چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۶
۱۴ ربيع الثانى ۱۴۲۸ - ۲ مى ۲۰۰۷ - سال هشتم - شماره ۲۲۹۶
بسيج و دفاع مقدس
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
ايران
جهان
اقتصادى
حوادث
ورزشى
فرهنگى
جوان ورزشى
سراى ايرانى
جامعه
گفت وگو
بسيج و دفاع مقدس
آرشيو
تماس با ما
گفت وگو با همسر شهيد عبدالحسين برونسى
روزهاى عاشقى
ايثارگر ظهورى زاده


خدا وسيله ساز است
محاصره دشمن هر لحظه تنگ تر مى شد، طورى كه صداى آنها را به وضوح مى شنيديم. ما سه نفر بوديم كه گرفتار شده بوديم. گلوله هايمان تمام شده بود و تنها اميدمان به خدا بود. على گفت: «حالا چه كار كنيم؟»
احمد گفت: «كارمان ساخته است.»
من كه ديدم دوستانم نااميد شده اند، گفتم: اميدتان به خدا باشد، اسلحه و گلوله وسيله است نه ضامن پيروزى.
صداى فرياد سربازهاى عراقى كه به عربى از ما مى خواستند تسليم بشويم، به گوشمان رسيد. صداى آنها از ترس مى لرزيد، پيش خودشان فكر مى كردند كه ما برايشان نقشه اى داريم، مرتب فرياد مى زدند. خورشيد در حال غروب كردن بود و سايه هاى سنگين سربازهاى عراقى هر لحظه به سنگر ما نزديك تر مى شد. ما با خواندن دعا و ذكر خدا به هم نزديك شده بوديم، به طورى كه گرماى بدن هم را حس مى كرديم. سربازهاى عراقى با اين كه اسلحه داشتند، اضطراب و نگرانى در صدايشان كاملا مشخص بود ولى ما فقط با گفتن نام خدا منتظر سرنوشت بوديم. ناگهان احساس كردم كه چيزى زير پايم تكان خورد. دست كردم و آن را برداشتم. در كمال تعجب ديدم كه يك لاك پشت است. لبخندى روى لب هاى احمد و على نشست، انگار هر سه نفر، يك فكر به ذهنمان رسيده بود. در همين فكر بوديم كه گلوله اى زوزه كشان از كنارم عبور كرد. ديگر درنگ جايز نبود. فورا لاك پشت را خلاف جهت سنگرمان پرت كردم. موجى از گلوله به همان سمت باريدن گرفت. سربازهاى عراقى فورا به سمت لاك پشت يورش بردند، ولى با عصبانيت زياد، متوجه شدند كه آن همه گلوله را خرج يك لاك پشت كرده اند. با عصبانيت زياد فرياد مى كشيدند، ولى لاك پشت از همه جا بى خبر، مثل عروسى، آرام و نرم روى خاك  هاى مقدس جبهه قدم مى گذاشت. سربازهاى عراقى اين صحنه را كه ديدند، بر عصبانيتشان اضافه شده و به ناچار وقتى مطمئن شدند كه آن همه وقت در كمين يك لاك پشت بوده اند، از همان مسيرى كه آمده بودند برگشتند. مدتى سكوت بين ما سه نفر حكم فرما شد. سرانجام با صداى على كه گفت: «خدا وسيله ساز است» سكوت شكسته شد و ما توانستيم در كمال آرامش آن شب را زير آسمان نيلگون و زيبا تا صبح استراحت كنيم.


آرزوى شيرين
در سنگر ما رسم بود كه قبل از عمليات به كمك قرآن، تسبيح و يا ديوان حافظ فال مى گرفتيم تا بفهميم كه طى عمليات نصيب هر يك از بچه ها از بين «شهيد، مجروح، اسير و يا سالم» كداميك مى شود و اگر هيچ كدام از اين وسيله ها را در دسترس نداشتيم به كمك كاغذ اين تفال را مى زديم، پس از برداشتن كاغذها، از چهره هر يك از بچه ها به راحتى مى شد فهميد كه چه قرعه اى به نامش افتاده است. طبق معمول قبل از يكى از عمليات ها روى چهار تكه كاغذ به ترتيب همين كار را انجام داديم. يكى از كاغذها را برداشت. روى كاغذى كه به من افتاده بود نوشته شده بود: «سالم» .من پس از ديدن كلمه، قيافه  عالمانه و حق به جانبى گرفتم و گفتم: «خدا را چه ديدى، شايد قرار است كه من سالم بمانم تا آمريكايى ها را توى شلمچه سرجايشان بنشانم. بله اگر قرار باشد من هم شهيد بشوم پس چه كسى از كيان اسلام محافظت كند! پيداست كه من پيش خدا از همه مهم تر هستم.» همه زدند زير خنده. يكى ديگر از بچه ها كه گويى كلمه «اسير» را باز كرده بود، با لحنى ناراحت شروع كرد به قسم و آيه خوردن كه: «من به حضرت عباس مغنى بودم آقا، آمده بودم جبهه چاه كنى، بابا نمى دانستم آنها سنگر مى شوند و قرار است از داخل آنها بعثى هاى مظلوم را بزنم، انا دخيل، انا دخيل.» تا ديد بچه ها چى در سرشان مى گذرد، فورا گفت: «خدا نكند شهيد بشوم، همين مجروح شدن كلى خرج روى دست بابام مى گذارد.» همه با هم گفتيم: «اشكال نداره، يه جانباز به جانبازهاى كشور اضافه مى شود.» نفر چهارم با فروتنى گفت: «خدا را شكر كه من شهيد مى شوم و از دست همه تان راحت مى شوم.» بعد از عمليات فقط نفر چهارم بود كه به آرزويش رسيد و از دست دنيا و همه ما راحت شد.
ايثارگر مهدى دوست


وضو
در عمليات غرور آفرين بدر پس از شكستن خط دفاعى دشمن بعثى و تصرف جاده كشيده شده در داخل هور كه توسط دشمن ساخته شده بود كنار جاده مستقر بوديم كه در روز دوم با پاتك سنگين آنها مواجه شديم. من براى رفع خستگى تصميم گرفتم كه وضو گرفته و چند ركعت نماز بخوانم تا از اين بى حالى و خستگى نجات پيدا كنم. همان طور كه به دنبال جاى مناسبى براى وضو گرفتن مى گشتم، چشمم به چيزى افتاد كه شبيه تخته اى بزرگ يا كيسه اى شنى بود. به طرفش رفتم، به نظر جاى خوبى براى وضو گرفتن مى آمد. رويش ايستادم و شروع به وضو گرفتن كردم. مشغول مسح بودم كه ناگهان ديدم كه يك سر روى آب آمد. با تعجب به صورت باد كرده نگاه مى كردم كه متوجه شدم چيزى كه رويش ايستاده و با خيال راحت مشغول وضو گرفتن بودم، جسد يك عراقى است كه دو شب پيش، طى عمليات به درك واصل شده بود. در طى اين دو شب چون داخل آب بوده، مقدار زيادى آب خورده و مثل بادكنك شده بود فورا از روى شكم جسد عراقى، پايين پريدم و از آن فاصله گرفتم. بعد از چند دقيقه، به كار خودم خنديدم و چون وضويم نيمه تمام مانده بود، دوباره مشغول وضو گرفتن شدم.
ايثارگر رجب زاده
تهيه و تنظيم: حوريه ملكى
گفت وگو با همسر شهيد عبدالحسين برونسى
از قبر بى نشان تا كوچه بى نام
از قبر بى نشان سراغت را گرفتم تا به اين كوچه بى نام رسيدم. ۲۵ اسفند سالگرد شهادتش است براى تهيه گزارش راهى منزل شهيد مى شوم. كسى منزل شهيد را نمى شناسد. . . . ببخشيد. . . منزل شهيد برونسى كجاست بلوك ۱۹ پلاك ۱۳.
-نمى دانم. و اين سوال و جواب تكرار مى شود تا پيدا مى كنم. در اتاقى ساده كه يك تابلوى بزرگ از شهيد در گوشه اى از آن جلب توجه مى كند، نرسيده صحبت ها گل مى اندازد و «معصومه سبك خيز» همسر شهيد عبدالحسين برونسى با همان نجابت يك زن روستايى به مى گويد: در سال ۱۳۴۷ با شهيد برونسى ازدواج كردم و اكنون ۸ فرزند از او به يادگار مانده است.
از گلبوى نيشابور و تقسيم اراضى تا مشهد و سبزى فروشى. . .
«آن روزها عبدالحسين در روستاى گلبوى اطراف نيشابور كار كشاورزى مى كرد، خودش زمين نداشت حتى يك متر! هميشه براى اين و آن كار
مى كرد و معتقد بود نانى كه از زحمتكشى و عرق پيشانى طلب شود حلال است و به اين راضى بود.»
اگر بگويم اصل مبارزه عبدالحسين به علت آمدن به مشهد بود بيراه نيست. آن وقت ها يك پسر داشتيم كه نامش حسن بود زمان تقسيم اراضى توسط رژيم شاه بود، همه اهالى روستا خوشحال بودند ولى عبدالحسين از همان لحظه اول ناراحت بود، گفتم چرا بعضى ها خوشحال هستند و شما ناراحت؟ جواب درستى نداد، فقط گفت: همه چيز خراب مى شود همه چيز را مى خواهند نجس كنند، اين زمين ها مال يتيم و صغير است.
كم كم مى فهميدم چرا گرفتن زمين را قبول نمى كرد، روزى به من گفت چيزى را كه طاغوت بده نجس است و من هم به چنين چيز نجسى نياز ندارم. آنها به فكر خير و صلاح ما نيستند.
تاكيد شهيد بر حلال و حرام به حدى بود كه دوباره رفت كشاورزى اين و آن را مى كرد؛ پسرم حسن ۹ ماهه بود كه اولين محصول گندم اهالى بعد از تقسيم اراضى برداشت شده بود، گفت از امروز بايد مواظب باشى در منزل پدرم چيزى نخوريد و مواظب حسن هم باشيد تا لقمه اى نان از اموال پدرم نخورد. لحن كلامش محكم و قاطع بود از آن به بعد در منزل پدرش هيچ چيز نخورد.
*چه شد كه به مشهد آمديد؟
** عبدالحسين براى زيارت رفت مشهد و بازگشتش طول كشيد، روزى نامه اى آمد كه در آن نوشته بود من ديگر به روستا برنمى گردم اگر دوست داريد همسر مرا به مشهد بفرستيد و گرنه تمام زندگى و اموال براى شما باشد.
از همان روز وسايلمان را فروختيم و عازم مشهد شديم و طلب طلبكارها را نيز داديم زيرا تحمل وضعيتى كه در روستا درست شده بود واقعا مشكل بود. در مشهد ابتدا رفت سر كار سبزى فروشى. روزى ۵۰ ريال حقوق مى گرفت روزى به من گفت اين كار براى من خيلى سنگين است من از تقسيم اراضى فرار كردم كه گرفتار مال حرام نشوم ولى اينجا از روستا بدتر است. با زن هاى بى حجاب سر و كار زيادى دارم و صاحب سبزى فروش هم سبزى ها را در آب مى ريزد تا سنگين تر شود.
فرداى آن روز در يك لبنياتى كار پيدا كرد. در آنجا ۱۰۰ ريال حقوق مى گرفت. پس از ۱۵ روز كه آنجا كار كرد روزى گفت مى خواهم بروم سر گذر كار كنم گفتم چرا و عبدالحسين در جواب گفت: اين يكى از كار سبزى فروشى حرام تر است. صاحب لبنياتى كم فروشى مى كند، جنس بد را با جنس خوب مخلوط مى كند و با قيمت بالا مى فروشد، ترازو را هم سبك مى كشد و بدتر از اين مى خواهد من هم مانند او باشم.
سه چهار روز بعد آخر شب آمد و گفت: يك بنا پيدا شده و مرا با خود سر كار مى برد و روزى صد ريال حقوق مى دهد اين نان زحمت كشى پاك و حلال است.
مبارزه مبارزه و باز هم مبارزه. . . از سال ۱۳۴۱ مبارزات شهيد آغاز شد و تا زمان شهادتش در سال ۶۳ ادامه يافت. هيچ وقت بدون غسل شهادت از منزل بيرون نمى رفت. وقتى سر كار هم مى رفت غسل شهادت مى كرد. مى گفت: اگر اتفاقى بيفتد اجر شهيد را دارد زمانى كه مى رفت اعلاميه هاى امام را پخش كند مى گفت: اگر ماموران شاه آمدند به آنها بگو شوهرم بناست و مى رود سر كار از چيز ديگرى نيز خبر ندارم.
روزى براى پخش اعلاميه رفت ولى برنگشت. چند روز بعد فهميديم ساواكى ها او را گرفته اند كم كم از آمدنش نااميد مى شدم كه يك روز پيدايش شد. درست در خاطرم نمانده است كه چگونه آزاد شد.
پيام جديدى از امام خمينى (ره) رسيده بود و از مردم خواسته بودند به خيابان ها بيايند و عليه رژيم تظاهرات كنند. عبدالحسين آن روز سر كار نرفت، غسل شهادت كرد و به حرم رفت. ماموران شاه هم حرم را حمام خون كردند. وقتى عبدالحسين برنگشت نگران شدم تمام نوارها و رساله امام و اعلاميه ها را در خانه داخل بالشت و قابلمه ها مخفى كردم. ماموران شاه هم با لطف خدا نتوانستند وسايل ايشان را پيدا كنند. چند روز بعد مشخص شد عبدالحسين در زندان وكيل آباد است. براى آزادى وى صد هزار تومان و يك سند خانه لازم بود، ظهر همان روز متوجه شدم كوچه شلوغ است رفتم بيرون منزل ديديم مردم شيرينى پخش مى كنند لابه لاى جمعيت عبدالحسين را ديدم خيلى پيرتر شده بود دهانش كوچك شده بود و صورتش شكسته بود.
آن روز هر چه اصرار كردم تا ماجرا را بگويد حرفى نزد كم كم حالش كه بهتر شد دوستان طلبه اش آمدند و با هم صحبت مى كردند من از پشت پرده مى شنيدم كه سروانى ساواكى تمام دندانهايش را شكسته و او را شكنجه كرده است.
همسر شهيد از پنجره اتاق به آسمان نگاه مى كند و مى گويد: آن روز باز هم تظاهرات شد ولى از عبدالحسين خبرى نبود. ديگر زياد ناراحت نبودم زندان رفتنش طبيعى شده بود بعدا متوجه شدم كه براى آزادى اش از سند منزل آقاى غياثى كارفرماى شهيد استفاده شده است.
بعد از آزادى شهيد براى پس گرفتن سند منزل آقاى غياثى به تهران رفتند وقتى برگشتند سند خانه آقاى غياثى و چند برگ ديگر نيز همراه عبدالحسين بود. با خنده مى گفت اين حكم اعدام من است. در همان زمان دستگيرى عبدالحسين امام از پاريس آمدند و انقلاب پيروز شد اگر امام از پاريس نمى آمدند حكم اعدام شهيد قطعى بود.
عمليات بدر، ميعادگاه يار
معصومه سبك خيز در ادامه از فعاليت هاى همسرش در زمان جنگ تعريف مى كند، مى توان در عمق چشمانش افتخار را ديد؛ رو به من مى گويد: در ۲۵ اسفند سال ۶۳ در عمليات بدر شهيد شد و مفقودالجسد. . .
چند روز قبل از شهادت و اجراى عمليات بدر در مصاحبه اى گفته بود در اين عمليات ان شاء الله ديدار، ديدار يار است اميدوارم كه گمنام شهيد شوم و جنازه ام به ياد سالار شهيدان كنار آب فرات و در كنار مولايم بماند كه همين طور نيز شد.
همسر شهيد در خاطره اى از همسرش مى گويد: تا بعد از شهادتش هيچ وقت نفهميديم در جبهه مسووليت مهمى دارد و فرمانده گردان عبدالله است، بسيارى از اقوام و فاميل نيز نمى دانستند. وقتى كه صحبت از رفتن به جبهه مى شد آشنايان مى گفتند همسرت از جبهه چه مى خواهد كه اين قدر مى رود.
«معصومه سبك خيز» با لبخندى كه نشان
مى داد از ته دل راضى است، گفت: يكى از همسايه ها گفته بود آقاى برونسى از زن و بچه اش سير شده كه مى رود جبهه و پيش آنها نمى ماند، حرفش در دلم سنگينى مى كرد. وقتى عبدالحسين آمد موضوع را به او گفتم شهيد هم با خنده گفت: بايد يك صندلى در كوچه بگذارم و همسايه ها را جمع كنم و بگويم كه من زن و بچه ام را دوست دارم خيلى هم دوست دارم ولى جبهه واجب تر است.
همسر شهيد دوباره به عكس عبدالحسين برونسى كه در گوشه اتاق به ديوار تكيه داده نگاه مى كند و مى گويد: با لحنى جدى در چشمانم نگاه كرد و گفت: آن آدمى كه اين حرف را زده حتما
نمى دانسته كه زن و بچه من اينجا جايشان امن و راحت است ولى خيلى ها در مرز همه چيزشان را از دست داده اند و امنيت ندارند.
وى از ديگر خاطرات و اخلاق شايسته شهيد مى گويد: براى ترورش بارها اقدام كرده بودند؛ در مسجد گوهرشاد براى مردم سخنرانى مى كرد و وقتى مى گفتم شما شخص مهمى هستيد مى گفت به عنوان يك رزمنده مى خواهم براى مردم حرف بزنم. حتى صدام براى سرش جايزه تعيين كرده بود ولى هرگز تا زمان شهادتش متوجه مسووليت مهم او نشدم.
قبرى مانند مادر
همسر شهيد برونسى مى گويد: از خواب پريدم، كسى داشت گريه مى كرد چند لحظه اى درنگ كردم كم كم متوجه شدم صدا از راهرو مى آيد، جايى كه عبدالحسين خواب بود. رفتم داخل راهرو حدس زدم عبدالحسين بيدار است و دعا
مى خواند اما وقتى ديدم خواب است دقت كه كردم متوجه شدم با مادرش حرف مى زند، به «حضرت فاطمه زهرا (س) مى گفت مادر » حرف كه نمى زد ناله مى كرد، اسم دوستان شهيدش را مى برد مانند مادرى كه جوانش مرده باشد به سينه مى زد.
ناله اش هر لحظه بيشتر مى شد. ترسيدم
همسايه ها را بيدار كند، هيجان زده گفتم عبدالحسين. . . عبدالحسين. . . عبدالحسين. . . يك دفعه از خواب پريد صورتش خيس اشك بود. گفتم از بس كه رفتى جبهه ديگه در خواب هم فكر منطقه اى
گويى تازه به خودش آمد ناراحت گفت چرا بيدارم كردى؟ با تعجب گفتم شما اينقدر بلند صحبت مى كردى كه صدايت همه جا مى رفت. پتو را انداخت روى سرش و گوشه اى كز كرد. گويى گنج بزرگى را از دست داده بود. ناراحت تر از قبل ناليد «آخر چرا بيدارم كردى» آن شب خواستم از قضيه خوابش سر در بياورم ولى تا آخر مرخصى اش چيزى نگفت و راهى جبهه شد.
زينب نويد بخش آرزوى پدر
بعد از به دنيا آمدن زينب دختر كوچكم دو روز پيش ما ماند. شبى كه فرداى آن روز بايد مى رفت گفت: صبح آماده باشيد مى خواهيم برويم كار داريم. يك ماشين گرفته بود خانه تك تك تمام فاميل هاى مشهد رفت با يكى از آنها سر مسايل انقلاب دعواى شديدى كرده بود كه چند سال با هم رفت و آمد نداشتند براى من عجيب بود كه آن شب به خانه او هم رفت هر جا مى رفتيم مى گفت: ما فردا
ان شاء الله عازم جبهه هستيم آمديم ديگه حلالمان كنيد. آنها هم مثل من تعجب مى كردند، هر وقت مى خواست برود جبهه سابقه نداشت خانه فاميل براى خداحافظى برود. معمولا آنها براى خداحافظى به خانه ما مى آمدند و اين نگرانم مى كرد.
آخرين جايى كه رفتيم حرم بود. آن جا ديگر عجله نداشت. زيارت با حالى كرد با طمانينه و آرامش. موقع برگشت در ماشين به من گفت: ان شاء الله فردا مى روم منطقه ديگر معلوم نيست كى برگردم. كم مانده بود گريه كنم فهميد ناراحت شدم، گفت: ناراحت نشو تو كه مى دانى بادمجان بم آفت ندارد، شهادت كجا و ما كجا؟
در خانه بچه ها كه خوابيدند آمد كنارم و گفت: امشب سفارش شما را به امام رضا كردم از آقا خواستم كه گاهى لطف كند و به شما سر بزند شما هم اگر مشكلى داشتيد از خودشان كمك بخواهيد، هيچ وقت از اين حرف ها نمى زد بوى حقيقت را حس مى كردم ولى انگار يك ذره هم نمى خواستم قبول كنم.
بعد از نماز صبح آماده رفتن شد. زينب آخرين فرزندش را در آغوش گرفت و بسيار گريست. او را خيلى دوست داشت هر دفعه كه مى خواست برود اگر صبح زود هم بود همه شان را بيدار مى كرد و با همه خداحافظى مى كرد ولى اين بار نمى دانم چرا نخواست بيدارشان كند، گفت: اين راهى كه مى روم ديگر بازگشتى ندارد.
هميشه وقت رفتنش اگر گريه مى كرديم مى خنديد و مى گفت اى بابا! بادمجان بم آفت ندارد از اين گذشته سر راه مسافر خوب نيست گريه كنى. اين بار ولى. . . گفت حالا وقتش است گريه كنى. كم كم بچه ها از خواب بيدار شدند. بوسيدنش، بوييدنش و خداحافظى كردند.
خبر عمليات بدر را كه شنيدم هر لحظه منتظر تلفنش بودم. در هر عملياتى هر وقت كه امكانى بود زنگ مى زد خودش هم كه نمى رسيد يكى را مى فرستاد زنگ بزند و بگويد تا اين لحظه زنده هستم.
عمليات تمام شد. امروز و فردا كردم كه تلفن بزند ولى بالاخره خبرش آمد. به آرزويش رسيد، آرزويى كه بابتش زجرها كشيد. مفقودالجسد شد. همان چيزى كه هميشه از خدا مى خواست. حتى وصيت كرده بود روى قبرش سنگ نگذارند مانند قبر فاطمه زهرا (س) بى نام و نشان.
معصومه سبك خيز در ادامه مى گويد: زندگى و خانه دارى با حقوق كم مشكلات خاص خودش را دارد. يازده سال از شهادت عبدالحسين مى گذشت بار زندگى و بزرگ كردن چند تا بچه روى دوشم سنگينى مى كرد. وقتى به خودم آمدم ديدم من مانده ام و يك دنيا قرض هايى كه به فاميل و همسايه داشتيم. نزديك شدن عيد هم در آن شرايط دشوار مشكلى بود كه بيشتر از همه خودنمايى مى كرد.
روزها همين طور مى گذشت و ياد قرض و طلب مردم گاهى همه فكرم را به خودش مشغول مى كرد، بعضى از قرض ها مال خود شهيد برونسى بود كه بنياد شهيد عهده دار آنها نشد. هر چه سعى به قناعت داشتم و جلو خرج ها را مى گرفتم باز هم نمى شد خودمان را به زور اداره مى كردم چه برسد كه بخواهم قرض ها را هم بدهم.
يك روز انگار ناچارى و درماندگى مرا كشاند بهشت امام رضا (ع). رفتم سرخاك شهيد برونسى نشستم به درد و دل كردن. گفتم شما رفتى و من را با اين بچه ها و با كوهى از مشكلات تنها گذاشتى، بيشتر از همه اين قرض ها اذيتم مى كند اگر مى شد يك طورى از دست اين قرض ها راحت شوم خيلى خوب بود.
با عبدالحسين زياد حرف زدم فقط هم مى خواستم سببى شود كه از دين اين همه قرض خلاص شوم، آن روز كلى سر خاك عبدالحسين گريه كردم وقتى مى خواستم بيايم آرامش عجيبى به من دست داده بود.
هفته بعد
از اين جا به بعد را به نقل از همسر شهيد برونسى از كتاب «خاك هاى نرم كوشك»مى آورم: توى ايام عيد (عيد سال ۱۳۷۵) با بچه ها در خانه نشسته بودم، زنگ زدند، دستپاچه گفتم خانه رو جمع و جور كنيد حتما مهمونه.
حسن پسر بزرگم رفت در را باز كرد وقتى برگشت حال و هوايش از اين رو به آن رو شده بود معلوم بود حسابى دست و پايش را گم كرده است با من و من گفت آقا. . . آقا. . .
مات و مبهوت مانده بودم. فكر مى كردم حتما اتفاقى افتاده. زود رفتم بيرون. از چيزى كه ديدم هيجانم بيشتر شد باورم نمى شد كه مقام معظم رهبرى تشريف آورده اند. خيلى گرم و مهربان سلام كردند و با لكنت زبان جواب دادم.
از جلوى در رفتم كنار و با هيجانى كه
نمى توانم وصفش كنم تعارف كردم بفرمايند داخل؛ خودشان با چند نفر ديگر تشريف آوردند داخل، بقيه محافظ ها توى حياط و بيرون خانه ماندند.
اين كه رهبر انقلاب بدون اطلاع قبلى و بدون هيچ تشريفاتى آمدند براى همه ما غيرمنتظره بود، غير منتظره و باورنكردنى؛ نزديك يك ساعت از محضرشان استفاده كرديم. آن شب ايشان از يكى از خاطراتى كه از شهيد برونسى داشتند صحبت كردند برايمان، بچه ها غرق گوش دادن و لذت شده بودند. آقا حال هر كدامشان را جداگانه پرسيدند و به هر كدام جدا جدا فرمايشاتى داشتند. به جرات مى توانم بگويم توى آن لحظه ها بچه ها نه تنها احساس يتيمى نمى كردند بلكه از حضور پدرى مهربان شاد و دلگرم بودند. در آن شب به يادماندنى لا به لاى حرف ها اتفاقا صحبت از مشكلات ما شد و اتفاقا هم به دل من افتاد و قضيه قرض ها را خدمت مقام معظم رهبرى گفتم، زودتر از آن چه كه فكرش را مى كردم مساله حل شد. شهيد عبدالحسين برونسى در فرازهايى از وصيتنامه اش مى نويسد: من با چشم باز اين راه را پيموده ام و ثابت قدم مانده ام. اميدوارم اين قدم هايى كه در راه خدا برداشته ام خداوند آنها را
قبول درگاه خودش قرار بدهد و ما را از آتش جهنم نجات دهد. فرزندانم خوب به قرآن گوش كنيد و اين كتاب آسمانى را سرمشق زندگى تان قرار بدهيد و بايد از قرآن استمداد كنيد و بايد از قرآن مدد بگيريد و متوسل به امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) باشيد. هميشه آيات قرآن را زمزمه كنيد تا شيطان به شما رسوخ پنهانى نكند.
اى مردمى كه شهادت براى شما جا نيفتاده است، در اجتماع پيشرو بايد درباره شهيدان، كلمه اموات از زبان ها و از انديشه ها ساقط شود و حيات آنان با شكوه تجلى نمايد «بل احياء عند ربهم يرزقون.»
فرماندهى براى من لطف نيست، گفتند اين يك تكليف شرعى است بايد قبول بكنيد و من بر اساس «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» قبول كردم.
مسلما در اين راه امر به معروف و نهى از منكر از مردم نادان زيان خواهيد ديد. تحمل كنيد و بر عزم راسختان پايدار باشيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |