|
|
|
نگاهى به فيلم سينمايى بچه هاى ابدى ساخته پوران درخشنده
|
|
|
|
|
|
نگاهى به نمايش سنتى پانچ و جودى به مناسبت اجراى اين نمايش در جشنواره تئاتر عروسكى دانشجويان
|
|
|
|
|
نگاهى به فيلم سينمايى بچه هاى ابدى ساخته پوران درخشنده
مصائب عبور از تونل كودكى
فرهاد خالدار پوران درخشنده فيلمسازى كه در دهه ۶۰ با پرداختن به كودكان كر و لال در دو فيلم رابطه و پرنده كوچك خوشبختى ، نام خويش را در ميان مخاطبان خاص و عام سينماى ايران مطرح ساخت و با عبور از غبار موقعيت خويش را استحكام بخشيد، در طول اين سال ها ثابت كرده است كه پرداختن به معضلات تربيتى و مشكلات و ناهنجارى هاى آموزشى و رفتارى افراد جامعه و بالاخص كودكان، دغدغه اصلى وى قلمداد مى گردد. بطوريكه در اغلب فيلم هايش به طرح علل بروز اين ناهنجارى ها و چگونگى تعامل و رودر رو گشتن با آن ها پرداخته است. اگرچه در دو اثر واپسين درخشنده شمعى در باد وروياى خيس، مسائل پيش روى جوانان و مشكلات ريز و درشت زندگى آن ها نظير استفاده از قرص هاى روانگردان و كشمكش هاى دوران بلوغ دست مايه فيلمساز قرار گرفته بود، رويكرد درخشنده در پرداختن به كودكان داراى سندروم دان ، نخستين تجربيات وى در عرصه فيلمسازى را در اذهان تداعى مى كند. پوران درخشنده در هشتمين ساخته سينمايى اش به منظور تعريف قصه اش ايجاد سه تعليق را در دستور كار قرار داده است. تعليق نخست با مساله ازدواج ايمان (شهاب حسينى) و نگار (الهام حميدى) آغاز گشته و با طرح اين موضوع كه فرد سومى در زندگى ايمان حضور دارد كه وى به او احساس اداى دين مى كند، سر و شكل پيدا مى كند. اندكى بعد با ورود برادر ايمان، على (على احمدى فر) كه مبتلا به بيمارى سندروم دان است تعليق نخست جاى خود را به دومين تعليق كه پذيرش يا رد على توسط دختر و خانواده اش مى باشد، مى سپارد. در اين لحظات درخشنده اين مجال را مى يابد تا به بهانه ورود نگار به مركز توانبخشى ، گوشه هايى از زندگى روزمره و توانايى ها و ضعف هاى كودكان مبتلا به سندروم دان را به تصوير بكشد. انسان هايى كه گويى دوران كودكى شان بسيار بيشتر از آدم هاى معمولى طول مى كشد و اين توفيق را يافته اند تا بيشتر از سايرين دوران شيرين كودكى را لمس كنند. مشكلات فيلم از همين لحظات است كه رخ مى نمايد. سكانس هاى كند و كشدار فيلم را از ريتم مى اندازد و زمينه خستگى و دلزدگى تدريجى تماشاگر را فراهم مى سازد. به عنوان نمونه مى توان به سكانس هاى تبادل اس ام اس ميان نگار و ايمان ، حضور ايمان در ماشين پدر دختر (هادى مرزبان) و. . . اشاره كرد كه اختصاص دادن زمانى بيش از حد لزوم به آن ها ملال آور جلوه مى كند. جالب اينجاست كه تعليق دوم فيلم كه زمان نسبتا طولانى را در بر مى گيرد نهايتا با جمله نچسب و غيرقابل باور پدر نگار كه من غير از موافقت چه كارى مى توانم بكنم! ، به شكل خام دستانه اى خاتمه مى پذيرد، اين چنين است كه فيلمساز آنچه را كه در طول فيلم رشته است به سادگى پنبه مى كند، بطوريكه گويى از ابتدا نيز معضل آنچنان پيچيده اى در كار نبوده است. در حالى كه با گذشت ،۷۰ ۸۰ دقيقه از فيلم ، به نظر مى آيد كه زمان نتيجه گيرى قصه نه چندان پركشش فيلم فرا رسيده است، بناگاه سرو كله تعليق سوم پيدا مى شود. فرار على از مركز توانبخشى و افتادن وى در دام زن مواد فروش و شوهرش به يكباره فيلم را به سمت و سويى ديگر سوق مى دهد. مساله سوء استفاده احتمالى از كودكان عقب مانده ذهنى و غلتيدن آن ها در دام بزهكاران اجتماعى كه با نقش آفرينى جالب توجه زوج پانته آ بهرام و مهدى ميامى همراه است ، مى توانست با پرداختى افزون تر و البته عميق تر ،جذاب ترين سكانس هاى فيلم را رقم زند. اما در كمال تاسف حضور ديرهنگام آن ها و تعجيل آشكار فيلمساز در به پايان رساندن فيلمى كه مدت زمانش از حد معمول تجاوز كرده است ،مجال پرداخت بيشتر را از كارگردان مى گيرد تا تعليق سوم هنوز به نيمه نرسيده، پايانى نابهنگام را تجربه كند. شايد كمى كاستن از دقايق نه چندان مهم ابتدايى و ميانى و محور قرار دادن سوژه هاى جذاب دقايق واپسين ، مى توانست كارگشا بوده و فيلم را از حالت كسالت بار كنونى خارج كند. در شكل و شمايل كنونى فيلم بسان مسابقه فوتبالى مى ماند كه طى آن يكى از تيم ها با از كف دادن زمان قانونى مسابقه ، ناباورانه به پيروزى در وقت هاى اضافه آن هم با گل طلايى دلخوش كند. در عين حال غيرقابل باورترين صحنه هاى فيلم در پايان بندى فيلم شكل مى گيرد. جايى كه حضور ناگهانى على در ميان بزرگراه هاى شهر و كمى بعد در حال عبور از تونل و تصادف قابل پيش بينى اش با يكى از ماشين ها ، در بيمارستان با سلامتى و بازگشت وى به زندگى همراه شده تا پايانى خوش را به تماشاگر القا كند. پوران درخشنده كه فيلم را تقديم به آن هايى كرده است كه كفش هاى كودكى شان هنوز اندازه پايشان است ، فيلمسازى است كه هيچ گاه گيشه را هدف قرار نداده و همواره تلنگر زدن به آدم هاى غرق در روزمر گى را مدنظر خويش قرار داده و از اين منظر فيلمسازى قابل احترام و ارزشمند تلقى مى گردد. اميد است در آينده پرداختن به اين زمينه ها با تامل و تعمق بيشترى همراه گردد تا اين قبيل فيلم ها فارغ از بار تربيتى - آموزشى ، از ديدگاه هنرى نيز ارزش هاى غير قابل انكارى را دارا باشند.
|
|
|
|
|
چشم شيشه اى
فيلم سينمايى چگونه اركستر هماهنگ مى شود به كارگردانى محمد احمدى در آخرين مراحل فنى براى حضور در جشنواره فيلم فجر قرار دارد. احمدى درباره روند ساخت اين پروژه سينمايى به خبرنگار مهر گفت: فيلم هم اكنون آخرين مراحل فنى خود را پشت سر مى گذارد و بهروز شهامت مشغول انجام امور مربوط به صداگذارى آن است. اگر در اين مرحله مشكل خاصى پيش نيايد، به احتمال زياد صداگذارى فيلم حداكثر تا نيمه اول دى به پايان خواهد رسيد. وى در ادامه افزود: محمدرضا درويشى براى ساخت موسيقى متن چگونه اركستر هماهنگ مى شود اوايل دى ماه راهى اوكراين مى شود تا كار را به همراه اركستر سمفونيك اين كشور ضبط كند. تاريخ دقيق سفر درويشى هنوز مشخص نيست، اما به دليل زمان اندك باقيمانده تا جشنواره فيلم فجر اين سفر به زودى اتفاق مى افتد تا كار ساخت موسيقى نيز طبق برنامه انجام شود. كارگردان چگونه اركستر هماهنگ مى شود تاكيد كرد: با توجه به اينكه فيلم در آخرين مراحل صداگذارى و فنى است مشكلى براى حضور در جشنواره ندارد. البته اين مخاطبان هستند كه بايد از فيلم ابراز رضايت كنند و هيچ چيز درباره ميزان استقبال از آن مشخص نيست. با اين حال شخصا از ساختار و فضاى فيلم راضى ام و فكر مى كنم تلاش عوامل رضايتبخش بوده است. حميد فرخ نژاد، احمد مهرانفر و مريم رهبرى بازيگران، حسين صابرى تهيه كننده، م. احمدى مدير فيلمبردارى، محمود غلامى، سيدرضا خطيبى سرابى، مهدى حسين نژاد و م. احمدى بر اساس طرح على حدادى نويسندگان فيلمنامه، اصغر شاهوردى صدابردار، كيوان مقدم طراح صحنه و لباس و بابك شعاعى طراح چهره پردازى چگونه اركستر هماهنگ مى شود هستند.
|
|
|
|
|
نگاهى به نمايش سنتى پانچ و جودى به مناسبت اجراى اين نمايش در جشنواره تئاتر عروسكى دانشجويان
خيمه شب بازى انگليسى
گردآورى و ترجمه: شهريار وقفى پور نمايش پانچ و جودى خيمه شب بازى مردمى در انگليس است كه شخصيت هاى اصلى آن، پانچ و همسرش، جودى، هستند. اين نمايش شامل سلسله اى از صحنه هاى كوتاه اند كه هر يك نمايشگر برخورد ميان دو شخصيت ، و اغلب پانچ هرج ومرج گرا و شخصيتى ديگر است. اين نمايش به شكل سنتى توسط يك عروسك گردان اجرا مى شود كه استاد ناميده مى شود. براى ريشه يابى نمايش پانچ و جودى بايد به قرن ها پيش بازگشت ، به دوران هاى اليزابت و استوارت كه در بريتانيا نمايش هاى خيمه شب بازى رواج بسيار داشت و خصوصا در بازارهاى مكاره شكل شايعى از سرگرمى هاى عامه بود و موضوعات بسيار متنوعى را شامل مى شد: قصه هاى انجيل افسانه هاى فاوست، جرج قديس و ديك ويتينگتن وقايع تاريخى اى چون توطئه باروت (نقشه به آتش كشيدن پارلمان) و نظاير آن. بنا به نوشته سميوئيل پيپايز سال ۱۶۶۲ سال تولد نياى نمايش پانچ و جودى است. در اين سال شخصيت جديدى به نمايش هاى خيمه شب بازى راه يافت كه اصليتى ايتاليايى داشت (ريشه اين نمايش را مى توان در كمدى دل آرته يافت) و نامش پوليچينلا يا پانچينلو بود كه به تدريج به پانچ (Punch) تغيير يافت. اين شخصيت مرد گوژپشت و چاقى بود كه صدايى زير و جيغ جيغى داشت، لباس هاى اجق وجق رنگارنگ مى پوشيد و اغلب صحبت شخصيت هاى جدى نمايش را با متلك ها و ديگر حركات اخلاقى قطع مى كرد. اولين نمايش از اين دست نزديك كليساى سنت پل در كاونت گاردن لندن اجرا شد. بنا به نوشته پيپايز، اين خيمه شب بازى را عروسك گردانى ايتاليايى به نام پيترو جيمونده مشهور به سينيور بولونيا برگزار كرد: . . . نمايشى ايتاليايى كه درون محوطه اى اجرا مى شود و بسيار بسيار زيبا است، بهترين نمايشى كه تا به حال ديده ام، نمايشى پر از دلاوران. پيپايز بارها و بارها براى ديدن نمايش رفت و هر دفعه نيز از ديدن آن بسيار مشعوف شد. آنچه پيپايز ديده بود، خيمه شب بازى بود و نه نمايشى با عروسك هاى دست كشى و جيمونده نمايشش را درون خيمه اجرا مى كرد. پانچ در مدت زمانى اندك به چنان محبوبيتى دست يافت كه در سال ۱۶۸۲ نمايشى كوتاه مختص پانچ شكل گرفت. محور اين نمايش جنگ و دعواهاى ميان پانچ و همسرش، خانم پانچ، بود كه نام كوچكش در آن دوران جون (Joan) بود. ديگر خصوصيت متداول اين نمايش مواجهه اى با شيطان بود. در ۱۰ مه ۱۶۹۹ يكى از نويسندگان نشريه جاسوس لندن خاطرنشان شد كه در بازار جشن بهاره شاهد مكالمه اى بى معنا ميان شيطان و پانچينلو بوده است. پايان اين صحنه متفاوت است: بيش تر مدارك باقى مانده از قرن هيجدهم مويد اظهارنظر استرات در سال ۱۸۰۲ هستند مبنى بر آن كه عموما در پايان اين خيمه شب بازى، شيطان پانچ را از صحنه به در مى كند، اما شمارى از نويسندگان نيز بر آنند كه هميشه پانچ بوده كه دمار