يكشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵
۱۱ رجب ۱۴۲۷ - ۶ اوت ۲۰۰۶ - سال هشتم - شماره ۲۰۹۴
بين الملل
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
داخلى
ايران و جهان
اقتصادى
حوادث
اجتماعى
فرهنگى
جوان ورزشى
جوان قرآنى
سراى ايرانى
گزارش
بين الملل
علمى
ادب و هنر
آرشيو
تماس با ما
نگاه
بازى بى ثباتى
112419.jpg
مترجم: حميد بياتى


در يكى از همين روزها، زمانى كه ميكروفون ها و سيستم هاى ضبط صدا روشن شوند ديگر موارد كمى را مى توان در تاريخ يافت كه گوياى دخالت برخى كشورها براى ايجاد بى ثباتى در ساير كشورها باشد، اما هنوز هم در تاريخ امريكا موارد زيادى از اين نوع مثال ها وجود دارد. براى مثال، نوارهاى سرى كاخ سفيد در مورد ملاقات جان كندى با مشاوران خود در مورد بحران موشكى كوبا و يا نوارهاى سرى ريچارد نيكسون.
يك مثال بارز ديگر در اين مورد را مى توان در زمان رياست جمهورى رونالدريگان يافت. امروز پس از گذشت ۲۲ سال از زمانى كه ريگان شوروى را به عنوان يك قدرت شيطانى تهديد به بمباران اتمى كرد، هنوز روسيه به عنوان يك تهديد براى امريكا به شمار مى رود.
هر چند مقالات زيادى در مورد روابط دو ابرقدرت طى دوران جنگ سرد وجود دارد و برخى كوشيده اند با زيركى روابط اين دو كشور را همانند وصل كردن نقطه هاى يك پازل به هم به ديگران توضيح دهند، اما توضيح كامل در اين مورد را مجله Nation امريكا به رشته تحرير درآورده است. در اين نشريه مقاله اى از يك كارشناس سياسى روس به نام استفان اف كوهن چاپ شده كه ماهيت اين روابط تحقيركننده را براى ديگران روشن مى سازد. مطلبى كه كوهن در اين مقاله توضيح مى دهد اين نكته است كه بعد از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، جنگ سرد به ويژه از سوى امريكا هرگز تمام نشده و امروزه نه تنها به نقطه انفجارآميزى رسيده بلكه در نهايت روسيه را نيز وارد اين بازى قديمى كرده است.
زمانى كه در سال ۱۹۸۰ ريگان برنده انتخابات رياست جمهورى امريكا شد و مجدداً جنگ سرد را عليه روسيه آغاز كرد، مواردى كه با آن ها روسيه را تهديد مى كرد نيز تغيير كرده و تنش زدايى ميان دو كشور به حالت تعليق درآمد. اما سرانجام و در پس تمام رقابت هايى كه از زمان كارتر آغاز شده بود و پس از استراتژى پيشگيرانه ريگان و يا همان جنگ ستارگان، چيزى كه موجبات تعجب تمامى كارشناسان سياسى امريكا را فراهم كرد، برچيدن ديوار برلين و فروپاشى امپراتورى شوروى در اروپاى شرقى بود. فروپاشى شوروى در حالى رخ داد كه رهبر نام آشناى آن ميخائيل گورباچوف هيچ مخالفتى با فروپاشى آن نكرد.
و پس از لحظه اى مكث، سربازان جنگ سرد امريكا به خصوص كسانى كه در زمينه هاى اطلاعاتى فعاليت مى كردند، اظهار داشتند به يك پيروزى جهانى دست يافته اند.
مسأله اى كه كوهن در مقاله خود ذكر كرده اين است كه هر چند امپراطورى شوروى در دهه ۱۹۹۰ز داخل فروپاشيد اما هنوز از اين مسأله مطمئن نيستم كه آيا وجود يك قدرت نظامى كه به تمامى سلاح هاى كشتار جمعى مجهز است، براى بقاى جهان مفيد است يا خير.
از اوايل دهه ۱۹۹۰ واشنگتن تحت فشار دمكرات ها و جمهورى خواهان رفتار دوگانه اى را به طور همزمان در مورد روسيه در پيش گرفت. دمكرات ها و جمهورى خواهان دو حزب اصلى امريكا به شمار مى روند كه يكى در ظاهرپرزرق و برق و مطمئن است و ديگرى واقع گرا و كاملاً بى دقت.
سياست پرزرق و برق كه به صورت ظاهرى بر ارزش هاى امريكا تأكيد مى كند، خواهان جايگزينى يك رابطه دوستانه و اصولى به جاى روابط موجود در جنگ سرد است در حالى كه حزب ديگر به گونه اى كاملاً متفاوت و بى  رحم خواهان به كارگيرى تمام سياست هايى است كه باعث تضعيف اتحاد جماهير شوروى در سال ۱۹۹۱ شده بود.
امروز هم اين سياست ها شامل محاصره نظامى روسيه در نزديكى مرزها به وسيله پايگاه هاى امريكا و ناتو بود.
اين پايگاه ها تاكنون پنهان مانده اند ولى حداقل در نيمى از ۱۴ كشور استقلال يافته جماهير شوروى سابق به طور حتم اين پايگاه ها وجود دارند. اين پايگاه ها از بالتيك گرفته تا اكراين، گرجستان، آذربايجان و كشورهاى جديد در مركز آسيا وجود دارند. اما نتيجه به دست آمده شامل ايجاد يك پرده آهنين توسط امريكا در منطقه و نظامى شدن مجدد روابط امريكا و روسيه بود.
از سال ۲۰۰۰ نيز اين سياست هاى بى ثباتى فقط براى ايجاد بحران در نقاط مختلف جهان به كار رفته اند.
دولت بوش از نخستين لحظات به روى كار آمدنش رفتارى را آغاز كرد كه بسيار شديدتر از رفتار سربازان امريكايى در زمان جنگ سرد بود. رفتارى كه با نوع بى سابقه اى از هيجان و شدت همراه بود و فقط مى توان نام «سياست سقوط» را بر آن گذاشت.
مطلبى كه امريكا به دنبال آن است، سياست بى ثباتى در روسيه بوده و اين موضوع در سياست امريكا هر معنايى مى تواند داشته باشد، امرى كه تاكنون موفقيت كمى در آن كسب كرده است.
ديدگاه كارشناسان سياسى درست بود و پس از سقوط اتحاد جماهير شوروى، امريكا به تنها قدرت نظامى برجسته جهان تبديل شد. برهمين اساس استراتژى جديد امنيت ملى امريكا بايد به حدى قدرتمند باشد كه هر حريفى را از انديشه اين كه مى تواند از نظر قدرت نظامى پيشى بگيرد منصرف كند. اين مسأله نيازمند همراهى موارد زير با استراتژى امريكا بود:
- مطمئن شدن از اين نكته كه ديگر ابرقدرت پيشين به عنوان يك چالش ظهور نخواهد كرد و به قدرتى كه قبل از تقسيم  مرزهاى خود داشت، باز نخواهد گشت.
- مطمئن شدن از اين نكته كه هيچ ابرقدرت جديدى در منطقه استراتژيك و اقتصادى آسيا احيا نخواهد شد. در اين زمينه چين توانايى لازم را براى تبديل شدن به يك قدرت جديد را دارد و اگر توسط امريكا و ژاپن كنترل نشود، در آينده به عنوان قدرتى جديد جلوه گر مى شود، راهكار پيش روى امريكا براى مقابله با چين رودر روى هم قرار دادن ژاپن و چين است.
- مطمئن شدن از اين نكته كه كشورهاى اصلى توليدكننده نفت كه پيش از اين هلال بى ثباتى نام گرفته بودند، از مركز آسيا گرفته تا روسيه، چين، خاورميانه، شمال آفريقا و حق تا امريكاى لاتين از طريق پايگاه هاى نظامى امريكا به هم وصل مى شوند. اين كار را در منطقه خاورميانه مى توان با تشويق اسراييل و نيروهاى موجود در رژيم هايى كه در گذشته از دوستان امريكا به شمار مى آمدند براى ايجاد بى ثباتى در مواقع ضرورى انجام داد.
در حقيقت امريكا با انجام اين كار مطمئن مى شود كه جريان نفت در سراسر جهان و حتى نقاط صنعتى جهان تماماً تحت كنترل اوست.
همانگونه كه كوهن به طرز قانع كننده اى توصيف كرده، استراتژى بى ثباتى دولت بوش فقط به روسيه ختم نمى شد، جاه طلبى سران اصلى دولت و حاميان آن ها ايجاد بى ثباتى در سراسر دنيا بود.
با نگاهى به گذشته درمى يابيم ايجاد بى ثباتى روش كار امريكايى ها بوده و به صورت عادت براى آن ها درآمده است. برخلاف مواردى كه در مورد عراق و نقاط ديگر خاورميانه مطرح مى شود، امريكا بدون شك خواهان ايجاد هرج و مرج در اين كشورها نبود، بلكه چيزى كه امريكا خواهان آن بود به بازى گرفتن حكومت هاى مردمى معترض به سياست هاى امريكا و مخالف با حضور آن ها در منطقه بود و از حربه بى ثباتى به عنوان برگ برنده خود استفاده مى كرد و اگر شرايط به زيان امريكا مى شد، اين كشور با استفاده از هرج و مرج و آشوب به گونه اى استفاده مى كرد كه مجدداً سود اصلى نصيب خودش شود.
امريكا فرايند بى ثباتى را از روسيه آغاز كرد و اميدوار بود در صورت تغيير حكومت در اين كشور (امرى كه غيرممكن به نظر مى رسد) تمامى منابع انرژى و قدرت هاى اقتصادى و سياسى روسيه را كه از زمان فروپاشى شوروى به دست آورده بود تصاحب كند. همانطور كه مى دانيم امريكا در انجام اين كار در افغانستان هيچ درنگى نكرد و حتى مى توان ادعا كرد امريكا به راحتى القاعده و حاميان آن ها، طالبان را از قدرت ساقط كرد. در واقع كارى كه امريكا در افغانستان انجام داد، ايجاد يك حكومت دست نشانده در اين كشور و ساخت پايگاه ها و زندان ها بود و براى اين كار از طرح بى ثباتى استفاده چندانى نكرد، در اصل امريكا رژيم جنگ طلب و تندروى طالبان را در افغانستان به روى كار آورد و سپس به بهانه برقرارى دمكراسى آن را از بين برد.
در مرحله بعد امريكا به عراق حمله كرد. امريكا ادعا مى كرد به دنبال سلاح هاى كشتار جمعى صدام (چيزى كه هيچ گاه وجود نداشت) از بين بردن حكومت و قدرت نظامى او، منحل كردن حزب بعث، جلوگيرى از تصدى پست هاى اجرايى و مديريتى عراق توسط اعضاى حزب بعث، تخليه اين كشور از گروه  هاى جنگ طلب و رونق اقتصادى عراق است. در حقيقت اين برنامه يك طرح بزرگ براى بى ثبات كردن عراق بود، اما اجراى آن به گونه اى پيش رفت كه تاكنون تمام خاورميانه را درگير خود كرده است.
نتايج به دست آمده از اين پروژه كه همچنان ادامه دارد بر همگان روشن است و آن شامل پرورش دادن تعصبات كوركورانه فرقه اى بود، تعصباتى كه موجب كشتارهاى زيادى در عراق شده و هم اكنون در تمامى مرزهاى اين كشور ادامه داشته و حتى به داخل كشورهاى همسايه عراق نيز كشيده شده است.
هدف جديد و بزرگ امريكا ايران است و چيزى كه به وضوح روشن است امريكا برنامه هسته اى ايران را هدف گرفته است. در همين رابطه سيمور هرش، روزنامه نگار نيويوركى در آخرين گزارش خود به دولت بوش در مورد سياست ايران اينچنين عنوان داشته: «تجربه نظامى در عراق كه با تمسك خبرهاى سرى و باهدف از بين بردن سلاح هاى كشتار جمعى در اين كشور انجام شد كاملاً شكست خورد و دستيابى امريكا به ايران را مشكل كرد. ما اين كار را در عراق انجام داديم اما چيزى در آن جا پيدا نكرديم.»
در حقيقت همانگونه كه هرش در گزارش هاى قبلى خود عنوان كرده بود، كارشناسان سياسى حاضر در دولت بوش با توسل به راه هاى زيادى براى ايجاد بى ثباتى در ايران تلاش كرده بودند و حتى ايران را تهديد كرده بودند كه در صورت ادامه دادن برنامه هاى هسته اى خود به اين كشور حمله نظامى خواهند كرد،» اگر امريكا به اين تهديد خود عمل كند، جهان را چنان دچار بى ثباتى و سرگيجه خواهد كرد كه براى هيچ كس امكان كنترل آن وجود نخواهد داشت.
در حقيقت، امريكا قصد دارد با ترويج وحشت در جهان و پيگيرى مسايلى از اين دست جهان را دچار بى ثباتى كند.
برخلاف مركزيت برنامه «مبارزه جهانى عليه تروريسم» در سياست هاى امريكا، به خوبى روشن است كه از بين بردن گروه هاى متخاصم و تروريست تنها هدف و يا حتى جزو اهداف اوليه برنامه امريكا نيست و يا به طور مختصر مى توان گفت: حتى دستگيرى بن لادن به منظور تنبيه عراق نيز جزو اهداف ثانويه و پوشالى امريكا به شمار مى رود.
كاخ سزار
مقامات بلندپايه دولت بوش قماربازان قهارى هستند، آن ها ذهن خود را فقط مشغول «بازى بى ثباتى» كرده اند. اگر آن ها را در زمان امپراتورى رم فرض كنيم، بدون شك نام «آگوستوس» را نمى توان بر روى آنها گذاشت بلكه «كاخ سزار» نامى است كه هماهنگى بيشترى با شرايط آن ها دارد. اين افراد مانند بسيارى از معتادان به قماربازى، هيچگاه از يك روش خاص براى انداختن طاس هاى خود استفاده نمى كنند، آن ها فقط اندكى با طاس هاى خود در مشتشان بازى كرده و آرزو مى كنند كه اعداد بهترى نصيبشان شود در حالى كه همواره مى دانند اين خيالى بيش نيست و اين مسأله تمام روز ذهن آن ها را مشغول خود مى كند.
قرن بيست و يكم به چيزى فراتر از يك جهان تك قطبى و يا حتى دوقطبى تبديل شده است. در برابر هزاران چشم در فاصله نوامبر ۲۰۰۱ تا مارس ،۲۰۰۳ دولت بوش تلاش كرد مجدداً از اهرم بى ثباتى براى حضور در ساير كشورها استفاده كند و در اين راه حتى در مورد قدرت نظامى خود لاف زنى هايى را نيز انجام داد.
اما نكته عجيب اين كه ارتش امريكا، كه در درنده خويى براى تمام جهانيان شناخته شده است توسط دو كشور كه از لحاظ نظامى قدرت چندانى نداشتند زمين گير شد.
اين دو كشور افغانستان و عراق نام داشتند.
در برابر تمام بزرگان امريكا از قبيل جورج، ديك، وان، پاول، استفان كوندى و همراهان آن ها، امريكا لحظه به لحظه ضعيف تر شد، و در اين ميان ظهور قدرت هاى اقتصادى جديد مانند چين و هند نگرانى هاى جديدى را براى امريكا رقم زد.
در حقيقت عراق به عنوان يك سياهچال واقعى بوش و دولتش را دچار بى ثباتى كرد و از طرف ديگر چين به عنوان يك قدرت سازماندهى شده و يك ابرقدرت اقتصادى در آسيا ظهور كرد و منابع عظيم انرژى در روسيه به پوتين موقعيت بهترى را اعطا كرد و هم اكنون دولتمردان امريكا خود را در ميان نتايج به دست آمده از اين اقدامات گيج و مبهوت مى بينند.
تاريخ شناسان معروف امريكايى، امانوئل والرشتاين، در يكى از تفسيرهاى جديد خود مى گويد، قرن بيستم همانگونه كه صاحب مجلات تايم و لايف، هنرى لوس، در سال ۱۹۴۳ اشاره كرده قرن امريكا بود و اين تملك به طورى باورنكردنى براى صدسال طول كشيد، اما هم اكنون سوالى كه ذهن برخى كارشناسان از قبيل والرشتاين را مشغول كرده اين است: قرن ،۲۱ قرن كدام كشور است؟ جوابى كه مى توان به اين سوال داد اين است: قرن ،۲۱ يك قرن چند قدرته است كه ابرقدرت هاى اقتصادى حرف اول را در آن خواهند زد.
اگر در مورد اين نكته فكر كنيم، تنها بازى بزرگ بى ثباتى كه ذهن دولتمردان امريكا را براى مدت ها مشغول كرده بود هنوز پابرجاست. چند سال قبل افزايش گرماى جهانى مهمترين مسأله اى بود كه ذهن ساكنان اطراف يخچال هاى طبيعى جهان را مشغول كرده بود. افزايش گرما موجب آب  شدن يخ ها و از بين رفتن تدريجى تمام آداب و سنت هاى ساكنان اين منطقه مى شود. از سوى ديگر ساكنان سواحل آتلانتيك نگران توفان هاى گرمسيرى بودند كه هر ساله در فصل تابستان زيان هاى جانى و اقتصادى زيادى را برايشان رقم مى زد.
اما خواست بوش و دولتمردان امريكا اين بود كه مسأله گرما وجود نداشته باشد و يا اين كه منابع آن ها را به خطر نياندازد و يا قبل از اين كه به مهمترين موضوع در صفحه اول روزنامه ها تبديل شود از بين برود. به عبارت ديگر مهمترين مسأله اى كه ذهن آن ها را مشغول كرده بود ايجاد بى ثباتى در روسيه و ايران بود و هنوز باتوجه به سوابق آن ها مى دانيم كه اين قماربازان در انديشه پرتاب مجدد طاس  هاى خود هستند.
براى جورج دبليو بوش و مقامات بلندپايه دولت امريكا، سپرى كردن سال هاى طولانى براى دستيابى به اهدافشان اهميت چندانى ندارد آن ها نه تنها قمار باز هستند بلكه چپاولگرانى هستند كه اگر چند سال بعد اوضاع برايشان وخيم شود به مناطق دور دست شرقى و يا كرادفورد و ويومينگ فرار كرده و مابقى عمر خود را به خوشگذرانى سپرى مى كنند، و در مرحله بعد در مورد تمامى ما به خصوص در مورد كودكان و نوه هاى ما چه كسى مى تواند در اين سياره بى ثبات نيازمند انرژى زندگى كند در حالى كه هيچ هواكشى هواى آن را تصفيه نمى كند.
نگاه
نگاه منطقه اى به حزب الله لبنان
در حالى كه رژيم صهيونيستى و متحدان غربى آن تلاش داشتند با جنگ هاى تبليغاتى، ميان حزب الله و كشورهاى منطقه تفرقه ايجاد نمايند، سير تحولات اتحاد بيشتر آن ها را به همراه داشته است.
رژيم صهيونيستى در طى سال هاى اخير با دو مشكل اساسى براى سياست هاى توسعه طلبانه خود مواجه بوده است.
نخست؛ تقويت و افزايش حوزه فعاليت نيروهاى مقاومت در فلسطين كه در نهايت سناريوى اشغال كامل فلسطين را با شكست مواجه ساخت.
دوم؛ نقش و جايگاه حزب الله لبنان كه مانع از تحقق بسيارى از اهداف منطقه اى اين رژيم شده است.
عملكرد سال هاى اخير حزب الله لبنان (به ويژه پس از تحولات سال ۲۰۰۰ م) موجب شد تا تحولات داخلى فلسطين نيز تحت تأثير آن قرار گرفته و نيروهاى مقاومت با الگوگيرى از حزب الله به استمرار انتفاضه بپردازند. اين عوامل سبب شد تا رژيم صهيونيستى يكى از اصلى ترين سياست هاى خود را مقابله با حزب الله و تضعيف آن تعريف كند.
در چارچوب اين سناريوى رژيم صهيونيستى، ايجاد جنگ  تبليغاتى عليه حزب الله براى كاهش حمايت هاى منطقه اى از آن قدم نخست است به عبارتى ديگر اين رژيم تلاش داشت تا ميان حزب الله با گروه هاى داخلى لبنان و سپس افكار عمومى كشورهاى منطقه تفرقه و نوعى دوگانگى ايجاد نمايد تا در نهايت انزواى حزب الله را محقق سازد.
آن ها در جنگ هاى تبليغاتى از چند مؤلفه براى تحقق توطئه خود بهره بردارى مى نمودند. اولاً تأكيد بر شيعه بودن حزب الله كه تلاش دارد تا نظامى شيعى را بر جهان عرب منطقه (از جمله لبنان) حكمفرما سازد. اين مسأله در حالى از سوى رژيم صهيونيستى اعلام مى شد كه حزب الله بارها اشاره كرده است كه آن ها متشكل از تمام قوميت هاى اسلامى مى باشند و هدف آن ها فقط مرزها و مقابله با تجاوزات رژيم صهيونيستى است و هيچ طرحى براى حضور در معادلات سياسى و كنونى ندارند.
ثانياً اعلام وابستگى آن به ايران و سوريه كه براى منزوى ساختن ساير كشورهاى اسلامى و عربى منطقه تشكيل شده است. در اين چارچوب حزب الله تأكيد نموده كه آن ها نهضتى خودجوش مى باشند كه به هيچ گروه و يا كشورى وابسته نبوده و مستقل براى تحقق اهداف ميهنى تلاش مى كنند.
ثالثاً رژيم صهيونيستى در تبليغات خود چنان وانمود مى سازد كه حزب الله تهديدى براى امنيت و در نهايت حكومت ساير كشورهاى عربى منطقه مى باشد.
تل آويو كه در چارچوب سياست هاى تبليغاتى خود از كليه ابزارها و امكانات براى دور ساختن افكار عمومى كشورهاى منطقه و حتى جامعه لبنان از حزب الله بهره بردارى مى كند در طى هفته هاى اخير، سناريوى عملكرد نظامى را نيز به اين اقدامات با حزب الله در پيش گرفته است. دولتمردان تل آويو با سياستى از پيش طراحى شده براى شكست مقاومت حزب الله به تهاجم گسترده به لبنان مبادرت ورزيدند. آن ها با استفاده از كليه امكانات نظامى و در كنار آن حمايت هاى امريكا و متحدان غربى آن، براى تحقق اين مهم جنايات ددمنشانه اى را عليه ملت لبنان آغاز نمودند. در كنار عملكردهاى حزب الله در مقابله با اين جنايات كه لطمات بسيارى بر پيكره رژيم صهيونيستى وارد ساخته و شكست هاى بزرگى را براى آنان به ارمغان آورده است، عملكرد كشورهاى منطقه امرى قابل تأمل مى باشد.
چنان كه ذكر شد از سياست هاى رژيم صهيونيستى در سال هاى اخير اختلاف افكنى ميان حزب الله و افكار عمومى كشورهاى منطقه بوده است. پس از يورش اشغالگران قدس به لبنان مشاهده مى گردد «كه ملت هاى كشورهاى منطقه با برپايى تظاهرات هاى گسترده و همه روزه ضمن حمايت از حزب الله به محكوميت جنايات اشغالگران مى پردازند. اين گونه اقدامات كه مغاير با طرح هاى تفرقه افكنانه رژيم صهيونيستى در منطقه مى باشد از چند بعد حائز اهميت است:
۱- اين اقدامات نشانگر اين حقيقت است كه سياست هاى رژيم صهيونيستى براى ايجاد تفرقه ميان شيعيان و اهل تسنن در منطقه با شكست مواجه شده و همه مسلمانان منطقه بر اتحاد و يكپارچگى خود تأكيد دارند.
۲- بر خلاف ادعاهاى صهيونيست ها، ملت هاى منطقه حزب الله را عامل انزوا و شكست خود نمى دانند، بلكه همگان بر اين اصل تأكيد دارند كه حزب الله الگويى از اقتدار جهان اسلام مى باشد كه لزوم حفظ آن الزام آور مى باشد. (ملت هاى عربى تأكيد كرده اند كه حزب الله و مقاومت آن افتخار بزرگى براى جهان عرب است.)
۳- حمايت هاى ملت هاى غربى سبب شده است جهانيان نيز بر حقانيت حزب الله و عملكردهاى آن اعتراف نمايند كه نتيجه آن ناتوانى رژيم صهيونيستى و متحدان غربى آن در متهم كردن حزب الله به عنوان عنصرى نامطلوب براى منطقه است چرا كه مواضع افكار عمومى منطقه حكايت از نگاه مثبت آن ها به حزب الله دارد.
۴- حمايت هاى منطقه موجب گرديده تا بسيارى از دولتمردانى كه درگذشته مخالف حزب الله بودند، ناچاراً در مقطع كنونى لب به تحسين گشوده و در نهايت حمايت از حزب الله بپردازند. امروز تمام دولت هاى منطقه به جايگاه حزب الله در مقابله با رژيم صهيونيستى و حتى امريكا اعتراف و عملكردهاى ملتهايشان در حمايت از حزب الله را مورد تأييد قرار داده اند. براين اساس مى توان گفت در حالى كه رژيم صهيونيستى تلاش داشت تا با بهره گيرى از تبليغات تفرقه افكنانه، دورى حزب الله از ملت هاى منطقه را تحقق بخشد اما تحولات كنونى لبنان اثبات نمود كه اين سناريو با شكست مواجه شده و ملت هاى منطقه (جهان عرب) هرگز حاضر به كنار نهادن حزب الله از معادلات منطقه نبوده و خواهان حفظ و تقويت آن هستند. آن ها نشان دادند كه نگاه حزب الله نگاه به اتحادى ملى در سراسر جهان اسلام است كه براى مقابله با رژيم صهيونيستى و غرب فعاليت مى كند. بر اين اساس مى توان گفت كه ملت هاى منطقه دريافته اند كه تنها راه تحقق آرمان هاى شان همسويى با مقاومت لبنان و فلسطين است كه مى تواند تحقق بخش آزادى قدس و تشكيل كشور مستقل فلسطينى به پايتختى قدس شريف باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |