه كه در لبنان عليه اسراييل انجام شد و در نهايت منجر به پيروزى لبنان شد. اين كار عظيمى بود و هزينه زيادى براى من داشت چون هيچ كس از من حمايت مالى نمى كرد و من به حساب شخصى خودم به لبنان مى رفتم.
البته ارشاد اشكالاتى از كتاب گرفته و مجوز چاپ نداد كه ما بعد اسم كتاب را عوض كرديم و با عنوان پاره هاى پولاد چاپ كرديم. لازم به توضيح است اين كتاب كاملاً مستند است و به همه آمارها از منابع لبنانى، فلسطينى، اسراييلى و امريكايى در آن توجه شده است. من حتى يك سال معطل يك كتاب شدم تا از امريكا برايم بفرستند تا اين كتاب را تكميل كنم.
* اشكالاتى كه ارشاد به كتاب وارد كرده بود چه بود؟
** يكى از آن نظرات امام در خصوص عمليات شهادت طلبانه است كه مى گفتند آن را حذف كنيد و چند مشكل ديگر.
* در جايى اشاره كرديد كه اگر آوينى نبود اصلاً تفحص به اين صورت شكل نمى گرفت. در اين مورد توضيح بيشترى بدهيد.
** شايد هم من به تفحص علاقه داشتم ولى شهيد آويينى ما را پرت كرد طرف اين موضوع. خود من نام اين مجله فكه را به دليل شهادت آوينى در آنجا نامگذارى كردم. همين شهادت آوينى باعث شد بفهميم فكه پنج كيلومتر داخل خاك ايران است مخصوصاً آن كسانى كه مى گفتند چرا بعد از خرمشهر جنگ ادامه پيدا كرد. در اين مدت پنج سال بعد از جنگ نيروهاى ما در فكه حضور داشتند و استخوان ها روى زمين افتاده بود ولى كسى جرات نمى كرد به خاطر ميدان مين طرف اين استخوان ها برود با آن كه همه پلاك داشتند و وسايل كنارشان بود. شهادت آوينى موجب شد ستاد تفحص تشكيل شود اصلاً تفحص قبل از شهادت آوينى با تفحص بعد از آن خيلى فرق مى كند. تا قبل از شهادت او بچه ها بدون برنامه ريزى و خودجوش از هر لشكرى مى آمدند و با بيل مى خواستند اجساد را پيدا كنند. كار در آن زمان به كندى پيش مى رفت و حتى غيرممكن مى نمود. مخصوصاً در گرماى ۶۰،۵۰ درجه آنجا. بنابراين شهادت آوينى خيلى بركت داشت مخصوصاً آن كه در تشييع جنازه آوينى آقا حضور داشتند. همين حضور باعث شد خيلى ها به جنب و جوش بيفتند.
خود شهيد آوينى گفته بود در كشتار مكه اگر يك لحظه مى گفتم خدايا مرا ببر شهيد مى شدم خود او افسوس مى خورد كه چرا طلب شهادت نكرده، اما امروز ما مى فهميم كه او نبايد آن زمان مى رفت چرا كه جزو ۴۰۰ شهيد مكه مى شد و امروز هيچ نشانى هم از او نبود. او بايد مى ماند و در سال ۷۲ زمانى كه همه در حال دويدن به دنبال پست و مقام هستند تا عقب نمانند در كوير فكه شكفته مى شد.
تا شايد عده اى را به خود بياورد. خود شهيد آوينى آن زمان مى گفت چه جنگ باشد چه نباشد راه من و تو از كربلا مى گذرد او منظورش ما بوديم و راه ما. من با شهيد آوينى آشنايى چندانى نداشتم، اما خودم را و نوشتن كتاب تفحص را مديون شهادت آوينى مى دانم.
* شما يك هفته قبل از شهادت شهيد آوينى با او ديدار غيرمترقبه اى داشتيد. در اين خصوص لطفاً توضيح دهيد.
** فروردين بود و من هميشه يك ساعت قبل از اذان به نماز جمعه مى رفتم، اما چون ساعت ها را جلو كشيده بودند. من اشتباهاً ساعت ۱۱ به آنجا رفتم. اتفاقاً شهيد آوينى هم اين اشتباه را كرده بود و دو ساعت زودتر به نماز جمعه آمده بود. نشسته بودم روى جدول او هم آمد و كنار من نشست با هم همصحبت شديم به او گفتم وضعتان ديگر خوب شده رفتيد نيروى مقاومت و به شما مى رسند، گفت: چه مى گويى همين الان كه مى خواهيم به فكه برويم بايد ۱۰ جا ريشم را گرو بگذارم تا يك آهوى زهوار در رفته به ما بدهند.
در همين زمان حاج آقا خامنه اى كه در زمان جنگ بچه ها را براى شناسايى به خاك عراق مى برد آمد. وقتى به سيد موضوع او را گفتم كنجكاو شد كه راجع به او فيلمى بسازد، اما هفته بعد آوينى شهيد شد و اين كار هم بر روى زمين ماند.
* يك خاطره كه هنوز جايى ثبت نشده براى ما بگوييد.
** من همه خاطراتم را ثبت كرده ام.
* پس خاطره اى كه دوست داريد و منحصر به فرد است بگوييد.
** شهيد مجتبى رضايى ۱۶ سالگى شهيد شد، سال ۶۶ بود كه تانكى را در بهشت زهرا قرار دادند. رضايى روزى به من گفت حميد مى دانى اين تانك را چرا اين جا گذاشتند، گفتم نه، گفت براى اين كه بعدها وقتى افرادى كم مى آورند و مى خواهند بگويند در جبهه حضور داشتند در كنار آن عكس بگيرند. اين گذشت چندى بعد از آن با يكى از دوستانم به بهشت زهرا رفته بوديم اصرار مى كرد من از او كنار آن تانك عكس بگيرم. گفتم چرا. گفت ضايع است بايد ما هم يك جورى بگوييم در جبهه حضور داشتيم. من وقتى اين اتفاق افتاد به ياد رضايى نوجوان افتادم كه آن زمان چه ديد بلندى داشت.
پدر شهيد تعقلى هم خاطره اى تعريف مى كرد خيلى جالب بود. مى گفت يك روز من دو تا نان بربرى گرفتم آمدم خانه محمدرضا گفت مگر نانوايى خلوت بود گفتم نه چون شاطر مرا مى شناخت بدون صف نان داد. شهيد تعقلى نان را پس زد و گفت اين حرام است چون حق مردم ضايع شده است. بعد از اين اتفاق من كتاب مهر و قهر را خواندم كه در خصوص حضرت امام نوشته شد و دقيقاً همين اتفاق هم براى امام مى افتد و همين واكنش را نشان مى دهد. اين امر بيانگر نزديكى دل هاى مريد و مراد است.
* فكه چگونه پا گرفت؟
** فكه منطقه اى بود كه بهمن ۶۵ در شلمچه بسته شد و سه خرداد ۷۸ در تهران زاييده شد. ۱۳ سال اين كار به طول انجاميد ما در شلمچه بوديم در عمليات كربلاى پنج جاى بسيار وحشتناكى آن جا بود، به نام سه راه مرگ، در اين سه راهى عزراييل با آدم ها كارى نداشت، بلكه انسان ها دربه در دنبال عزراييل مى گشتند. آن جا اگر سرت را بالا مى گرفتى و موهايت از بالاى سنگر ديده مى شد سه تانك به صورت مستقيم به سمتت شليك مى كردند. در آن جا يك نفربر PMP مى خواست مجروح ها را به عقب ببرد. وضعيت مجروحين بسيار وخيم بود همه دست و پاها قطع و خون ها دلمه شده و ما هم به دليل كمبود امكانات مجبور شده بوديم همه را داخل هم فشرده كنيم درست مثل كنسرو. نفربر به راه افتاد هنوز ۵۰ متر از ما دور نشده بود كه من گلوله تانك را ديدم كه از سمت چپ به نفربر برخورد كرد و منفجر شد. نفربر شروع كرد به سوختن و چون در را از داخل و بيرون قفل كرده بوديم هيچ كارى نمى شد انجام داد. ما نشستيم و فقط گريه كرديم. اين اولين و آخرين بارى بود كه در تمام زندگى ام من صداى جيغ مرد را شنيدم. بوى گوشت سوخته همه منطقه را گرفته بود. تا غروب نفربر سوخت و فقط پودر استخوان به جاى ماند. آن جا بود كه من كفر مى گفتم. گفتم خدايا اگر من را شهيد كنى خيلى نامردى. گفتم آن دنيا مى آيم جلوى شهدا و يقه ات را مى گيرم داد مى زنم اين من رو به زور شهيد كرد. من راضى نبودم. آن لحظه همه اين حرف ها را با داد گفتم. از خدا خواستم بيايم تهران و كاغذى داشته باشم تا بنويسم در سه راه مرگ شلمچه چه گذشت. اين حال براى من ماند به طورى كه حتى زمانى كه در سنگر نشسته بودم احمد بوجاريان داشت نماز مى خواند تا در قنوتش گفت: اللهم رزقنا. من در رفتم. نمازش كه تمام شد گفت چرا فرار كردى گفتم تو توفيق شهادت مى خواستى ولى من نمى خواهم شهيد شوم. او شب شهيد شد و من ماندم. وقتى احساس مى كردم كسى نور بالا مى زند كنارش نمى رفتم. آن زمان شهيدى به ما مى گفت شما كه نمى خواهيد شهيد شويد وقتى احساس كرديد ملائكه دور و اطرافتان پر مى زنند چند تا فحش ناجور بدهيد ملائكه مى گويند اين ديگر كيست و سراغتان نمى آيند.
خود او در عمليات كربلاى يك هنگامى كه مى خواست وضو بگيرد چون نمى توانست فحش بدهد خمپاره اى در كنارش به زمين خورد و شهيد شد.
بعد از جنگ ما مانديم و فكه را به اين جا رسانديم، اما بى پولى نمى گذارد. مثلاً همين كتاب تفحص را در تشييع شهدا با بدبختى فروختيم. آن زمان شهيد جانبزرگى ما را خيلى تشويق مى كرد. الان جلد دو تفحص را هم قرار است چاپ كنيم. اين كتاب در خصوص طلاييه و شلمچه است. بالاخره روزى اين كتاب هم چاپ مى شود.
* حرف آخر؟
** باز هم خاطره اى مى گويم. اسم اين خاطره را سه روايت از يك ريش گذاشتم. در اردوگاه كرخه مى خواستم سوار اتوبوس شوم شخصى كه صورتش را سه تيغه كرده بود روى پاگرد اتوبوس ايستاده بود. گفتم برادر كجا مى رويد. گفت: مى ريم صفا، كوچه وفا پلاك... اهلشى بيا بالا. گفتم عجب لاتى است. در اتوبوس تمام توجهم به او بود. بالاخره گفت بابا من هستم حاج محسن دين شعارى. باور نكردم بالاخره شناختمش. آخر حاج محسن ريش بلند قرمزى داشت تا روى سينه. اين روايت اول بود، اما دومين روايت مربوط به محسن شادكام است. حاج محسن عصر همان روز كه با من ديدار داشت در حسينيه سراغ شادكام مى رود و با دست به شانه او مى زند محسن مى گويد آقا من با شما شوخى ندارم. اين كار را حاجى سه مرتبه تكرار مى كند و محسن بسيار عصبانى مى شود و حاج محسن مى گويد من دين شعارى هستم. علت كوتاه شدن ريش حاج محسن هم اين بود كه به سلمانى مى رود و او اشتباهاً ريش او را از ته مى زند و مى آيد كه اشتباه را جبران كند كه همه ريش بر باد مى رود. روايت سوم هم شهيد مجتبى رضايى تعريف كرد در غرب آن ها مى روند مين خنثى كنند. حاج محسن چون پايش زخمى بود نمى توانست درست بنشيند و مجبور بود روى مين خم شود. البته حاج محسن يك عادتى داشت زمانى كه مى خواست مين خنثى كند دست را داخل شاخك هاى مين والمرى مى برد و مى گفت: گوگورى مگورى بيا بغل عمو.
اين لفظ هميشه در دهان بچه بود. رضايى مى گفت حاج محسن سه مين را خنثى كرده بود و وقتى مى خواست مين بعدى را خنثى كند دستش را برد لاى شاخك ها تا گفت گوگورى... كه مين در صورتش منفجر شد و ريش و صورت همه با هم از بين رفت.
*با تشكر از اينكه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد.
**يا على مدد
در حاشيه يك عكس:
كداميك زانو مى زند؟
053319.jpg
زانو زده است، زانو زده اند در برابر آنان كه قرار بود روزى خدمتگزارشان باشند و اينك سراپا غرور، از جايگاهى كه به مدد جانبازى هاى مردانى كه هنوز هم يادگارهاى مجاهدت و اثيار بى دريغشان را بر تن دارد، به چنگ آورده اند برنمى خيزند، برنمى خيزند تا اسوه هاى مقاومت در مقابلشان زانو بزنند.
نمى دانم، چه در درونش مى گذرد، او كه نشسته است را مى گويم و نمى دانم چه در درون شير مردانى مى گذرد كه در مقابلش زانو زده اند و كمر خم كرده اند. نمى دانم، اما مى دانم و ايمان دارم كه اگر روزگارى درهاى شهادت گشوده شود، نشستگان بر جاى ماندگانند و آنان كه به زانو زدن وادار شده اند قافله سالار نشستگان را حب ميز و صندلى و چرب و شيرين دنيا مجال حركت نمى دهد، اما پاك باختگان را عشق و شور الهى بر جاى مجال قرار نمى دهد. پايان جنگ در اين سرزمين، گويى پايان خيلى چيزها بود و ارج گذاشتن به انسان ها و آغاز سرمستى به قدرت رسيدگانى كه فراموش كرده اند- و يا به فراموشى سپرده اند- كه نان و نام و جان و ناموس و هر آنچه كه دارند، رهين همت كيست. پايان جنگ، پايان ارج گذاشتن به ارزش ها بود. ارزش هايى كه هنوز هم پاسدارانش همين پاك باختگان جانباز هستند و مدعيانش همان نشستگان بر صندلى هاى مديريت! نمى دانم اگر روزى خاك اين سرزمين طعمه بيگانه هاى ديوانه شود، كدامين مدير از پشت كدامين ميز برخواهد خاست تا سلاحى بر دوش گيرد و جانش را بر كف دست بگذارد، اما مى دانم، مى دانم كه آن روزها هم بايد چشمان ملت منتظر غيرت و همت همين پاك باختگان باشد كه امروز...
آن روز آن كه زانو مى زند و به دريوزه حيات، غيرت پاكباخته اى را مى طلبد، ديگرى است...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |