ايليا صفايىبگذاريد با خاطره اى نه چندان دور اين مطلب را آغاز كنم. قضيه بازمى گردد به هفته پيش كه از طرف يكى از مراكز علمى براى بخش جنبى يك همايش سفارش طراحى كاريكاتور دريافت كردم آن هم به تعداد معدود و در كمترين زمان ممكن جهت انجام كار. قرار بر اين شد كه در ابتدا پيش طرح (اتود) كاريكاتورها را به سفارش دهنده ارايه نمايم و پس از تاييد و اصلاح در زمانى بسيار فشرده كار تكميل شده را تحويل دهم.
پيش طرح ها خيلى زود آماده شد و به اصرار سفارش دهنده در دفتر مدير اين همايش ملاقاتى با چندتن از اساتيد و دست اندركاران همايش برقرار شد تا روى اين طرح ها نيز اعلام نظرى انجام گيرد.
شكر خدا اكثريت آقايان طرح ها را گويا و جالب تشخيص دادند. در انتهاى جلسه كه رسميت كمترى برفضا حاكم بود يكى از اساتيد بعد از ديدن نمونه كارهاى قبلى ام كه در مطبوعات و نشريات ديگر به چاپ رسيده بود و من محض احتياط و به خاطر تجربيات قبلى همراه داشتم جمله اى تكرارى و البته آزاردهنده را خطاب به من بيان نمود.
-آفرين؛ احسنت! شما اينكاره ايد... معلوم است كه كارتان را بلديد. اما مواظب باشيد. بگذاريد من به شما بگويم كه شما روح حساس و لطيفى داريد. شما هنرمنديد بنابراين روح ظريفى داريد و اگر از شما انتقاد كنند ممكن است ناراحت شويد.
البته ذكر اين نكته را ضرورى مى دانم كه شكل ظاهرى بنده به هيچ وجه هنرى نيست، يعنى به خاطر شرايط فيزيكى در قسمت فوقانى سرم آرزوى داشتن موهاى دم اسبى را بايد با خودم به گور ببرم و از طرفى هم جرات تيغ زدن كامل سر و استفاده از كلاه هاى جورواجور هنرى را ندارم. شايد قيافه ام بيشتر شبيه قشر زحمتكش پيك موتورى باشد. اين را مى گويم چون بارها كه سفارشات را خودم براى اولين بار به سفارش دهنده تحويل داده ام از من پرسيده اند «حساب شده يا حساب كنيم.» و من بدون ضايع كردن خودم فقط به اين جمله بسنده كرده ام كه «نخير، حساب شده» و جناب سفارش دهنده را با خوشحالى حاصل از عدم پرداخت پول پيك تنها گذاشته ام.
بگذريم، از مطلب اصلى دور افتاديم... بله اين استاد گرانقدر مرا داراى روحى حساس و لطيف و شكننده دانست.
جلسه كه پايان يافت مجرى همايش جهت هماهنگى و برنامه ريزى كامل و در صورت امكان ارايه آثار بيشتر مرا با يكى ديگر از اساتيد در پشت ميزنشاند و بعد يكبار ديگر قرار شد پيش طرح هاى تاييد شده توسط يك جمع از اساتيد توسط اين استاد بررسى گردد. (كه خودش نيز در آن جلسه اول حضور داشت) ماحصل اين نشست اين بود كه چند طرح حذف گرديد و تعدادى اصلاحيه خورد و چندتايى بدون تغيير باقى ماند و سرانجام پس از ۴ ساعت من موفق شدم براى باقى كارهايم محل جلسات را ترك نمايم.
سه روز بعد كارهاى تكميلى همراه طراح (خودم) و باز هم به اصرار مجرى همايش در محل قبلى حاضر شديم. اما يك اتفاق كوچك و ساده اى رخ داده بود. استاد اصلاح كننده و تاييد كننده قبلى جايش را به استاد ديگرى سپرد ه بود و من بنا به تجربيات گذشته خودم معنى اين اتفاق ساده را خوب مى دانستم. روز از نو روزى از نو.
كارهاى تكميلى را پرينت نگرفتم، بلكه با فرمت JPG بر روى سى دى همراه برده بودم.
جهت ديدن طرح ها قرار شد كه از كامپيوتر خانم منشى دفتر استفاده كنيم و اين يعنى مجوزى براى اعلام نظر بر روى طرح ها توسط خانم منشى.
هرچند سركار خانم در ابتداى امر به خاطر حيا و احترام خودش را كنار كشيده بود اما استاد بازبين در زمان بررسى طرح ها براى كسب تنها راى ممكن به اصلاحات و نظريات جديدش رو به خانم منشى مى كرد و مى گفت.
- درست نمى گم خانم فلانى؟
و خانم فلانى هم در ابتدا به گفتن جمله «همينطوره كه شما مى فرماييد استاد» بسنده مى كرد، اما در طرح هاى آخر، اين خانم منشى بود كه طرح ها را مى بريد و مى دوخت و از استاد تاييديه مى گرفت. آن هم اصلاحاتى بر روى طرح هاى اصلاح شده توسط اساتيدى ديگر!
خوب لابد مرا متهم مى كنيد به چلمبه بودن و بى دست و پايى و اين كه چرا در همان ابتداى امر در مقابل آن ها نايستادم. اتفاقا به فكرم رسيد كه بايد بلند شوم و خيلى با صلابت به آن ها بگويم:
- «ببخشيد جناب استاد و خانم فلانى شما صلاحيت بررسى اين آثار رو نداريد لطفا سى دى منو برگردونيد و با يه طراح ديگه هماهنگ كنيد تا طرح مورد نظرتون رو اجرا كنه.»
و بعد از گرفتن و شكستن سى دى در مقابل چشمان استاد و منشى با قدم هايى مطمئن اتاق را ترك مى كردم.
باور كنيد تمام اين ها به ذهنم رسيد اما در تمام اين مدت يك جمله مدام توى ذهنم وول مى خورد و آن جمله تكرارى و آزاردهنده بود. «شما هنرمندا روح ظريف و شكننده اى داريد. اگه از شما انتقاد بشه بهتون برمى خوره.»
و من در تمام لحظات تحقيرآميز شرحه شرحه كردن طرح هايم مى خواستم ثابت كنم كه نه! ما روح ظريفى نداريم، بلكه آدم هاى انتقادپذير و با ظرفيتى هستيم و چقدر سخت بود كه مجبور بودم يك لبخند ساختگى هم به قيافه سرخ شده از عصبانيتم وصله كنم.
اين ماجرا يكى از اتفاقات تكرارى زمان تحويل سفارش كار براى ما كاريكاتوريست هاست و مربوط به قسمت اول كار مى باشد و در قسمت دوم كه دريافت دستمزد مى باشد حكايت ها و نكات جالب ديگرى وجود دارد كه فكر مى كنم فقط مخصوص اين هنر نيست و دربرگيرنده اكثريت هنرمندان و فرهنگ سازان اين مرز و بوم است.
شنيده ايد كه مى گويند «دستمزد كارگر را بايد قبل از خشك شدن عرق پيشانى اش پرداخت». شايد ايراد ما كاريكاتوريست ها اين باشد كه موقع خلق آثارمان عرقى از پيشانى مان سرازير نمى شود پس لزومى ندارد كه دستمزدى به ما پرداخت گردد.
مگر اين كه براى دريافت دستمزدمان پله هاى دفتركار سفارش دهنده را آنقدر بالا و پايين برويم كه عرقمان دربيايد و يا اين كه در مقابل جنابش بايستيم و با عرق شرمندگى سر به طغيان برداريم و با جملاتى سرشار از ادب و احترام درخواست دستمزدمان را بنماييم.
شايد هم ما را كارگر نمى دانند، اما باور كنيد ما هم كارگريم. نمونه زنده اش خود من كه به مدت شش سال در يك موسسه فرهنگى و هنرى به عنوان كاريكاتوريست فيش حقوقى كارگرى دريافت مى كردم. حكايت دستمزد و حق الزحمه فقط در مورد سفارش دهنده هاى خصوصى و كوچك نيست بلكه يك مساله فراگير در سطح پيكره فرهنگى كشور مى باشد. از جمله جشنواره هايى كه توسط سازمان ها و ارگان ها و حتى وزارتخانه ها مثل قارچ مى رويند و براى كشاندن مردم به اين جشنواره ها و اعلام اعداد و ارقام آنچنانى به مراجع بالاتر دست به دامان انواع هنرها و هنرمندان مى شوند. يكى از اين هنرها هم كاريكاتور.
به طور مثال جشنواره پر از آفتابه و لگنى كه همين امسال برگزار شد و از بركت وجود هنرمندان در رشته عكس، گرافيك، تصويرسازى و كاريكاتور عده زيادى بازديد كننده را به غرفه هاى خود كشانيد، اما به رغم گذشت يك ماه از تاريخ اعلام شده در بروشور جشنواره جهت اختتاميه، هنوز هم جماعت هنرمند چشم انتظار اين مراسم اختتاميه نشسته اند.
حتى دريغ از يك تماس تلفنى با برگزيدگان جشنواره براى يك عذرخواهى خشك و خالى جهت تاخير در زمان اعلام شده و يا يك جواب قانع كننده در پاسخ به تماس هاى ما. جشنواره اى كه از هنرمند مى خواهد «امنيت» را فرياد كند. يا جشنواره اى كه سال گذشته يكى از وزارتخانه ها كه اتفاقا بايد مدافع حقوق هنرمندان باشد برگزار نمود.
قرار بر اين بود كه برگزيدگان جشنواره جهت يك سفر تحقيقاتى و پژوهشى به يكى از كشورهاى در حال توسعه و يا كشورهاى همسايه فرستاده شوند. اما اگر شما بدون به كار بردن آينه پشت گوشتان را ديديد نفرات برگزيده هم به اين سفر اعزام شدند دريغ از يك سفر نيم ساعته به افغانستان يا تاجيكستان. آب از آب هم تكان نخورد. مى گوييد نه برويد فيلم اختتاميه سيزدهمين جشنواره مطبوعات را ببينيد.
آرى شايد همان طور است كه مى گوييد. هنرمندان روح ظريفى دارند، شكننده اند، مثل چينى! اما يك مساله را هم به ياد داشته باشيد شما دست اندركاران و برنامه ريزان، چينى هاى خانه هايتان را در كجا جاى مى دهيد. حتما در جايى كه امنيت دارد. جايى كه به زيبايى خانه هايتان هم بيافزايد. بوفه يا ويترين با نقش هاى كنده كارى شده و شيشه هاى تميز و در نقطه اى كه روبه روى محل نشستن ميهمانان گرانقدر است. تا به اين طريق براى خودتان به به و چه چه بخريد و صدالبته مى دانيد كه رها كردن بى محاباى ظروف چينى در گوشه كنار خانه اتان همچون ظروف فلزى ممكن است پس از چندى باعث سرافكندگى تان در مقابل ميهمانان شود. و به ياد داشته باشيد كه گل يك ظرف چينى در عرض چند ساعت به ظرفى زيبا بدل مى شود اما براى پخته شدن گل يك هنرمند ده ها سال تلاش و مرارت نياز است تا ظرفى از كوره اين صبر و تحمل بيرون بيايد كه شايسته ويترين فرهنگ و هنر يك مرز و بوم باشد. پس آقايان! بعد از خوردن غذا، چينى هايتان را در كف خانه رها نكنيد چينى ها شكستنى اند. امنيت مى خواهند.