از روزگار شيطان درمى آورده است. در سال ،۱۸۲۸ روزنامه نگارى به نام جان پين كالير با عروسك گردانى به نام جووانى پيچينى مصاحبه كرد و متن نمايش او با عنوان پانچ و جودى را تقرير كرد و تصويرگرى به نام جرج گروك شنك صحنه هايى از اين خيمه شب بازى را به تصوير كشيد. طرح اصلى اين نمايش همان طرحى است كه از آن زمان تا به امروز اجرا مى شود: پانچ از دست بچه اش عصبانى مى شود و او را مى كشد، با زنش دعوا مى كند و او را مى كشد، به همين منوال، به صورت مكرر شمارى از شخصيت ها را مى كشد، پليسى را كتك مى زند، جك كچ، مامور اجراى مراسم اعدام، را فريب مى دهد تا به جاى او خودش را اعدام كند و سرآخر شيطان را نيز مى كشد. بعدها عروسك گردان ها، به نوبه خويش شخصيت ها و ماجراهايى را به اين نمايش افزودند مخصوصا ، يك دلقك، شبح، خادم كليسا، ژاندارم و تمساح، همچنين نقش سگى دست آموز (سگى واقعى و نه عروسك خيمه شب بازى) را هم بسط دادند تا امروز اگر چه كليت نمايش ثابت مانده است، هيچ دو نمايشى وجود نداشته كه در تمامى جزئيات شبيه بوده باشند. اواخر قرن نوزدهم ميلادى، نمايش پانچ تغييراتى را در محل برگزارى و فضاى نمايش به خود ديد و از نمايشى خيابانى كه در بازارهاى مكاره و اساسا براى بزرگ سالان اجرا مى شد، به تئاترى براى كودكان در تعطيلات كنار دريا و مهمانى هاى كريسمس تغيير ماهيت داد. از سال ،۱۹۶۲ هم زمان با سيصدمين سال ورود پانچ به انگليس، اين نمايش احيايى قدرتمند را تجربه كرد، و به شكلى فزاينده با سلايق كودكان تطبيق يافت و به مانند نمايش هاى لال بازى يا پانتوميم، هر چه بيش تر مشاركت اين دسته از مخاطبان را فراخواند و در نتيجه با انتظارات آن ها سازگارتر شد تا خشونت ناخوش آيند طرح كلى اين نمايش را تعديل كند. به طور سنتى، استادان اين نمايش خود عروسك هاى خيمه شب بازى را مى سازند و به شكلى وسواس گونه بر روش شخصى خود پافشارى مى كنند همچنين از ابزارى فلزى به نام سوازل (swazzle) يا سواچل (swatchel) استفاده مى كنند، وسيله اى كه در دهان مى گذارند تا صداى انسانى را به صداى جيغ مانند پانچ تبديل كنند. برخى خانواده ها پانچ را نسل اندرنسل اجرا مى كنند. متن نمايش همواره به سوى دگرگونى ها و بداهه پردازى هايى مى رود كه بر ساختارى مركزى استوارند و همين تركيب سياليت و صلبيت، فرديت و گم نامى (استوار بودن بر سنت) از نمايش پانچ و جودى هنرى فولكوريك مى سازد. وارياسيون هاى نمايش مذكور را مى توان در كل اروپا ديد. همان طور كه گفته شد، پانچ در ايتاليا پولچينلا خوانده مى شود. در آلمان، پانچ را كاسپر مى نامند و جودى را گرت در هلند يان كلاسن (پانچ) و كاترين (جودى) در دانمارك مستر جكل در روسيه پتروشكا در رومانى واسيلاچ و در فرانسه پوليشنل. نمايش مذكور تاثير فراوانى بر فرهنگ و هنر بريتانيا گذاشته است، فى المثل سريال پرطرفدار خانواده سيمپسن بر طرح كلى پانچ و جودى استوار است. مجله پانچ مجله طنز پرطرفدارى است كه مدت هاى مديدى است در بريتانيا منتشر مى شود. راسل هوبان در سال ۱۹۸۰ رمانى علمى-تخيلى به نام ريدلى واكر نوشت كه عروسك خيمه شب بازى پانچ نقشى اساسى در آن ايفا مى كند. فيلم پانچ و جودى من كه در سال ۱۹۶۱ ساخته شد، ملهم از اين نمايش است. در سال ۱۹۶۷ هم اپرايى با نام اين نمايش اجرا شد كه برداشتى تلخ از اين متن سنتى است. گروه راك ماريليون نيز ترانه اى به همين نام دارد. اين فهرست را مى توان به همين صورت ادامه داد و ترانه ها، رمان ها، داستان هاى مصور و ديگر محصولات هنرى اى را نام برد كه ملهم از اين نمايش خيمه شب بازى اند.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
يادداشت سينما، تئاتر
|
|
|
يادداشتى برنمايش «مامان زرد» به كارگردانى «سميرا تنگشير» و «سهيل اعرابى»
براى آنان كه آنانند
على شمس
اساساً ايده از آن جا كه شكل مى گيرد در ذهنى، ناقص بگير يا حتى پخته انگار، نطفه مى بندد. تا زمانى كه به اجرا درآيد و به زعمى نمايش شود، اگر بشود، راه درازى دارد. بى اندازه مى شود اثرى را سرشار كرد از ايده ها. حتى اگر مضمونى واحد بر آن انديشيده باشيم، كه اگر باشيم البته. در نمايش، «مامان زرد» با هجمه اى از چنين چيزى روبه رو هستيم. قدر مسلم اولين نكته اى كه بايد گفت و زود گفت جدا از ضعف اشكال ساختارى و بيراهه پيمايى هاى هرزه گرد و استنباط هاى جعلى از برآيندهاى تئاتر تجربى، مجموعه اى از بازى هاى بد، آماتور گون و خام است، كه نمايش نوازى مى كند. در وهله نخست حق را به ايده كلى نمايش مى دهيم كه ناب است، هر چند تعريف حضور الزاما قواره اى مشخص در تماشاگر نمى گذارد.
اينجا تيمارستانى است يا قبرستانى است يا تلفيقى از اين دو «ستان» يا شايد قبرستان كوچكى در كنج دنج حياط تيمارستان دورى كه نام و نشان ندارد. شما با مجموعه اى گنگ و محدب و بى معلوم روبه رو هستيد كه سرفصل وار مى توان از آن رگه رگه چيزى از فضا جست. فضاى نمايش حاكى و واگو كننده رقص جنونى است كه در پيوندهاى نسبى شكل مى گيرد. چيزى كه سرانجام موقعيت را شكل مى دهد. ميخاييل چخوف مى گويد «لابد پيش آمده كه به ديدن نمايش برويد و احساس كنيد كه يك خلا روان شناختى بر صحنه حاكم است. احساس شما كاملا به جا بوده است. چون فضاى مناسب بر آن اجرا حاكم نبوده است. گاهى وقت ها هم توليد يك فضاى نادرست، معناى حقيقى يك صحنه يا كل اجرا را به هم مى ريزد و تماشاگر احساس نارضايتى مى كند. كه مى كنيم. به طبع چنين صحنه و شكل قبور حالتى از قاعده كلى محتواى اثر را در اختيار ما قرار مى دهد، حتى رنگبندى محدود صحنه و حضور مرزبندى هاى گچى كه بر زمين نقش مى شوند، همه امراز خلق اتمسفرى مى كند كه برخلاف سياق معمول بنا دارد كه دو اسبه بتازد.
نمايش يا اصلا بگويم اجراى «مامان زرد» داستان را از خود محروم كرده، به چند بلندگويى و تك گويى ممتد مى پردازد كه تكوين تماتيك اجرا در آن به محورى واحد مى انجامد.
اين ها هم حول دايره يك مقوله گردند. جنون يا مرگ. يا جنون منهج به مرگ به هر حال خويشى اين دو عنصر در اين نمايش اينگونه و اينطور نزديك تعريف مى شود. نمى شود باورمان نمى شود.
متن فكر مى كند، يا حتى اجرا، به خيال خودش اينچنين قصدى را اقامه براى افاده دارد. كه ندارد. يك روگردى سطحى كه به شدت از منظر نظامند كردن نشانه ها، قواعد چينشى يا حتى گزينش چند شبه واقعه تو فرض داستانى، ضعيف است. تماشاگر وا مى ماند در فضاى كالى كه بر كول اش، سيزيف مى شود. جبرى كه به موجب آن آثارى چون نقاشى هاى هيرونيموس بوش، پيتربروگل، اينوسان، برانت و مكتوبات آراسموس را باعث شد. اين جا از بدوى ترين ابراز خود نيز درمى ماند. نه اين كه تعمداً. از نابلدى. از آغازهاى پياپى براى برخاستن. سنگ قبر ما، تنوع تيپيك كاراكترها. (كه از بس بد بازى مى شوند، زود در ذهن تماشاكن بسته مى شوند) همه بسترى را شوسه مى كند كه كارگردان بتواند تا آخر مسير را معلوم كند.
جاده اى به باريكى هر چه باريك. اتوبوسى در راهى. يا همان كشتى ديوانگانى كه همه مى دانيم. البته انسجام نهايى اگر در شكل بخشى در يك ايستگاه اتوبوس و ديالوگ نهايى دختر كه «ما حالمان خوب است ولى شما باور نكنيد» لهجه اى از ذوق مى درخشاند، اما و افسوس كه چه دير، چه در ناكجا و چقدر پايان سرى نسبت به بدنه آويزان نمايش. ميزانسن ها اگرچه در لحظه و در همان نگاه نخست چيز جالبى است (بعضا و بازهم بعضا) اما اجراى بد، لحن هاى خالى از شورمندى، شرر ديوانگى، لذت رهايى از عقل جمعى، بايدهاى اصلا نبايد و بدن متحجر و خشك بازيگران همه از ديدن شايد افه اى سمبليك يا ذوق چرخانى هاى آنى، جلوگيرى مى كند.
درخت حاجت با پارچه هاى سبز،گلدان هاى دورنگ گل زرد و سرخ يا دايره ميانى كه محدوده اى از تابود خطوط قرمز را- كه به همان رنگ قرمز هم كشيده مى شود و پركشيده مى شود- نقش مى كند، جدا از ريزه مفاهيمى كه از خلال بازى هاى نابازى عايد مخاطب مى گردد، سرجمع نمايشى مى سازد كه نارس است.
اجرا را در همان حد ايده، براى شما كه مستمع آنيد، بپسنديد و نه بيشتر، ريتم ها، تنوع مريض صورتمندى براى نشان دادن و جو، تعدد جنون يا مرگ يا هر كدام به انتخاب شما، جز اغتشاش و بلبشو بر عليه نمايش هيچ رسالتى ندارد. حتى كارگردانان، در برهه اى بر آنند با تكرار برخى اصوات آدم هاى به اجرا درآمده در مسيرى تسلسلى، آنچه را كه بر صحنه گذشته به مخاطب يادآورى كنند كه در نهايتش به يك ازدحام صوتى بيانجامد تا بلكه بتوان از اين رهنورد ذهن را درگير نقطه اى مشترك بين تمام اين بوده ها كرد. چيزى كه گاه در فضاى رئاليستى گاه فرارئاليستى گاه بكر و معصومانه و بازگاه انتقادى و هتاك در سريان و پرسه مى بينيم اين همه به مثابه گله رموكى مى ماند كه ساربان به افسارى بخواهد همه را در التزام ركاب بياورد. كه نمى تواند. نمى آورد. «مامان زرد» اجرايى است كه به رغم خود تا كجاها كه نرفته، اما آنچه بايد گفت حرفى است از سر تجربه، تو گفتى كه بام خرد دوختم/ كه من هر چه بايست آموختم/ يكى نغز بازى كند روزگار/ كه بنشاندت پيش آموزگار
|
|
|
|
|
|
|