|
گفت وگو با محمدصادق آهنگران مداح دوران دفاع مقدس
با مردم مقابله به مثل مى كنم!
اشاره: محمدصادق آهنگرى را با نام «آهنگران» از سال هاى دفاع مقدس مى شناسيم. مداحى و نوحه خوانى هاى او را آنان كه با جنگ زيسته اند به خاطر دارند. صداى او كه گاه پر از غم و اندوه غريبى است و گاهى پر از شور و هيجان ناشى از پيروزى براى همه ما آشناست. اگرچه او در سال هاى پس از جنگ اندكى كم كار شده است ولى هرگز خاطره آهنگ هاى حماسى و جنگى او به خصوص آهنگ «اى لشگر صاحب الزمان آماده باش آماده باش» از اذهان عمومى محو نخواهد شد. به بهانه هفته دفاع مقدس گفت و گوى گرمى با او ترتيب داده ايم كه خواندنش خالى از لطف نيست. با ما همراه باشيد:
* از خودتان بگوييد و اين كه چطور به مداحى اهل بيت گرايش پيدا كرديد؟ ** محمدصادق آهنگرى متولد ۱۳۳۶ هستم. كه به آهنگران معروف شده ام. سه فرزند پسر و يك دختر دارم. اصليت من دزفولى است ولى متولد اهواز و بزرگ شده آنجا هستم. در خانواده اى مذهبى بزرگ شدم كه پدرم از كودكى ما را به مسجد مى برد. در مسجد با دعاهاى بين نماز، دعاهاى شب هاى احيا و دعاى توسل و ساير مسائل مذهبى آشنا شدم. در واقع من صدايم را از پدرم دارم. چون تقريبا در خانواده پدرم همه صداى خوبى داشتند. الان پسرعمه ام مداحى مى كند. فرزندان عمويم هم مداحى مى كنند و چند نفر ديگر از بستگانمان قارى قرآنند. من هم از اين لطف خداوند و نعمتى كه اهل بيت خصوصا سيدالشهدا به من دادند در اين راه استفاده كردم. * چه طور شد در جنگ نوحه خوان شديد؟ ** اوايل جنگ تحميلى همه مردم اهواز مرا مى شناختند چون هم در راهپيمايى ها شعار مى دادم و هم در ايام محرم مى خواندم. در عمليات طريق القدس تفنگ دست من بود شب عمليات يكى از بچه ها آمد و تفنگ من را گرفت و گفت: اجازه بده به جاى شما كس ديگرى برود. كه خودش رفت و شهيد هم شد. اين آخرين عمليات بود كه در آن شركت داشتم. بقيه عمليات ها را فرمانده اجازه نمى داد شركت كنم. چون قضيه هويزه پيش آمد و قضيه ديدار با امام راحل. ما هم نوحه اى براى امام خوانديم با اين مضمون: «اى شهيدان به خون غلتان خوزستان درود / لاله هاى سرخ پرپرگشته ايران درود» اين نوحه را در جماران در محضر امام (ره) خوانديم كه چهار پنج مرتبه هم از تلويزيون پخش شد. بعد اين شعر جا افتاد و آنقدر پخش شد كه كار ما شد حماسه سرايى در جنگ از طرفى هم در آموزش عقيدتى بوديم و كلاس جنگ هاى عقيدتى را همراه حسين علم الهدى تدريس مى كرديم. آن ايام هم مداحى مى كرديم و هم حماسه خوانى و چون اين برنامه ها تاثير فراوانى در بسيجى ها و بچه هاى جنگ داشت ما دوست داشتيم كار را دنبال كنيم. اما آنقدر براى برنامه هاى ما جمعيت مى آمد كه چند بار نتوانستيم برنامه اجرا كنيم. در واقع همين بسيجى ها به خصوص شهرستانى ها مشوق ما بودند. مسوولان صدا و سيما هم خيلى كمك كردند. امكان نداشت ما يك چيزى بخوانيم و از تلويزيون پخش نشود. پس با اين وصف در زمان جنگ شما چندان درگير جنگ و توپ و تانك نبوديد دلمان مى خواست كار كنيم و بجنگيم اما اجازه نمى دادند. با هر فرمانده گردانى مشورت مى كرديم كه يك كار اجرايى به ما بدهد يا برويم داخل گردان و پابه پاى بقيه بچه ها بجنگيم، مى گفتند نه اين كار شما (مداحى و شعارگويى) اثرش از كار اجرايى بيشتر است. ما هم به ناچار در اين حيطه مانديم. * چه احساسى داشتيد؟ ** احساسم اين بود كه اين كار از طرف اهل بيت و شهدا و نفس اين بسيجى ها به من الهام و هديه شده. چرا كه اين همه بسيجى بودند كه هريك اخلاص و پاكى نفسشان بارها از من بيشتر بود و قوى تر. نمى دانم چرا اين قرعه را به نام من ديوانه زدند. از خداوند هم بسيار متشكر بودم كه مرا با شهدا محشور كرده و در راهى انداخته كه در امتداد خط امام حسين(ع) حركت كنم و زياد با دنيا سروكار نداشته باشم. ايام جنگ فضايى بود كه دل از دنيا بريده شده بود. دل ما بيشتر در جبهه ها بود و پيش امام حسين(ع) و عشق شهادت. به همين خاطر هرگز اين احساس را نداشتم كه من با اين شعار كارشاقى كرده ام يا زحمتى كشيده ام كه حالا امروز به اين شكل مطرح شده باشم. مى ديدم كه اينها چيزى جز موهبت الهى نيست. وقتى خودم را نگاه مى كردم هيچ قابليتى در خودم نمى ديدم. هرچه بود يا دعاى امام بود يا دعاى پدر و مادرم و يا نفس همين بسيجى ها. بركت همان مجالسى بود كه پدرم ما را برده بود. * نظر امام درمورد كارهاى شما چه بود ايشان چه مى گفتند؟ ** امام چند بار ابراز خرسندى كرده بودند من ديدارهاى زيادى با امام داشتم. هروقت برنامه اى داشتم كه بايد به تهران مى آمدم يا به شهرستان ديگرى مى رفتيم كمتر پيش مى آمد كه به ملاقات امام نروم. در دزفول من يك شعرى خواندم كه مى گفت: اى شهيدان بار ديگر شد به پا غوغاى محشر، يك طرف افتاده طفلى يك طرف افتاده مادر و... . شعر خوبى بود اما محتواى حماسى نداشت. صدا و سيما هم شعر را كليپ كرده بود آن هم با تصاوير شهدا و كشته ها و بدن هاى قطعه قطعه شده. از دل كليپ يك كار حماسى بيرون نمى آمد. تا اينكه به من خبر دادند امام فرموده اند: بگوييد شعر حماسى بخواند. آنجا بود كه فهميدم امام به اشعار ما عنايت دارد. يك مرتبه هم در نماز جمعه من يك متنى را خواندم كه چند ضعف داشت. حماسه اى در آن نبود و بعد از آن متن يك شعر كاملا حماسى خواندم كه اين بود: «خيز اى رزمنده شير خانه از دشمن بگير / و يا بهر آزادى قدس از كربلا بايد گذشت. » يك زمانى هم كه حاجى ها داشتند مى رفتند مكه من آمدم و خواندم: «اى كسانى كه داريد مى رويد مكه / اى كسانى كه خانه هاتان ويران شده» امام از راديو صداى مرا شنيده بودند و به سيداحمد آقا پيغام داده بودند كه به ايشان (يعنى من) بگوييد مردم ما مردمى حماسى اند مردم جنگ هستند. آن روز آقاى مرتضايى فر كه آنجا شعار مى داد فراموش كرد به من بگويد سيداحمد آقا زنگ زده و پيغامى از امام داده. اين پيغام ماند تا ما رفتيم شيراز. مهمان امام جمعه شيراز بوديم. همانجا يكى از بچه ها زنگ زد و گفت: چنين قضيه اى پيش آمده و امام اينطورى گفته اند. ما مستقيم آمديم تهران و رفتيم جماران پيش حاج آقا انصارى گفتم اگر قرار است ما چيزى بخوانيم كه مورد تاييد امام نباشد اصلا مى خواهم آن چيز نباشد. بعدا فهميدم امام روى آن متنى كه قبل از آن شعر در نماز جمعه خواندم دست گذاشته و من خيلى خرسند شدم كه امام تا اين اندازه به كار من توجه دارد. از آن زمان به بعد ديگر همه چيز تغيير كرد. كارهاى «اى لشگرصاحب زمان آماده باش » و «با نواى كاروان» را اجرا كردم كه امام خيلى رضايت داشتند. * با توجه به اينكه در چنين مسائلى بعضى ها خوش باور و خوشبين هستند و بعضى ها بدبين و نسبت به حساسيتى كه امام روى اشعارتان داشت بعد از جنگ اوضاع چه طور شد؟ ** همه جا هم موافق هست هم مخالف. منتهى طى سال هاى پس از جنگ تا الان با آنكه گاهى افرادى مخالفت كردند ولى خيلى كم بودند. شايد نزديك به ۹۰ درصد مردم ما را كه مى بينند احترام مى گذارند. آن ده درصد مخالف هم كسانى بودند كه آشنايى چندانى با من نداشتند. يعنى توجيه نبودند كه قضيه چيست. مى گفتند اين همه خون ريخته شده فردا چطور مى خواهيد جواب خدا را بدهيد. من يك بيت كه مى خواندم خودم را به شهدا نزديك تر مى ديدم. ثمره اش هم الان همين است كه ايران قدرت منطقه است. در جنگ هايى كه اخيرا ايران داشته ما يك وجب خاك از دست نداده ايم. دشمنان ابرقدرت همه پوزه شان به خاك ماليده شد و خوشحالم كه من هم سهمى در اين قضايا داشتم. گاهى با آن مخالف ها كه صحبت مى كردم مى ديدم كه آنها به شهادت و جنگ عقيده اى ندارند. مى گفتم دشمن كه حمله كرد اگر بسيجى ها و شهدا نبودند معلوم نبود الان ما ناموسى داشته باشيم يا كشورمان به اين درستى باشد. آنها حمله كردند ما هم دفاع كرديم. راهى جز مقاومت نبود. بايد دست به دست هم مى داديم تا اسلام و انقلاب زنده بماند. رهبرمان هم در نوع خود با تقواترين فرد در نوع خودش در روى زمين بود افرادى هم كه با آنها محشور بوديم همه افرادى پاك و مخلص بودند. فقط خدا را مى شناختند و اهل بيت را. هيچ امتياز و نفعى از اين جنگ نداشتند جز سفره شهادت. * يادتان هست در زمان جنگ در چند عمليات شركت داشتيد؟ ** من بدون استثنا در تمام عمليات هاى جنوب و چند عمليات غرب حضور داشتم. فقط دو عمليات بود كه من آن موقع مكه بودم. وقتى خواهش مى كرديم بگذارند ما هم در عمليات باشيم مى گفتند تا خاكريز برو وآنجا برايشان بخوان ولى جلوتر نرو. فردا صبح كه پاتك ها شروع مى شد و بچه ها منطقه را فتح مى كردند خسته بودند و احتياج به روحيه داشتند من در كانال ها برايشان مى خواندم. * خاطره خاصى از آن دوران به ياد داريد؟ ** سال ۶۰ بود شب عملياتى كه بايد قسمت مردابى سوسنگرد آزاد مى شد با چند تا از رفقا رفتيم جلو. صادق محمدپور بود، حسين داورى، جواد توانا و چند نفر ديگر، اسم من هم صادق بود. شب عمليات منطقه مردابى را زديم و بعد هم تصرف كرديم. فردا يكى از بچه ها اومد به من گفت: صادق تو زنده اى مى گفتند كه شهيد شدى! گفتم شايد صادق محمدپور را مى گفتند كه بعد فهميديم بله صادق شهيد شده. * شما كه در طول هشت سال دفاع مقدس مى خوانديد. در حال حاضر كه ديگر نمى توانيد حماسى بخوانيد چه احساسى داريد؟ ** الان موقعيت فرق كرده فضا مثل آن روزها نيست. ولى خب نه تنها من كه همه بچه ها دلشان براى آن روزها تنگ شده است. * دلتنگ كه مى شوند چه مى كنند؟ دلمان كه مى گيرد آه مى كشيم و حسرت آن دوران را مى خوريم. هرچند الان هم با آن بچه ها آنها كه از جنگ مانده اند محشوريم. * از وضعيت شغلى خودتان بگوييد؟ ** من از نيروهاى رسمى سپاه پاسدارانم. مسوول ستاد اجراى هيات رزمندگان و امور شهرستان ها هستم. هيات رزمندگان زمان جنگ تاسيس شد و بعد از جنگ گسترش پيدا كرد. مركزيت آن در تهران و حدود دويست و چهل و چند شعبه دارد كه مسووليت آنها با ماست و بايد سركشى كنيم. كارمان با رزمندگان جنگ است. نوجوانانى كه به ما مراجعه مى كنند براى ما تداعى كننده هشت سال دفاع مقدس هستند. * ما هروقت اسم آقاى آهنگران را مى شنويم ياد هشت سال دفاع مقدس مى افتيم شما با نام چه كسانى ياد دوران جنگ مى افتيد؟ ** من الان هم گاهى در يادواره ها و مراسم سالگرد شهدا مى خوانم و با ياد و نام هر يك از آنها كه همرزم من بودند خاطرات هشت سال جنگ تحميلى برايم زنده مى شود. مثلا مهدى باكرى، حاج همت، مجيد بقايى، دستواره، دقايقى و... * شما در جنگ دنبال چه حقيقتى بوديد؟ ** در واقع دنبال همان حقيقت و اهدافى كه امام حسين(ع) به خاطرش «بسم الله» گفت و شهيد شد و اهل بيتش آواره شدند. آن هدف ها امتداد پيدا كرد تا به امام خمينى(ره) رسيد و از ايشان به جوانان و انقلابيون و مردم آن زمان القا شد. اين اهداف، اهداف اسلام بود و راه، راه خداوند. راه دورى از معصيت و گناه. يعنى همان اهدافى كه اميرالمومنين داشت و به خاطرش اين قدر زجر كشيد و پيغمبر و چهارده معصوم آمدند تا آن اهداف را پياده كنند. ولى من مى گويم هنوز هم به آن مدينه فاضله نرسيده ايم. ما در جنگ راهى را رفتيم كه امام حسين(ع) سفارش كرده بودند. از كسى تبعيت كرديم كه فرزند زهرا(س) بود. حالا پشيمان هم نيستيم. در كل دنيا بهترين كشور همين ايران خودمان است. بهترين مردم همين مردم ايرانند. * آيا از زمان جنگ تصويرى از رزمنده اى در ذهنتان مانده كه برجسته تر از تصاوير ديگر باشد كسى كه مثلا خاطره اى با او داشتيد و بعدا شهيد شده؟ ** بله يادم هست كه روزى كنار حسين علم الهدى نهج البلاغه مى خوانديم. ديدم كه حسين به صفحاتى رسيد و گريه كرد. كنجكاو شدم ببينم كجا را مى خواند. زير چشمى نگاه كردم و شماره صفحه را به خاطر سپردم. وقتى تمام شد و حسين رفت من رفتم همان صفحه نهج البلاغه را باز كردم و خواندم. آن قسمت بود كه مولا در حسرت ياران شهيدش مى گويد: كجايى اى عمار، كجايى اى... در واقع علم الهدى اين قسمت را كه مى خواند ياد جواد داورى و مجيد جعفرى و بهبهانى كه شهيد شده بودند مى افتاد. خودش تنها كسى بود كه مانده بود و دلش مى سوخت. اين صحنه بدجورى در ذهنم ماند. صحنه ديگر با صادق محمدپور بود كه اين شعر را زمزمه مى كرد: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند.» وقتى صادق شهيد شد هوا گرگ و ميش و تازه درحال روشن شدن بود. تيرى در گردنش خورده بود. يكى هم در پهلويش من هروقت حافظ مى خوانم ياد صادق مى افتم. خدا رحمتش كند. آدم با تقوايى بود از اين صحنه ها در جنگ زياد است كه در ذهن من مانده باشد. * ماجراى شعرى كه همه فكر مى كنند به خاطر آن به زندان رفتيد چه بود؟ ** من شعرى به نام شيعه خواندم كه از مرحوم محمدرضا آغاسى بود. اولين بار آن را در سمينار فرماندهان خواندم. آقاى هاشمى رفسنجانى هم آنجا بودند. آن شعر خيلى پرمحتوا بود و خيلى زود جا افتاد. بچه هاى اداره اطلاعات آمدند و تقاضا كردند برويم اداره اطلاعات و همان شعر را اجرا كنيم. چندين مجلس ديگر هم آن را خوانديم و نوارش هم تكثير شد كه خيلى پرفروش بود. شعر شيعه خيلى هشدار دهنده بود. از درويشى شروع مى كند تا تجمل گرايى، به اين صورت كه: يا على درويش و صوفى نيستم / فاش مى گويم كه كوفى نيستم ليك مى دانم كه جز دندان تو / هيچ دندان لب نزد برنان جو / اين تجمل ها كه برخوان شماست / زنگ و مرگ قاتل جان شماست / جان مولا حرف حق را گوش كن / شمع بيت المال را خاموش كن / شد زمين لبريز مسكين و يتيم / ما گرفتار كدامين هياتيم. ولى دشمن آمد و شايعه كرد كه فلانى يك شعر انتقادى خوانده و مسوولان تحمل نكردند. درحالى كه اصلا چنين چيزى نبوده. اينقدر شايعه قوى بود كه من وقتى يكبار رفتم روستايى در زابل همسر شهيد يك خانواده كه چند نفر از افراد آن خانواده شهيد شده بودند (بچه ها و شوهر خانواده) از من پرسيد: قضيه چى بوده شايعه تا اين حد پخش شده بود. ولى چيز مهمى نبود و مسوولان هم خيلى خوششان آمده بود. * آدم هاى مشهور معمولا زير ذره بين هستند. مى خواهم بدانم آقاى آهنگران چطور؟ آيا او هم زير ذره بين است؟ ** شهرت هم چيز خوبى است و هم بد. معروف است كه شهرت آفت است. خوبى شهرت اين است كه آدم مشهور اگر آدم خوبى باشد از شهرتش مى تواند بهره مثبت ببرد كار مردم را راه بيندازد همه جا اعتبار دارد و مى تواند گره گشا باشد. آفتش اين است كه هميشه زير ذره بين است و ماشاءالله شايعات هم پشت سرش فراوان! خودش هم نيست كه دفاع كند. آدم هاى مشهور گاهى مظلوم واقع مى شوند هركارى مى كنند باز هم نمى توانند مثل آدم عادى راحت زندگى كنند. خيلى بايد مواظب حركاتشان باشند. مبادا كارى كند كه تمايز داشته باشد. مى رويم صف نانوايى نانوا مى خواهد احترام بگذارد و بدون صف به ما نان بدهد، ولى مردم چه ،به خاطر مردم مى رويم در صف مى ايستيم دوباره همان ها مى گويند: شما بفرماييد جلوتر. خلاصه نمى دانيم چه كار كنيم. با همسر و بچه ها كه به پارك مى رويم دورمان جمع مى شوند و نمى گذارند آرامش داشته باشيم. در اماكن عمومى كه هستم مردم گرفتارى ها و تقاضاهاى مختلفى دارند. از من مى خواهند مشكلاتشان را حل كنم. خب من از شنيدن گرفتارى مردم متاثر مى شوم. يا از من مى خواهند كه نامه هايشان را به مسوولان بدهم و گله دارند كه آنها به حرفشان گوش نمى دهند. مردم فكر مى كنند كسى كه مشهور است هركارى از دستش برمى آيد. درحالى كه من مسوول اجرايى نيستم كه بتوانم كارى برايشان انجام بدهم فقط مى توانم سفارش كنم. * فكر مى كنيد نقاط ضعف و قوت آهنگران كدامها هستند؟ ** شايد حسن اخلاقى و نقطه قوتم حساسيت و تعصب زياد من به مردم و كشورم است. اگر كسى كشور ديگرى را از هر نظر با كشور من مقايسه كند و بگويد فلان جا بهتر است به من برمى خورد. من روى مملكتم تعصب خاصى دارم. همين طور روى دين و اعتقاداتم. وقتى كسى مى گويد بين فلان مردم يا كشور چه فرهنگى وجود دارد يا چه كلاسى دارد اعصابم به هم مى ريزد. الان نگاه كنيد اينترنت برخى جوانان را خراب كرده. مردم ماهم مظلوم هستند اينها همه كار دشمن است كه نخواسته كشور ما به جايى برسد واقتصاد ما خوب بشود. اگر دشمن نباشد همه چيز حل خواهد شد. * شما از چه زمانى براى زندگى به تهران آمديد؟ ** بعد از جنگ يك سال در قم بودم. بعد از آن به تهران آمدم و در دانشگاه تهران رشته ادبيات را دنبال كردم. * تا چه مقطعى خوانديد؟ ** تا مقطع ليسانس. دوست داشتم بيشتر بخوانم ولى فرصت نشد. من از زمان جنگ دايم السفر هستم. نمازم كامل است و هيچ جا شكسته نمى خوانم چون هيچ وقت ده روز يكجا نيستم. * مردم وقتى شما را در خيابان مى بينند چه برخوردى دارند؟ ** خيلى كم پيش آمده كسى به من بى احترامى كند. اكثر مردم به بنده احترام مى گذارند چون مداح اهل بيت هستم و سابقه اى هم در هشت سال دفاع مقدس داشته ام مردم ارادت خاصى به من دارند لطف دارند واقعا! * برخورد شما چطور است؟ ** ما دست بوس مردم هستيم مقابله به مثل مى كنيم. * براى زنده نگه داشتن فرهنگ و ادبيات ايثارگرى چه بايد كرد؟ ** بعد از جنگ در بخش ادبيات دفاع مقدس كارشده ولى نسبت به هجمه فرهنگى موجود كار انجام شده درحد صفر بوده. براى جلوگيرى از كارهاى ضدجنگ مثل اعتياد، اينترنت، ماهواره و تفرقه افكنى و هركار ضد ارزش ديگرى كارى به آن صورت انجام نشده. اگر هم دشمن تا حالا نتوانسته پيشرفت كند لطف خدا بوده به خاطر هوشيارى خود جوانان بوده آنها بايد ارزش هاى دفاع مقدس را به نسل بعد منتقل كنند. جوان ها بيشتر طالب چيزهاى نو هستند و دنبال هنرند. و متاسفانه هنرمندان در اين قضيه سرمايه گذارى نمى كنند وقتى هم مثلا كارى انجام مى دهند مثلا فيلم هايى درست مى كنند كه ديدنش براى بچه هاى جنگ سخت است! * يعنى فيلم هاى جنگى ساخته شده با واقعيت ها متناقض است؟ ** بعضى از فيلم ها تفاوتهايى دارند. حالا از فيلمى اسم نمى برم ولى برخى فيلم ها كه كاملا با واقعيت در تناقض است. بعضى ها آمدند فضاى بعد از جنگ را ساختند شايد شباهت هايى باشد ولى اگر مثلا جنگ صد نقطه مثبت داشته و دو نقطه منفى آمده اند دست گذاشته اند روى آن دو نقطه منفى! * اگر بخواهيم يك خوراك فرهنگى از مقوله ايثار و شهادت به جوانان بدهيم بهترين توصيه شما چيست؟ ** در مسائل دفاع مقدس بهترين اثر را كارهاى هنرى دارند. از آنجايى كه فرهنگسراها مراكز فرهنگى اند بايد در اين اماكن با ترويج فيلم و موسيقى و شعر جوانان را جذب كنيم. فرهنگسراها بايد دين ،فرهنگ، جنگ ،فرهنگ اسلامى، فرهنگ شيعى و فرهنگ سنتى را در چهارچوب سالم پياده سازى كنند. * يعنى تبديل به جايى شود كه جوان وقتى مى آيد دينش ضعيف نشود؟ ** الان دانشگاه ها طورى شده كه طرف متدين مى رود و ضعيف و خراب برمى گردد. جوان بايد وقتى به مجلسى مى رود چيزى گيرش بيايد. نه اينكه موسيقى گوش بدهد و خوش بگذراند. كارها روى ارزش است روى لهو و لعب نيست. * از اينكه در گفت و گوى ما شركت كرديد سپاسگزارم يا على. **من هم از شما تشكر مى كنم. در پناه خدا. تهيه و تنظيم: رضاپور
|