بى شك صحنه هاى انقلاب و بازگو كردن روزهاى غرور و افتخار شنيدنى است. هميشه در رسانه هاى نوشتارى و صوتى و تصويرى از منظرهاى مختلف به پيروزى انقلاب اسلامى ايران پرداخته شده است، اما اين بار به سراغ جوانى از روزهاى تولد انقلاب آمده ايم تا با گفت و شنودى دوستانه مرورى بر آنچه كه خلق شد داشته باشيم. هر چند اين گفت وگو در زمانى منتشر مى شود كه از دهه فجر فاصله گرفته ايم، اما ۲۷ سال پيش در چنين روزهايى مردم ايران از اقصا نقاط كشور همچون موجى خروشان به محل اقامت حضرت امام خمينى(ره) هجوم مى آوردند تا يار خود را دريابند و بدين سان روزهاى به ياد ماندنى را خلق كردند. بى ترديد نگاهى به روزهاى پايانى حكومت ستم شاهى و مرورى به روزهاى آغازين انقلاب از نگاه يك امدادگر خالى از لطف نيست.
منوچهر عبد خداوندى به سال ۱۳۳۷ در تهران ديده به جهان گشود. وى از سال ۱۳۵۴ لباس امدادگرى را پوشيد تا رسماً فعاليت هاى داوطلبانه و خدمات امدادى را در جامعه رنگ آميزى كند. ايشان در روزهاى اوج حماسه ملت ايران همراه با تيم امدادى سوار بر آمبولانس در كوچه پس كوچه هاى پايتخت به يارى آنانى مى شتافت كه به مهمانى گلوله رفته بودند تا گلى را آبيارى كنند و به آرمان و عقيده خود دست يابند.
منوچهر عبد خداوندى در حال حاضر به عنوان مسول اداره آموزش هاى تخصصى و تكميلى سازمان امداد و نجات مشغول خدمت به مردم است.حامد احمدى* جناب آقاى عبدخداوندى در ابتدا ضمن تشكر از شما به خاطر شركت در گفت وگو به عنوان اولين سوال و قبل از آن كه به روزهاى به يادماندنى ديدار مردم مختلف كشورمان با حضرت امام خمينى(ره) بپردازيم، جا دارد اين سوال را طرح كنيم كه اصولاً شما چگونه به فعاليت هاى امدادى رو آورديد و به چه طريق نظاره گر حماسه ملى ايران در سال ۵۷ بوديد؟
** از سال ۱۳۵۴ بعد از انتشار اطلاعيه هاى گسترده مبنى بر دعوت از مردم به خصوص جوانان به منظور انجام خدمات عام المنفعه در جمعيت شيرو خورشيد سرخ ايران به اين عرصه گام نهادم. ما در ابتدا دوره هاى آموزش امداد و نجات در آوار را فرا گرفته بوديم و چگونگى مقابله با حوادث و سوانح و بيرون آوردن اجساد و مجروحان از زير آوار يا نجات در سيلاب و كوهستان و بعضاً اين آموزش ها را در حوادث متعدد همچون سيل هاى مخرب شمال و جاده چالوس و زلزله طبس به اجرا گذاشتيم و در آن حوادث به يارى آسيب ديدگان رفتيم.
تا اين كه با بالا گرفتن موج تظاهرات هاى مردمى بر عليه حكومت ستم شاهى و گسترش درگيرى هاى خيابانى، حوزه ماموريت ما به داخل شهر تهران انتقال يافت. اين بار مجبور بوديم برخلاف آنچه كه آموزش ديده بوديم عمل كنيم و مى بايست مجروحان و آسيب ديدگان درگيرى هاى خيابانى را نجات دهيم. ما در آموزش ها چگونگى آتل بندى و پانسمان هاى سطحى و پاسخگويى به حوادث طبيعى و شكسته بندى و خفگى و... را فرا گرفته بوديم، اما در جريان وقوع انقلاب مجروحان تير خورده را مى بايست نجات مى داديم.
كار بسيار سخت بود، اما با توكل بر خدا و با اندوخته اندك درمانى وارد ماجرا شديم. توده مردم بيشتر روزها در خيابان هاى مختلف پايتخت شعار «مرگ بر شاه» سر مى دادند و با نيروهاى شهربانى و گارد امنيتى درگير مى شدند. بيشتر تجمع مردم حول و حوش دانشگاه تهران، ميدان انقلاب و خيابان فخررازى بود و بعضاً هر وقت خبر درگيرى و تجمع به گوش ما مى رسيد، ناخودآگاه مسيرمان به طرف دانشگاه تهران ختم مى شد.
ما يك اكيپ جوان بوديم و به علت داشتن يك راننده شجاع و حضور در بطن درگيرى ها در ميان ديگر گروه هاى امدادى شاخص بوديم. به ما گوشزد كرده بودند كه وارد مسايل سياسى نشويم و با نيروهاى امنيتى همكارى كنيم و كارى به نفع انقلابيون انجام ندهيم، اما ما از ميان مردم ظهور كرده بوديم و مردم از هر چيز و حرف و كار ديگرى براى مان اهميت بيشترى داشتند.
و اصولاً به خاطر داشتن اين خصيصه يك ارتباط روحى، روانى با مؤلفه اعتماد بين ما و بچه هاى انقلاب بر قرار شده بود. چرا كه اكثر معترضان هم سن و سال خودمان بودند و ما مى كوشيديم تا به كوچك ترين آسيب وارده به آن ها پاسخ دهيم. نيروهاى شهربانى و گارد امنيتى رعايت حال ما را مى كردند و كمتر اتفاق مى افتاد كه به طرف آمبولانس شليك كنند و همين مساله باعث شده بود كه در بيشتر اوقات آمبولانس ما سنگر سيار انقلابيون شود.
ما هم دلمان با مردم بود و هر وقت احساس مى كرديم كه لازم است، به بهانه هاى مختلف راه هاى فرار اعتراض كننده ها را فراهم مى كرديم،كه اين مهم اعتماد فوق العاده زيادى را بين ما و آن ها برقرار كرده بود. به طور مثال در يكى از روزهاى حماسه ساز بهمن ما در حال عبور از خيابان انقلاب بوديم تا اين كه متوجه شديم در جلوى سينما بهمن فعلى نيروهاى شهربانى در حال كتك زدن يك زن جوان هستند.
راننده آمبولانس با سرعت زياد خود را به محل حادثه كشاند، وارد پياده رو شد و به طرف نيروهاى شهربانى رفت، آن ها هم با ديدن آمبولانس كه با سرعت به طرفشان مى آمد، جا خوردند و چند مترى از زن جوان فاصله گرفتند. ما هم از همين فرصت استفاده كرديم و خانم جوان را وارد آمبولانس كرديم. امكان بازگشت به خيابان نبود. مجبور شديم براى فرار، از پياده رو عبور كنيم. نيروهاى شهربانى با ديدن اين صحنه به طرف ما تيراندازى كردند و ما هم با سرعت زياد از كانون حادثه دور شديم. آن ها كماكان ما را تعقيب مى كردند. به اولين تقاطع كه رسيديم متوجه شديم كه به خاطر وجود جوى آب و نبودن پل امكان عبور از پياده رو و ورود به خيابان نيست. نيروهاى شهربانى به ما نزديك و نزديك تر مى شدند.
ترس و دلهره عجيبى داشتيم، اول فكر كرديم كه از آمبولانس بيرون بياييم و فرار كنيم و زن جوان را نجات دهيم، اما امكانش وجود نداشت تا اين كه متوجه حضور مردم در اطراف آمبولانس شديم. نيروهاى شهربانى در چند مترى ما بودند تا اين كه مردم با يك «ياعلى(ع)» گفتن آمبولانس دو تنى را بلند كردند و در آن طرف جوى آب گذاشتند و ما هم با سرعت از منطقه دور شديم. اصولاً روحيه عجيبى در ميان مردم وجود داشت، هر كسى در هر گوشه اى تلاش مى كرد به نوعى براى رسيدن به هدف كمك كند.
هر چند در آن زمان سازماندهى درست و سيستم فرماندهى منظمى براى جنگ ها و درگيرى هاى خيابانى تعريف نشده بود، اما چون خواستگاه مشتركى وجود داشت هر كسى از گوشه و كنار كه مى رسيد با سيل خروشان جمعيت همراه مى شد و ممكن يا غيرممكن بودن كار را هم مدنظر قرار نداشت، بيشتر انجام كار مهم بود و براى دستيابى به اين مساله از هيچ عملى كوتاهى نمى شد.
* از روزهاى ورود امام خمينى(ره) به كشور صحبت كنيد و از حال و هواى آن ايام حرف بزنيد.
** امام خمينى(ره) قرار بود ششم بهمن ماه وارد كشور شوند، ولى با بسته شدن فرودگاه مهرآباد مردم خشمگين و عصبانى به خيابان ها ريختند و با حضور چشمگير همراه با عصبانيت در مقابل اين تصميم حكام وقت ايستادگى كردند. حضور پرشور مردم در خيابان ها به گونه اى بود كه قابل تصور نبود. روز بسيار عجيبى را پشت سر گذاشتيم. صبح روز ششم بهمن ماه طبق برنامه ريزى قبلى به طرف بهشت زهرا حركت كرديم تا در آنجا مستقر شويم. چرا كه پيش بينى حضور هزاران نفر در آنجا مى شد، ما هر چه از راه آهن دور و به بهشت زهرا نزديك تر مى شديم حضور مردم كمرنگ تر مى شد.
تعجب كرديم و پيش خودمان گفتيم چه اتفاقى مى توانست افتاده باشد كه مردم در بهشت زهرا حضور پيدا نكرده اند، آخر شنيده بوديم كه شب تعداد زيادى از مردم به آنجا رفته اند تا در زمان حضور حضرت امام خمينى(ره) در بهشت زهرا از ايشان استقبال كنند، اما كسى آن جا نبود. متعجب از آمبولانس خارج شديم و به پشت سر كه نگاه كرديم متوجه دود شديد و آتش سوزى در حوالى خيابان ولى عصر فعلى شديم.
خودمان را سريعاً به آنجا رسانديم. مردم خشمگين از بسته شدن فرودگاه به خيابان ها ريخته بودند و سينه ها را سپر كردند و به استقبال گلوله رفتند و با شعار «مرگ بر شاه» در مقابل نيروهاى امنيتى و شهربانى ايستادگى كردند. آن ها نيز سراسيمه به طرف مردم تيراندازى مى كردند. آن روز تعداد زيادى مجروح و به شهادت رسيدند.
شايد ششم بهمن را بزرگ ترين روزى بدانيم كه بيشترين ميزان مجروح و شهيد را به نام خود به ثبت رساند. روحيه كاملاً شهادت طلبانه بود. ترس و واهمه اى وجود نداشت. بسته شدن فرودگاه را توهين به مردم مى دانستند و با تمام قوا در مقابل نيروهاى امنيتى ايستادگى مى كردند. فاجعه به حدى دردناك بود و تعداد كشته ها و مجروح ها به حدى رسيده بود كه ما در ابتدا تلاش كرديم مجروحان و مصدومان را از وسط خيابان به پياده رو برسانيم و در صورت متعادل شدن وضعيت مجروحان را به بيمارستان انتقال دهيم، فراموش نكرده ام موج حادثه به حدى بود كه ما يكى از همكاران امدادگر را در آن شلوغى گم كرديم و به علت ضيق وقت او را جا گذاشتيم و رفتيم و شب به ياد او افتاديم.
تظاهرات بوى براندازى صددرصد به خود گرفته بود و بوى گل پيروزى انقلاب به مشام مى رسيد. با ديدن صحنه ها سخت تحت تاثير قرار مى گرفتيم، بارها گريه كرديم، اما با لبخند مجروحان روبه رو مى شديم، اصلاً بعضى اوقات فكر مى كرديم ما مجروح شده ايم نه آن ها.
تعداد بيشمارى را به بيمارستان هاى حوالى خيابان انقلاب و دانشگاه تهران انتقال داديم. آمبولانس هاى اورژانس و بيمارستان هاى ديگر به دستگاه بى سيم مجهز بودند و آمبولانس هاى ما فاقد بى سيم بودند. مردم مى گفتند كه ساواك با رديابى بى سيم به محل بسترى شدن مجروحان مى رود و به جاى مداوا آن ها را شكنجه مى كند و چون ما بى سيم نداشتيم و از طرف ديگر آمبولانس هاى ما جاى دو برانكارد داشت مردم بسيارى از مجروحان را به آمبولانس هاى ما انتقال مى دادند.
اين قضيه يك امتياز مثبت شده بود و در بسيارى از مواقع مجروحان را از ديگر آمبولانس ها خارج مى كردند و به ما تحويل مى دادند. ما نيز تحت فشارهاى خاص بوديم، اما جايگاه مردم مهم تر بود. پى هر چيزى را به بدن مان ماليده بوديم و براى هر عكس العملى آماده؛ حركت آزاديخواهانه مردم اهميت ويژه اى داشت و ما با اراده ملى و آرمان هاى اسلامى مردم همراه شده بوديم. لبخندهاى مجروحان و رضايت مردم از ما به يك ارزش تبديل شده بود و روحيه اى صد چندان به ما مى داد.
در آن زمان شاخصه اصلى و ظاهرى بچه هاى انقلاب پوشيدن كفش كتانى و داشتن ماژيك و اسپرى بود و آمبولانس ما نيز از اين نعمت بى بهره نبود، بچه هاى انقلاب با ماژيك و اسپرى شعارهاى متفاوتى همچو «امدادگر ياور ملت، امدادگر دوستت داريم، امدادگر با ملت است» و... بر روى آمبولانس هاى ما نوشته بودند و اين شعارها بيش از هر چيز براى ما خوشايند بود و انرژى ما براى پاسخگويى به ديگر حوادث را صد چندان مى كرد.
* حركات شهادت طلبانه روزبه روز گستره بيشترى مى گرفت، تا اين كه ۱۲ بهمن روز ورود حضرت امام خمينى(ره) به وطن فرا رسيد. در مورد آن ايام صحبت كنيد.
** انتظار ميليون ها ايرانى به پايان رسيده بود. همچون ششم بهمن هزاران نفر شب را در پشت درهاى فرودگاه و بهشت زهرا سپرى كرده بودند. هوا سرد بود، اما بوى بهار پيروزى، گرماى عجيبى را در ميان مردم به وجود آورده بود. باور كنيد بچه هاى انقلاب سرما را فراموش كرده بودند. آن شب چشم شان به آسمان خيره شده بود تا ببينند كى خورشيد حيات بخش از پشت كوه بيرون مى آيد تا خورشيد انقلاب به وطن بيايد. مردم آمده بودند تا يوسف گمشده خود را پيدا كنند. هيچ منتقد و پيگير مسايل سياسى در آن زمان فكرش را نمى كرد كه چنين استقبال ميليونى از حضرت امام صورت گيرد.
از فرودگاه تا بهشت زهرا گل باران شده بود. عشق، عاطفه، دوستى، ايثار و فداكارى در كوچه پس كوچه هاى شهر ترنم بهارى را در زمستان سرد تداعى كرده بود. مريد و راهبر انقلاب وارد فرودگاه مهرآباد شد. اين بار برخلاف ششم بهمن به فرودگاه رفتيم و به محض خروج اتومبيل حامل حضرت امام خمينى(ره) ما نيز در جلوى كاروان استقبال از ايشان به طرف بهشت زهرا حركت كرديم.
در طول درگيرى هاى خيابانى گوش و چشم مردم به آژير و آمبولانس عادت كرده بود و با شنيدن آژير سراسيمه راه را باز مى كردند. در جريان ورود حضرت امام خمينى(ره) اين قضيه يك امتياز خوب شده بود و با ديدن آمبولانس هايى كه آژير كشان مسير فرودگاه تا بهشت زهرا را مى پيمودند، مردم راه را باز كردند. ذوق و شوق و اشك شادى از سر و روى مردم بيرون مى ريخت. به بهشت زهرا كه رسيديم به علت ازدحام جمعيت امكان بازگشت ما وجود نداشت، به عبارت كلى ما در جلوى جمعيت قرار داشتيم و پشت سر ما هزاران نفر حضور داشتند، امكان برگشتن كاملاً از ما سلب شده بود. هلى كوپتر قصد فرود داشت تا امام را منتقل كند، اما امكان فرود وجود نداشت و بعدها فهميديم كه عدم فرود هلى كوپتر يك نعمت بزرگ براى ما بود. چرا كه سيل خروشان جمعيت ما را به طرف مدرسه رفاه كشاند.
ما ماشين ها را روشن كرديم و در ميان سيل خروشان جمعيت حركت كرديم و بدون هيچگونه برنامه ريزى وارد مدرسه رفاه شديم و زمانى به خودمان آمديم كه همراه با مردم در كنار امام خمينى(ره) بوديم...
ادامه دارد