پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۵
۱ رجب ۱۴۲۷ - ۲۷ جولاى ۲۰۰۶ - سال هشتم - شماره ۲۰۸۶
تاريخ
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
داخلى
ايران و جهان
اقتصادى
حوادث
اجتماعى
ورزشى
فرهنگى
جوان ورزشى
گوناگون
سراى ايرانى
جوان و جامعه
طنز و كاريكاتور
انديشه
تاريخ
آرشيو
تماس با ما
نگاه
تشكيل حكومت شيعى آل بويه
110124.jpg
مريم رستمى(ساجدى)

در ابتداى قرن چهارم هجرى ايران تحت سيطره سه قدرت بزرگ قرار داشت.
در حاشيه درياى خزر و مناطق كوهستانى حاكمان طبرستان حكمفرمايى مى كردند. در شرق ايران سامانيان قدرت را در اختيار داشتند و مناطق جنوبى و غربى كشور در اختيار خلفاى عباسى قرار داشت. در چنين شرايطى در ولايات تحت اختيار خلفا جنبش هاى پيوسته در حال شكل گيرى بود تا استقلال نسبى را براى پيروانش فراهم سازد. بر اين اساس حكومت آل بويه در جنوب كشور رفته رفته شكل گرفت و حاكمان آل بويه از فرصت به دست آمده حداكثر استفاده را بردند و درست زمانى كه عباسيان درگير كشمكش هاى منطقه اى بودند اعلام موجوديت كردند. آن ها رفته رفته توانستند منطقه جنوب را از چنگ عباسيان درآورند.
آل بويه به اين هم بسنده نكرده و به سمت دستگاه خلافت پيش آمدند تا اين كه توانستند خلافت را تحت نظارت خود درآورند. بر اين اساس با ورود آل بويه به عراق فصل جديدى در تاريخ خلافت باز شد. بعد از اين وظيفه آل بويه در تحكيم اوضاع و برقرارى آرامش و ثبات در مناطق زير سلطه خلفا سنگين ترشد.
نكته بسيار مهم اين است كه حاكمان آل بويه تمامى شيعه بودند و حضور قدرتمند در جوار دستگاه خلافت باعث گردد تا بساط خليفه گرى براى هميشه برچيده شود.
آل بويه پس از دست يازيدن به قدرت متوجه شد كه حكومت سامانيان رفته رفته به دشمن درجه يك آن ها مبدل مى شوند، چرا كه سامانيان اهل تسنن بودند و تحمل يك حكومت قدرتمند شيعه آن هم در بغداد بسيار سخت و مشكل مى نمود كه همين امر بهانه خوبى در اختيار سامانيان قرار داد تا حوزه قدرت خود را در آن منطقه افزايش دهند.
با اين حال تهاجم آن ها نتوانست سرنوشت ساز باشد و بعدها دو حكومت قدرتمند سنى غزنوى و سلجوقيان توانستند آل بويه را نابود سازند.
على بن بويه ملقب به عمادالدوله موسس دولت آل بويه كه مورخين اطلاعات زيادى از وى ندارند.
او به ديلميان تعلق داشت. آن ها موطن اصلى شان ناحيه كوهستانى شمال قزوين بود و رسم شان حضور و فعاليت در سپاه و نيروهاى رزمى بود. كه البته اين رسم در آن ها به پيش از ميلاد مسيح باز مى گردد.
همين مساله باعث شد تا هنگام شكل گيرى و به قدرت رسيدن آل بويه، از توان رزمى بالايى برخوردار باشند و كارى كنند كه در كمترين زمان يك حكومت شيعه قدرتمند برپا گردد.
عمادالدوله در سنين جوانى به رسم و سنت ديلميان وارد سپاه شد. او به دربار اميرنصربن احمد نزديك شد و در پى آن به خدمت ماكان بن كاكلى درآمد. او پس از تصاحب مقامى بزرگ در سپاه ماكان از دو برادر خود حسن(ركن الدوله) و احمد(معزالدوله) خواست تا به سپاه ماكان بشتابند.
عمادالدوله در فتح نيشابور نقش مهمى را ايفا كرد و توانست سپاه سامانيان را در آن منطقه تارومار كند.
اما از سپاه مرداويچ شكست سختى خورد. وى متوجه شد مرداويچ بسيار قدرتمند است و به زودى ناحيه جنوبى البرز تا سرحدات قزوين را فتح خواهد كرد. به همين دليل به سپاه او پيوست. مرداويچ كه در جنگ قبل متوجه شجاعت و توانمندى عمادالدوله شده بود در گام نخست اداره شهر كرج را به او داد و وى توانست به اوضاع سياسى منطقه مسلط و مردم را آرام كند.
او حتى حزميان كه فرقه اى مذهبى-سياسى بودند را سركوب كرد و باعث شد تا شهرت بسزايى پيدا كند. او مى دانست كه براى رسيدن به قدرت نيازمند مزدوران جنگ ديده است. ثروتى كه از حزميان به دست آورد اين امكان را به او داد تا مزدوران بيشمارى را به استخدام خود درآورد. ديرى نگذشت كه تمام منطقه به دست او افتاد. مرداويچ دريافت كه عمادالدوله نقشه هاى شومى از حمله روياى فتح اصفهان را در سر مى پروراند. عاقبت عمادالدوله عزم اصفهان كرد اما نتوانست اين شهر را تصاحب كند، لاجرم از كرج هم گذشت و راهى شهر ارجان گرديد. او در آن شهر توانست غنايم و شهرت زيادى كسب كند.
پس از مدتى ياقوت جانشين مرداويچ شد و عمادالدوله از فرصت به دست آمده استفاده كرد و توانست ياقوت را شكست دهد. عاقبت عمادالدوله به سال ۴۵۴ هجرى قمرى با شكوه و عظمت بسيار پا به شيراز گذاشت.
او در آن زمان تلاش بسيار كرد تا خليفه حكومتش را به رسميت بشناسد، راضى هم نبود تا به خليفه خراج بدهد. او در آن زمان تنها مى خواست به صورت ظاهرى برترى خليفه را نسبت به خود نشان دهد تا زمان لازم فرا رسد و بغداد را فتح كند. ۱۲ سال طول كشيد تا حكومت آل بويه توانست مرزهاى خود را تثبيت و مشخص سازد و عملاً به عنوان يك قدرت مطرح در ايران به حساب آيد.
تحليلگران و مورخين بر اين عقيده هستند كه حكومت آل بويه سازمان يافته و داراى ساختارى منسجم و يكپارچه نبود. در همان دوره حكومت هاى ديگرى هم كه در نقاط ديگر ايران استقرار داشتند با همين مشكل مواجه بودند. با اين حال نوع حكومت آل بويه از ويژگى هايى برخوردار بود كه در ساير حكومت هاى منطقه چون سامانيان و همدانى ها يافت نمى شد. به طور مثال رهبرى دولت آل بويه در ابتدا در دست عمادالدوله بود اما بعدها عمادالدوله برادر خود ركن الدوله را به اصفهان و رى فرستاد تا حكومتى مستقل براى خود برپا كند. اين در حالى بود كه ركن الدوله از قدرت مطلقه برخوردار بود و در تصميم گيرى ها از برادر بزرگش فرمانبردارى نداشت. از سويى ديگر برادر كوچكتر معزالدوله راهى كرمان شد، اما به دليل جوان بودن نتوانست مستقل باشد. مى گويند او هنگام فتح كرمان تنها بيست سال داشت و عملاً نتوانست خواسته هاى عمادالدوله را برآورده كند، به همين دليل به فارس فراخوانده شد.
عاقبت عمادالدوله در سن ۵۷ سالگى در شيراز درگذشت و در همان شهر به خاك سپرده شد. وى پيش از مرگش موضوع جانشينى حكومت آل بويه و برگزيدن فردى به جاى خود را حل كرده بود. وى پيش از مرگ تصميم داشت برادرزاده خود، پسر ركن الدوله را جانشين خود سازد. فناخسرو(عضدالدوله) در آن زمان تنها سيزده سال داشت. تحليلگران درخصوص انتخاب جانشين از سوى عمادالدوله اظهار نظر كرده اند و ديدگاه هاى متفاوتى مطرح شده است، چرا كه در آن زمان عمادالدوله گزينه هاى ديگرى هم داشت همچون انتخاب معزالدوله برادر كوچكتر خود و اعطاى حكومت فارس به برادر ديگرش ركن الدوله. اما وى عضدالدوله را برگزيد. اين انتخاب نشان مى دهد كه عمادالدوله تلاش داشت تا حكومت آل بويه را در سه حوزه قدرت نگاه دارد. او گمان مى كرد كه وجود سه حوزه قدرت حكومت آل بويه را پايدار نگاه مى دارد از اين رو فرد ديگرى را بر مسند قدرت نشاند تا آل بويه چون سابق از سه حكمران قدرتمند برخوردار باشد.
ملت آج سگز، آزاد سگز
110121.jpg
حميرا عمرانى


رويدادمشروطه در تاريخ سياسى، سرآغاز فصل جديدى بود كه به همراه خود مسايل پيچيده اى را به همراه داشت. از يك طرف تمامى طبقات اجتماعى جامعه ايران را به تحرك واداشت و از طرف ديگر بسيارى از مسايل و مشكلاتى كه جامعه دچار آن بود را به شكل پيچيده ترى نمايان ساخت.
كابينه هايى كه بعد از انقلاب مشروطه به وجود آمدند با مسايل دشوارى روبه رو شدند كه پيش از آن دولت هاى استبداد با آن مواجه بودند. مساله نان تقريبا از ابتداى دوران قاجاريه يكى از معضلات معيشتى مردم بود و گاه حتى به صورت قحطى بروز مى كرد. سياسيون هم تنها با اقدامات فورى مساله را به صورت موقت حل مى كردند و پس از مدتى كمبود نان با - كيفيت بسيار پايين - دوباره ظهور مى كرد.
در واقع در شهرهاى مهمى كه بيشتر شاهد مبارزات و حضور مبارزين بود با اين معضل بزرگ مواجه شدند. البته اين كمبود كاملا آگاهانه از طرف شاه و صدراعظم طراحى شده بود و به يك دسيسه بيشتر شبيه بود.
شهرهاى بزرگ مانند تهران و تبريز بيش از ساير شهرها با اين معضل درگير بودند.
در سال ۱۳۲۷ هـ.ق (۱۲۸۸ هـ ش) پس از به توپ بسته شدن مجلس اول و بازگشت استبداد توسط محمدعلى شاه، مردم تبريز به منظور بازگرداندن دوباره مشروطيت قيام كردند. نيروهاى دولتى به منظور سركوب مردم شهر را محاصره كردند و مانع ورود مواد غذايى و گندم به داخل شهر شدند. در اولين روزهاى محاصره مردم چندان در فشار نبودند اما پس از مدتى آذوقه شهر تمام شد تا جايى كه شهر گرفتار گرسنگى شديدى شد و چند تن از مردم از گرسنگى مردند. دولت از اين وسيله براى تحت فشار قرار دادن انقلابيون استفاده زيادى كرد. شاه و صدراعظم اميدوار بودند با تحت فشار قرار دادن مردم از طريق كمبود مواد غذايى آنها را وادارند تا دست از حمايت انقلابيون بردارند و در مقابل خواسته هاى آنان تسليم شوند. اما مقاومت مردم طولانى شد و لاجرم مردم بيشتر در مضيقه قرار گرفتند.
بسيارى از منابع تاريخى، وضعيت مردم را در اين دوران اسف بار توصيف كرده اند. «سرجرج باركلى» سفير انگليس در تهران در تاريخ ۱۰ فروردين ۱۲۸۸ به «سر ادوارد گرى» وزير خارجه انگلستان مى نويسد: «اوضاع تبريز رو به بدى مى رود. چندين نفر از جوع تلف شده اند، دسته نظام تصميم عزم نموده اند كه جنگ را ممتد بدارند در صورتى كه يك قسمت از مليون براى مذاكره حاضرند.»
در حقيقت فشار گرسنگى و كمبود مواد غذايى سبب شد انجمن تبريز با محمدعلى شاه وارد مذاكره شود. در ۱۶ فروردين ۱۲۸۸ با حضور نمايندگان روس و انگليس و نمايندگان انجمن تبريز جلسه اى تشكيل شد. در آن جلسه تصميم گرفتند با محمدعلى شاه گفت وگو كنند تا با ميانجيگرى آنها شاه دستور دهد روزانه يكصدوپنجاه خروار گندم به تبريز برسانند. اما محمدعلى شاه بلافاصله با اين پيشنهاد مخالفت كرد. شاه همچنان براى خواسته هاى خود پافشارى مى كرد. در همين ايام روس ها تهديد كردند اگر مقدار كافى آذوقه و گندم وارد شهر تبريز نشود از قواى نظامى خود براى رساندن غذا به شهر استفاده خواهند كرد.
اين تهديد به نوعى حفظ منابع اتباع روسى بود اما در حقيقت بهانه اى براى ورود به خاك ايران محسوب مى شد.
در واقع اتباع خارجى در ايام محاصره دچار كمبود مواد غذايى نشده بودند و انجمن تبريز سعى داشت تا بيگانگان در رفاه باشند تا بهانه اى به دست دولت ندهد.
اما مردم در سختى وحشتناكى به سر مى بردند. با وجود چنين وضعيتى محمدعلى شاه همچنان در رساندن آذوقه به شهر تعلل مى كرد. بالاخره در پنجم ارديبهشت ۱۲۸۸ (يك روز قبل از حركت روسها) شاه تصميم گرفت محاصره را متوقف كند و مواد غذايى را به شهر برساند اما روس ها به طرف تبريز حركت كرده و به پل جلفا رسيدند. شاه در تلگرافى به عين الدوله فرمان داد عمليات نظامى را متوقف كند و راه را براى ارسال مواد غذايى باز كند.
از طرف ديگر انجمن تبريز تصور مى كرد حركت قواى روس فقط براى رساندن مواد غذايى به شهر است. به همين دليل قواى نظامى وابسته به انجمن در مقابل روس ها مقاومت نكردند و راه را براى آنان باز كردند.
سپاهيان روس به راحتى در نزديكى شهر تبريز استقرار يافتند و به اين ترتيب محاصره شهر كه به فرمان شاه براى مقابله با آزادى خواهان صورت گرفت تبديل به بهانه اى براى بيگانگان شد تا وارد خاك ايران شوند.
اما گفت وگو و مذاكره سختى ميان انجمن تبريز از يك طرف و دولتيان در گرفت. مجاهدان ترجيح مى دادند كه با دولت و شاه كنار بيايند تا نيروهاى روس.
بالاخره پس از مذاكرات فراوان شاه موافقت كرد تا راه باسمنج باز و بيست و چند خروار آرد به شهر وارد شود. و اين اتفاق يك روز قبل از رسيدن روس ها به تبريز روى داد. بالاخره در ۹ ارديبهشت سپاه روس به نزديك شهر رسيد و نزديك پل آجى اردو زدند. در روز جمعه ۱۰ ارديبهشت گروهى از روس ها وارد شهر شدند. سرود خوانان از كوچه هاى شهر گذشتند و از شهر خارج شدند. رهبران مشروطه خواه به مجاهدان دستور داده بودند از هر گونه برخوردى با روس ها پرهيز و از آنان پذيرايى كنند.
محمدعلى شاه بار ديگر از طرف مشروطه خواهان، تبريزيان، شورشيان گيلان و اسپهان تحت فشار قرار گرفت و از سرناچارى بار ديگر فرمان مشروطه را صادر كرد. شاه مى خواست عين الدوله در تبريز سمت واليگرى داشته باشد ولى تبريزيان نپذيرفتند و اجلال الملك نايب الاياله تبريز شد.
به اين ترتيب مبارزات مشروطه در تبريز به اوج خود رسيد ولى بار ديگر مشروطه را به ايرانيان بازگرداند. افسوس كه اين تجديد حيات در سايه حضور نيروى نظامى بيگانگان در خاك ايران شكل گرفت كه بعدها پيامدهاى ناگوارى پديد آورد.
اما تلاش و مقاومت مردم چنان در خور تحسين بود كه در اوج رويدادهاى مهم مخصوصا محاصره تبريز، بيگانگان را نيز به تعجب واداشت.
«بارون سدراك» كه همراه مشروطه خواهان مبارزه مى كرد در هنگام محاصره تبريز و پس از مشاهده مقاومت مردم به آنان گفت: «ملت آج سگز، آزاد سگز» يعنى «مردم گرسنه ايد ولى آزاديد.»
منابع:
- شرح زندگانى من، عبدالله مستوفى، تهران ، زوار، ۱۳۷۷. ج ۲.
- تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروى، تهران، اميركبير، ،۱۳۵۷ ج ۲.
- روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، تهران، اميركبير، ۱۳۴۵.
- كتاب آبى، به كوشش احمد بشيرى، تهران، نشر نو، ۱۳۶۲.
نگاه
جواد خان سعدالدوله
110127.jpg
فاطمه معزى

ميرزا جواد خان سعدالدوله فرزند حاج ميرزا جبار ناظم الهام در ۱۲۵۷ ه.ق در خوى متولد شد، تحصيلات مرسوم زمان را در خوى و تبريز گذراند و در نزد فرانسوى هاى مقيم تبريز زبان فرانسه را فرا گرفت. در ۱۲۸۷ق براى تحصيل فن تلگراف به وسيله دولت به تفليس اعزام شد و پس از فراگيرى اين فن به استخدام دولت درآمده و در تلگرافخانه تبريز مشغول به كار شد. در ۱۲۹۶ ق به تهران آمد و در تلگرافخانه تهران به كار مشغول شد.
در همين سال ها اقامت در تهران از تلگرافخانه به وزارت امور خارجه منتقل شد و در ۱۳۰۶ق مديريت نمايشگاه پاريس، سرپرستى غرفه ايران را بر عهده گرفت.
پس از اين موفقيت بار ديگر در ۱۳۱۲ از سوى ناصرالدين شاه به رياست غرفه ايران در نمايشگاه بروكسل منصوب شد و پس از پايان نمايشگاه به سفارت ايران در بلژيك مامور شد.
از اقدامات او استخدام مستشاران مالى بلژيكى چون نوزو پريم براى دولت ايران بود. او در نخستين سفر مظفرالدين شاه به فرنگ، شاه را همراهى كرد و مامور خريد دو كشتى جنگى شد.
در سال ۱۳۲۱ از بلژيك به تهران بازگشت و به وزارت تجارت منصوب شد. ميرزا جواد خان سعدالدوله در سال ۱۳۲۳ در جريان احتكار قند، به چوب زدن هاشم قندى، تاجر بزرگ اعتراض كرد و با صدراعظم وقت سلطان عبدالمجيد ميرزا عين الدوله درگير شد.
اين درگيرى و اختلاف نظر منجر به تبعيد سعدالدوله به يزد شد، اما در يزد همچنان مخالفت خود را با اقدام دولت اعلام كرد و بازرگانان و تجار را تحريك مى كرد.
اين تحريكات عين الدوله را وادار كرد تا به حاكم يزد دستور دستگيرى و حبس سعدالدوله را بدهد اما وى با آگاهى از اين امر خود را به كنسولگرى انگليس رساند و در اين كنسولگرى متحصن شد.
در سال ۱۳۲۴ كه مشروطه خواهى به ثمر رسيد به تهران بازگشت و به نمايندگى اعيان در دوره اول مجلس شوراى ملى راه يافت.
در شلوغى جريان مشروطه خواهى و نمايندگى مجلس او را ابوالمله نام نهادند. سعدالدوله در ترجمه قانون اساسى بلژيك براى استفاده از قوانين آن در قانون اساسى دست داشت ولى نمايندگى او و حمايت از مجلس ديرى نپائيد و به محمدعلى شاه و دربار وى نزديك شد، حال ديگر ابوالمله نبود.
در سال ۱۳۲۵ ميرزا احمدخان مشيرالسلطنه صدراعظم او را به سمت وزارت خارجه منصوب كرد ولى اعضاى وزارت خارجه بر او شوريدند و از پذيرش وى سر باز زدند.
مخالفت او با مجلس و مشروطه و نزديكى اش با دربار محمدعلى شاه به جايى رسيد كه به سفارت هلند پناه برد و مشروطه خواهان نيز از محمدعلى شاه تبعيد وى را خواستار شدند.
در سال ۱۳۲۷ مجلس به توپ بسته شد و مشروطه خواهان متوارى گشتند، محمدعلى شاه در ابتدا از ناصرالملك دعوت كرد تا نخست وزيرى را بپذيرد و زمانى كه او از پذيرش اين منصب سر باز زد كفالت صدارت را به ميرزا جوان خان سعدالدوله واگذار كرد، او در اين دولت خود عهده دار وزارت خارجه نيز بود.
اما اين منصب طولى نكشيد و با فتح تهران توسط سردار اسعد و محمد ولى خان تنكابنى، سعدالدوله نيز به سفارت انگليس پناه برد و از طريق اين سفارت راهى اروپا شد.
در سال ۱۳۳۰ دو دولت مقتدر روس و انگليس بر سر نايب السلطنگى سعدالدوله به توافق رسيدند و سفراى اين دو كشور در ايران با رجال ديگر به گفت وگو نشستند تا زمينه را براى اين اقدام و بازگشت سعدالدوله آماده سازند. در نتيجه سعدالدوله در سال ۱۳۳۰ به ايران بازگشت اما اين بازگشت نتيجه اى نداشت. سعدالدوله در ۱۲۹۹ ش پس از كودتاى سوم اسفند رضاخان قزاق، توسط كودتاگران دستگير و محبوس شد و در سال ۱۳۰۷ ش در تهران درگذشت.
شايان ذكر است كه سعدالدوله نيز چون ديگر رجال سياستمدار آن دوران از فراماسونرها بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |