دوشنبه ۳ دى ۱۳۸۶
۱۳ ذيحجه ۱۴۲۸ - ۲۴ دسامبر ۲۰۰۷ - سال هشتم - شماره ۲۴۸۷
دفاع مقدس
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
جستجو
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
ايران
جهان
اقتصادى
حوادث
ورزشى
فرهنگى
سينما، تئاتر
جوان ورزشى
جوان قرآنى
سراى ايرانى
سلام جوان
جامعه
اقتصاد
گفت وگو
دفاع مقدس
آرشيو
تماس با ما
ادبيات دفاع مقدس در گفت وگو با قاسمعلى فراست
عمليات كربلاى ۴ شكست طلسم خط استحكام دشمن
ادبيات دفاع مقدس در گفت وگو با قاسمعلى فراست
وسط آتش فقط مى توان به خود آتش فكر كرد
مى ديدم كه جنگ زده ها وقتى مى آيند تهران، يك عده آنها را تحويل نمى گيرند، اين مساله حس و عاطفه ام را مشغول كرد. آن موقع فكر مى كردم كه اين رمان را در تهران و با حضور اين آدم ها مى شود نوشت.
ادبيات جنگ، يا آن گونه كه بعدها به آن موصوف شد ادبيات دفاع مقدس، آن قدر در تلاطم روزگار به قول مولانا چون كشتى بى لنگر، كژ شد و مژ شد تا به آنجا رسيد كه از مرز ترجمه هم گذشت. ديگر كسى را ياراى چون و چرايى در اين حوزه نيست. از نخل هاى بى سر قاسمعلى فراست تا شطرنج با ماشين قيامت احمدزاده راهى طولانى طى شد همان طور كه از نخستين شعرهاى جنگ شاعران حوزه تا غزل هاى كاكايى و قزوه.
البته همه متفق القول اند كه داستان در اين حوزه ادبى قوى تر عمل كرده و تعداد آثار ماندگارش بيشتر است. منتقدان مى گويند كه شعر، هنر دوران درگيرى با وضعيت است و داستان، هنر پس از وضعيت. شايد دليل ارتقاى روز به روز داستان جنگ هم همين باشد.
با اين همه نبايد فراموش كرد كه اين ادبيات از آثار ضعيف هم برى نبوده و انبوهى از اين آثار، اكنون در كتابخانه هاى كشور خاك مى خورند. در كشورى همچون ايران كه چرخه چاپ و نشر و توليد فرهنگ اش دائم نيازمند حمايت دولت است، انتشار آثار ضعيف براى رسيدن به آثار برتر، هزينه گزافى نبوده است.
مى گويند كه پرداخت هاى گزافى، اوايل دهه هفتاد توسط مركز حفظ آثار دفاع مقدس و بنياد مستضعفان صورت گرفته است كه بى حاصل يا كم حاصل بوده است. مى گويند كه نويسندگان كم بنيه، پول ها را به جيب زده اند و آثار زير متوسطى ارايه داده اند كه حتى قابل قياس با آثار شعارى دوران جنگ هم نبوده چرا كه نويسندگان آن دسته آثار، با حب دين و خاك دست به قلم بردند و اينان با حب اسكناس! مى گويند اين پرداخت ها قطع شده چون كارآمد نبوده و آثار خوب را در انبوه آثار بد از انظار مخفى مى كرده است. مى گويند بهتر است كه دولت حمايت هايش را وارد چرخه نشر كند نه آن كه مستقيما به نويسنده بدهد. مى گويند...
اينها روايات متفاوتى است كه در اين پرونده به سراغ شان رفته ايم. پاسخ هايى به صراحت بيان شده و پرسش هايى هم بى جواب مانده است اما ادبيات جنگ همچنان به راه خودش ادامه مى دهد. چه بخواهيم چه نخواهيم چه بخواهند چه نخواهند اين نوع ادبيات در همه كشورهاى داراى ادبيات پيشرو، طرفدار دارد.
قاسمعلى فراست متولد ۱۳۳۸ و در گلپايگان است. وى را اكثر و اغلب با رمان نخل هاى بى سر مى شناسيم اما تا كنون آثارى چون زيارت ( ۱۳۶۰- حوزه انديشه و هنر اسلامى )، خانه جديد ( ۱۳۶۱- حوزه انديشه و هنر اسلامى )، نخل هاى بى سر ( ۱۳۶۳- انجام كتاب )، نمايشنامه بن بست ( ۱۳۶۴- جهاد دانشگاهى )، افطار ( ۱۳۶۵- كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان)، روزهاى برفى ( ۱۳۶۹- مدرسه) ، كتاب شناسى داستان هاى امام ، انقلاب ، جنگ( ۱۳۸۴- عروج) و. . . از وى منتشر شده است.
دو رمان آوازهاى ممنوع و عاشقى منعى ندارد را هم زير چاپ دارد. او همچنين مشغول كار روى دائره المعارف هنرمندان معاصر است كه حدود هزار مدخل آن آماده است. وى نخستين رمان جنگ را منتشر كرد و از اين نظر، خط شكن محسوب مى شود. به ياد دارم كه همزمان با انتشار اين كار، چه غوغايى به پا شده بود. خيلى ها تصورش را نمى كردند كه حتى بشود داستان كوتاه با مضمون جنگ نوشت و موفق بود چه برسد به رمان.
فراست كار نشد را شد كرد. در دو ديدار متوالى در تابستان ،۶۳ اولى در اردوى كانون پرورش فكرى در دماوند و پس از آن در اردوى كانون در رشت، فراست از شكل گيرى اين رمان بسيار گفت و اكنون از آن بسيارها، اندكى در اين مصاحبه آمده است. ۲۳سال از آن روزها گذشته و خيلى چيزها را هم ريامى داند براى ضبط در مصاحبه اى كه همه مى خوانندش. بايد اعتراف كنم هنگامى كه در تحرير يه روزنامه ايران ديدمش ، تغيير چندانى نكرده بود با آن فراست سال هاى جنگ. روحيه همان بود و منش همان بود.
خوش مشرب بود و هست. شهرت اين سال ها هم تاثيرى بر سلوك فروتنانه اش نداشته و ندارد. آدم هايى از اين جنس - جنس آب - كمتر در روزگار ما يافت مى شوند. آدم هايى كه عطر صداقت دوران جنگ هنوز درگفتارشان به مشام مى رسد.
* چطور است از سال هاى ،۶۱ ۶۲ شروع كنيم، زمان شروع شدن رمان نخل هاى بى سر يادم هست كه سال مى گفتيد كه جرقه رمان با صحنه اى شروع شد كه مردم داشتند خرمشهر را تخليه مى كردند و نيروهاى صدام حسين هم در حال اشغال شهر بودند كسانى هم در حال آب فروشى بودند...
** قبل از اين قضايا، مى ديدم كه جنگ زده ها وقتى مى آيند تهران، يك عده آنها را تحويل نمى گيرند، اين مساله حس و عاطفه ام را مشغول كرد. آن موقع فكر مى كردم كه اين رمان را در تهران و با حضور اين آدم ها مى شود نوشت. بعد ديدم كه بايد رفت اين موضوع را از سرچشمه پى گرفت. رفتم خرمشهر.
آنجا به عينه ديدم كه مردم گريزان از ارتش صدام ، در آن گرماى جنوب به جرعه اى آب نيازمندند و آن آب هم فروشى بود! مادرى را ديدم كه آب براى خودش نمى خواست براى بچه اش مى خواست. از خانه زده بود بيرون و با لوازمى كه ديگر جزو ضروريات بود و كيلومتر به كيلومتر چيزى را در راه جا گذاشته بود و حالا خودش بود و بچه و يك دست لباس. بچه هم بهانه آب گرفته بود و مادر هم طلب يك ليوان آب از آب فروش مى كرد و آب فروش هم مى گفت كه ليوانى اين قدر تومان! البته ما در هر حوزه اى آدم هاى فرصت طلب داريم بعدتصور كنيد در گلزار شهداى خرمشهر، بالاى هر قبر، نه سنگ قبرى نه چيزى تنها يك حلب زنگ زده روغن كه رويش با گچ يا رنگ ، مثلا نوشته بودند: دختر پنج ساله باموهاى بور و دمپايى قرمز و بلوز آبى.
ديگر هيچ نشانه اى ، اسمى، هيچ! اين ها باعث شد كه قبلا دلم گير كرده بود و حالا پايم گير كند! نشستم بين بچه هاى رزمنده و همراه شدم با جنگيدن هاشان، خنده هاشان، گريه هاشان،جوك گفتن هاشان و نخل هاى بى سر را نوشتم.
* هم اكنون كه به گذشته نگاه مى كنيد جايگاه اين رمان را در كجاى حافظه تاريخى ادبى ما مى بينيد؟
** من اگر بخواهم نخل هاى بى سر را هم اكنون بنويسم، قطعا ديگر اين نخواهد بود. زبان، شخصيت پردازى، فضاسازى، كل قضايا تغيير خواهد كرد. وقتى يك روز از نوشته بگذرد، احتمال ايجاد تغيير در آن هست وقتى بيست و خرده اى سال بگذرد، طبيعتا تغيير اجتناب ناپذير است. اما از آنجا كه نخستين رمان جنگ نسل ماست، فكر مى كنم كه در تاريخ ادبيات جنگ به هر حال يك جايى باز كرده باشد - خواه ناخواه ! - و براى من مثل بچه اى است كه پدرومادرش توى آب و آتش به دنيايش آورده و توى آب و آتش بزرگش كرده اند. من فكر مى كنم بچه اى كه توى آن شرايط به دنيا بيايد با بچه اى كه در دل امكانات، آرامش و رفاه به دنيا بيايد - بخواهيم يا نخواهيم - تفاوت هايى دارد. ممكن است كه نسبت به اين رمان - حالا از نظر نگارش و نوع نگارش - خيلى اعتراض و انتقاد داشته باشم اما آن حس وارستگى و شرايط آن روزگار و وصف آن شرايط را هنوز دوست دارم.
* چند بار تا به حال اين كار را بازنويسى كرده ايد؟
** من فقط در چارچوب جديدى كه انتشارات سرير منتشر كرد، كمى دست بردم. بسيارى از دوستان مى گفتند كه اين كار را نكن! بگذار همان فضاى اوايل انقلاب و جنگ حفظ شود اما حس خودم اين است كه بايد چهارسال از عمرم را - يك گوشه اى - كنار بگذارم و اين رمان را دوباره بنويسم. اين چهار سال را جامعه براى من فراهم نمى كند اميدوارم روزى برسد كه خودم اين شرايط را براى خودم فراهم بكنم و نخل هاى بى سر را با زبان امروزى بنويسم. به نظرم جاى نوع ادبيات نخل هاى بى سر هنوز در ادبيات ما خالى است يعنى وصف شروع جنگ تا آزادى خرمشهر. آنچه را كه ما در آن روزگار تجربه كرديم هنوز در ادبيات اين دوره نمى بينم و جايش خالى است. من از روزگار جنگ و اكنون، سه تاسف برايم مانده است. تاسف اولم متعلق به روزگار جنگ است كه هر چه به بزرگانى مثل شهيد جهان آرا مى گفتيم بياييد خاطرات خودتان، ناگفته هاى خودتان را از جنگ بگوييد، ريا مى دانستند و نمى گفتند و حالا هم ديگر نيستند كه نسل جديد از آن تاريخ ناگفته و نانوشته بهره مند شوند. دو تاسف ديگرم متعلق به روزگار فعلى است كه چرا نويسندگانى كه دانش اش را دارند و آشنايى دارند با حوزه جنگ و دلسوز نوشتن در زمينه ادبيات جنگ اند، بايد كار دوم شان و گاهى اوقات سوم و چهارم شان نوشتن باشد و آن قدر درگير باشند كه وقت نوشتن و خوب نوشتن نداشته باشند؟
مطمئنا اگر اين نويسندگان معدود، اين امكان و وقت را داشتند وضعيت ادبيات جنگ ما اين نبود كه هم اكنون هست و وضعيت به مراتب بهترى داشت. بايرامى، مجيد قيصرى، احمد دهقان، غفارزادگان، فتاحى و ديگر نويسندگان اين حوزه، كار دوم شان نوشتن است و آن قدر درگير زندگى روزمره اند كه بعضى هاشان مدت هاست كه چيز تازه اى در اين زمينه ننوشته اند. اين برمى گردد به جامعه و مسوولان فرهنگى ما كه اگر مساله است برايشان ادبيات جنگ، اگر جنگ - به قول امام (ره) - راس امور است برايشان بايد واقعا راس امور قرار بگيرد. تاسف سومى كه مى خورم و به گمانم بايد هميشه هم بخورم از دست كارگزاران فرهنگى ماست.
من كم ديده ام مسوول فرهنگى اى كه براى مسووليتى كه پذيرفته، تخصص لازم را داشته باشد دغدغه لازم را داشته باشد صداقت لازم را داشته باشد و جزو گوشت و پوست و خونش باشد آن قضيه. نمى گويم نديدم، ديدم اما كم ديدم! اين هم دامن مى زند به اين كه ادبيات جنگ ما دچار بحران شود. دچار كمبود و خلا شود. راستش را بگويم! من حق مى دهم به جوانى كه مى گويد: كدام دفاع مقدس اصلا و ابدا من او را مقصر نمى دانم خودمان را مقصر مى دانم! آنچه كه از جنگ ديده آوارگى بوده، خرابى بوده، دربه درى بوده، بمب بوده، خون بوده، مجروحيت بوده، معلوليت بوده، پشت صحنه را نديده است! اصل قضيه را نديده! اصل قضيه را من و امثال من بايد دست به دست هم بدهيم و بيان كنيم. اگر حتى بخشى از واقعيت ها بيان شود موضع نسل امروز، اين نخواهد بود. ممكن است كه حالا من وكيل، من وزير، من مسوول ! فرهنگى شب راحت بخوابيم و پولى را كه مى گيريم نوش جان بدانيم اما فرداى قيامت وقتى همين نسل يقه مان را گرفت، هيچ جوابى نخواهيم داشت!
*فكر نمى كنيد در همين حوزه ادبيات جنگ، اگر تمهيدى انديشيده مى شد كه براى همين نويسندگان خوب و كم توقع و گاه بى توقع، يك تيراژ ۵۰ هزار نسخه اى در نظر گرفته مى شد، ۲۰ هزارش كه به راحتى سهم كتابخانه هاى كشور مى شد و بخش قابل توجهى از بقيه مى شد برود ضميمه هداياى مختلف وزارتخانه ها و ارگان ها - به مناسبت هاى مختلف - شود و در ضمن همين شمارگان، چرخ زنگ زده نشر اين مملكت را روغنكارى مى كرد و به احتمال قوى، لااقل ۲۰ هزارش هم در جاهاى مختلف به فروش مى رسيد آن وقت با فرض متوسط قيمت ۳ هزار تومان براى هر كتاب و ۲۰ درصد پشت جلد حق التاليف نويسنده، چيزى حدود ۳۰ ميليون تومان براى نويسنده مى ماند تا بتواند بنشيند و هر ۴-۳ سال يك رمان بنويسد براى جنگ؟ توجه كنيد كه ۳۰ ميليون تومان
مى شود حدود ۳۵ هزار دلار براى ۴ سال سالى حدود ۸ هزار دلار ماهى حدود ۶۰۰ دلار كه در مقياس درآمدهاى نويسندگى حتى در كشورى مانند هند، خنده دار است!
**توقع ما از اين هم كمتر است! اين كه شما فرموديد ايده آل است در اين وضع و اوضاع! اگر كارشناسى هاى دقيقى مى شد كه داستان جنگ ما در دبيرستان ها رواج پيدا كند و دختر و پسرهاى جوان ما حداقل اين كتاب ها را نخوانده كنار نگذارند، خب! خيلى اتفاق ها مى افتاد. اين عدم رواج داستان جنگ در دبيرستان ها و ميان جوان ها، چند علت دارد يك: يك عده از نويسندگان ما آمده اند درباره جنگ نوشته اند و بد هم نوشته اند چون بصيرت و هوشيارى چنين كارى را نداشته اند و آمده اند شعار داده اند و بد دفاع كرده اند و كارشان نه عمق هنرى داشته نه سطح هنرى نه هيچ هنرى! پسر و دختر جوان اين كتاب ها را دست مى گيرد كه بخواند اما با يك مشت شعار مواجه مى شود كه يكى مى خواهد برود جبهه شهيد شود و شهيد هم مى شود و خداحافظ، خداحافظ! در اين داستان ها زندگى وجود ندارد، عشق وجود ندارد، ترس و شهامت واقعى وجود ندارد دشمن در اين داستان ها، يك آدم ترسوى بدشكل و بدقواره است كه تا بگويى دست ها بالا! خودش را و نيروهاى همراهش را تسليم مى كند يا مانند آب خوردن كشته مى شود! ببينيد! قهرمان واقعى در مقابل ضدقهرمان واقعى ترسيم و توصيف مى شود. اگر جنگ اين طور بود كه لازم نبود اين همه رشادت ها و از خودگذشتگى ها صورت بگيرد يك گروهان مى رفت و ظرف يك ساعت، ارتش صدام را خلع سلاح مى كرد! حالا چرا چنين مى شود برمى گردد به تاسف سوم من! كارگزارى كه آن باشد و نويسنده اى كه اين باشد، مصيبت هم همين مى شود! اين همه بد گفتم بگذاريد خوب اش را بگويم. يك زمانى من مسوول شوراى رمان بنياد مستضعفان بودم. يك آقايى آنجا كارگزار فرهنگى بود او تازه آمده، داستان را نمى شناسد اهل داستان نيست اهل هنر و ادبيات نيست ولى يك آدم فوق العاده سالم و منطقى است.
من به ايشان گفتم: بگذاريد آثارى كه با هزينه و سفارش اين مركز نوشته مى شود، نويسنده هر كجا كه مى خواهد چاپ اش كند. اسم بنياد نيايد چون وقتى يك نهاد كارى را منتشر مى كند بعضى ها ممكن است نخوانده پس اش بزنند. ما براى وصل كردن آمديم! ايشان پذيرفت. هركس رمان اش را به هر جايى كه دوست داشت، داد. درصد رمان هايى كه در جشنواره هاى ادبى اين سال ها جايزه گرفتند، همان رمان هاى مشمول آن پيشنهادند. حالا شما بياييد جهت عكس را هم ببينيد كه يك مسوول فرهنگى ارشد بيايد، بگويد: آقاى فراست! رمان كه دروغ است چرا بايد از رمان حمايت كنيم ! آقاى عزيز! حمايت نكنيد! اگر شمارگان قابل قبول باشد نويسنده نياز به حمايت ندارد. يكى از مشكلات ادبيات جنگ حمايتى بوده كه كارشناسانه نبوده! نويسنده احترام مى خواهد، شان مى خواهد. بچه نويسنده وقتى مى بيند كه همسايه شان كله پز است و فلان ماشين را دارد و پسر و دخترش به فلان مدرسه مى رود و چه زندگى و چه برو بيايى اما پدرش دارد خودش را بيچاره مى كند كه به زور زندگى را سر و هم بياورد و شب ها هم كه همه خواب اند اين تازه دارد مى نويسد، فكر مى كنيد چه طور بايد نسبت به پدرش، به قلم، به فرهنگ نگاه كند ! مساله دومى كه بايد عرض كنم دفاع بد از ارزش ها است. به خاطر سخت گيرى هايى كه در مدارس و دانشگاه ها و جامعه صورت گرفت درستى يا نادرستى اش اينجا مدنظر نيست و بحث كارشناسانه اى را مى طلبد - نگاه نسل جوان ديگر مثل زمان ما نيست. اگر ۹۹ درصد جامعه آن موقع، نگاه اش مثبت بود حالا رسيد به ۵۰ يا ۴۰ درصد. اين فاجعه كمى نيست. اگر اين شرايط پيش نمى آمد ديگر ! به اين مرحله نمى رسيديم كه بگويند اين كتاب مال بسيج و جنگ است، پس بگذارش كنار!
* در اينجا مى خواهم يكى از سوال هاى رايج نسل جوان را مطرح كنم. اين سوال من نيست - و شما مى دانيد كه نيست! - دوران جنگ، بچه ها مى رفتند شهيد شوند يا پيروز شوند؟
** همان طور كه شما هم مى دانيد، چند دسته بودند. يك عده بودند كه با آگاهى كامل مى آمدند جنگ و جنگ شان را مى كردند و نماز شب شان هم به راه بود و فوتبال شان را هم مى كردند و جوك هايى هم مى گفتند از جوك هاى امروز اين جوان ها، پيشرفته تر بود! اينها زندگى مى كردند به تمام مفهوم كلمه! انتخاب كرده بودند اين راه را. عده اى ديگر بودند كه آمده بودند براى مملكتشان بجنگند اما اهل دين نبودند چندان. اينها وقتى در شرايط قرار مى رفتند و بچه هاى گروه اول را مى ديدند خود به خود تحت تاثير قرار مى گرفتند. گروه سوم - كه كم هم بودند - لات بودند! بله لات بودند! نه دنبال اين بودند و نه دنبال آن اينها بودند به هر حال! اگر بخواهيم تاريخ جنگ را بنويسيم بايد به اينها هم اشاره كرد. اما همين ها هم وقتى توى خط يك، توى حمله زخمى مى شدند يا مشكلى برايشان پيش مى آمد گاهى اوقات، جلوه هايى از خودشان نشان مى دادند كه حيرت انگيز بود.
يكى از اينها گفته بود: برم نگردانيد عقب. نگذاريد بفهمند من هم اينجا بوده ام. نمى خواهم قياس شوم با بچه هاى پاك اينجا كه شهيد شدند. آن قدر در زندگى خراب كرده ام كه نمى خواهم آنهايى كه مرا مى شناسند بگويند اين كه فلان كاره بوده آنجا چه مى كرده. اين صحنه ها تاثيرگذار است. اينهاست به نظرم واقعيت هايى كه بايد گفته شوند.
* نخل هاى بى سر را چند بار پيش از انتشار اولش بازنويسى كرديد؟
** اين مطلبى كه حالا مى خواهم بگويم سال ها مكتوم مانده بود تا يكى از منتقدهايى كه كتاب را نقد كرد، اين را در نقدش آورد و خب! متاسفانه علنى شد. بار اول كه خواستم رمان را بدهم به دست چاپ يكى از برادرهايم شهيد شد، وقتى كار را دوباره خواندم ديدم تاثير لازم راندارد. دوباره دست بردم و فرستادم براى چاپ كه برادر دوم ام شهيد شد. باز احساس كردم كم دارد، بازخوانى كردم و بعد دادم زير چاپ. اكنون كه به آن نگاه مى كنم مى بينم كه خيلى چيزها كم دارد. به هرحال اين كار را فراست ۲۳ ساله نوشته است و نه فراستى كه ۴۸ سال عمر كرده و يك چيزهايى اين ور آن ور - كم و زياد - ياد گرفته است.
* هيچ شده به اين فكر بيفتيد كه شخصيت هاى باقى مانده اين رمان را به دهه ۸۰ بياوريد و ببينيد كه چه بر سرشان آمده؟
** با بعضى از شخصيت هاى آن رمان، من هنوز رفاقت دارم و جاى پاى آنها را مى توانيد در داستان هاى كوتاه اين سال هاى من ببينيد.
* به فكر نيفتاده ايد كه اينها را حول يك طرح تازه جمع كنيد و به فرض نخل هاى بى سر را با شخصيت هايى كه قضاياى بيست و خرده اى سال اخير را از سر گذرانده اند شكل بدهيد؟
** به فكرش افتاده ام اما مهمتر از آن برايم بازنويسى نخل هاى بى سر است كه مى خواهم آن را با زبان امروز و تجربياتى كه در اين سال ها به دست آورده ام دوباره بنويسم. با اين همه بايد بگويم در رمان هايى كه حالا زير چاپ دارم، به گونه اى اين نگاه لحاظ شده و گوشه هايى از آنها اختصاص دارد به همان آدم ها ! اما اين رمان ها، نخل هاى بى سر نيستند نخل هاى بى سر پراكنده هستند! در واقع تركش هاى نخل هاى بى سر هستند كه پخش شده اند اين ور، آن ور!
* اگر آن سال را فرصت پيدا كنيد، چقدر پلات اثر را عوض خواهيد كرد؟
** خيلى! كليت همين خواهد بود و از شروع جنگ، شروع خواهد شد و به آزادى خرمشهر ختم خواهد شد و آدم ها همين خواهند بود ولى دو چيز عوض خواهد شد اول حجم كار است كه فوق العاده عوض خواهد شد و دوم پرداخت و زبان داستانى هم كاملا تغيير خواهد كرد.
*قبل از اين كه اين رمان را بنويسيد دن آرام را خوانده بوديد؟
** نه! بعدش خواندم. . .
* فكر مى كنيد اگر قبلش خوانده بوديد تاثيرى بر روند شكل گيرى اين رمان داشت؟
** بى گمان اثر مى گذاشت. وقتى دن آرام را خواندم زيبايى هايى را ديدم كه اين زيبايى ها قابل تسرى به نخل هاى بى سر بود منتها آن زمان چنان ما - همه ما - گرم حادثه شده بوديم، چنان استحاله شده بوديم در اين واقعه و در شور اين واقعه كه نمى شد رهايش كرد و بين فرصت هاى نوشتن، به چيز ديگرى مثل خواندن رمان هاى ديگر پرداخت.
آن قدر به اين فضا نزديك بودم و نزديك بودم به اين آدم ها و كنارشان بودم كه نمى توانستم فاصله بگيرم. دائم توى سنگرها بودن و خنديدن و گريه كردن با اين آدم ها، فرصتى براى مطالعه نمى گذاشت در حالى كه اكنون به راحتى در فواصل نوشتن به كارهاى ديگر مى رسم. دغدغه هاى آن موقع فرق داشت! وسط آتش بوديم. آدم وسط آتش نمى تواند برود گردشى هم بكند تلويزيون هم نگاه كند كتابى هم بخواند! وسط آتش فقط مى شود به خود آتش فكر كرد!
يزدان سلحشور
عمليات كربلاى ۴ شكست طلسم خط استحكام دشمن
هديه امريكا به عراق
سال ۱۳۶۵ سال ششم جنگ به نام سرنوشت شناخته مى شود. فرماندهان سپاه پاسداران توانسته بودند براى نخستين بار ۳۰۰ گردان رزمى را براى اجراى يك طرح بزرگ تدارك ديده و گردهم آورند. در اين گردهمايى چهار قرارگاه نوح ،۷ نجف، كربلا و قدس در جنوبى ترين نقاط خط نبرد با عراق تجمع كرده بودند تا پس از ده ماه بسيج امكانات كشور با عمليات كربلاى ۴ كه در طول دوران پيش از آن بى سابقه بود شهر بصره را از طرف جنوب تهديد كرده و عملا به سقوط بكشانند.
در نقشه فرماندهان ايرانى بنا بود اين كار با تصرف جزاير ام الرصاص و ابوالخصيب عراق و محاصره نيروهايى كه در شبه جزيره فاو پراكنده بودند، انجام پذيرد. سرانجام در سحرگاه ۳ دى ماه ۱۳۶۵ نيروهاى عمل كننده در قالب يگان هاى متعدد زرهى، پياده و غواص از رودخانه اروند گذشته و به مواضع قواى عراقى حمله بردند، اما دشمن با بهره گيرى از اطلاعات ماهوار اى امريكا و آگاهى از حساسيتى كه خود و ايرانى ها بر روى شاهراه بصره در اين منطقه داشتند از انجام چنين عملياتى بو برده و شروع به تك هاى ضدغواص و شناور و بمباران عقبه يگان هاى ايرانى نمود. از اين رو عملا كار حمله با مشكل روبه رو شدو با اين حال نيروهاى رزمنده ايران در همان شب نخست عمليات كه با رمز محمد رسول الله به قلب دشمن زده بودند در جزاير ام الرصاص، ام البابى و بلجانيه، سهيل و قطعه نفوذ كردند، اما عراقى ها با همان اطلاعاتى كه امريكايى ها در تلافى رسوايى جريان ايران گيت در اختيارشان قرار داده بود، كاملا در وضعيت كمين و آماده باش به سر مى بردند. به همين دليل برنامه موج دوم و سوم نيروهاى غواص و قايق سواران ايران را با شليك حجم سنگينى از تير و گلوله بر معابر تنگه ام الرصاص و بوارين به هم زدند و مانع پيشروى و حتى استقرار آنها بر خطوط تازه تصرف شده گرديدند.
اين حالت تدافعى عراق در ۹ رده از موانع طبيعى و مصنوعى چيده شده بود، تا آنجا كه كار بر رزمندگان خودى سخت و ناممكن گشت. تنها چاره در پيش روى فرماندهان جنگ، جلوگيرى از تلفات بيشتر با عدم اصرار بر ادامه عمليات پس از دو روز مبارزه طاقت فرسا بود تا در فرصتى بهتر ( يعنى كربلاى ۵ كه ابتدا تلاش فرعى بود و به تلاش اصلى تبديل شد) ضربه كارى و مستقيم ترى بر ماشين جنگى صدام وارد آيد. در اين عمليات كه رزمندگان ايرانى از خطوط چند لايه و دژه هاى آبى گذشته بودند و جنگ به خشكى كشيده شده بود، براى نخستين بار خط طرح مستحكم موانع دشمن در محور شلمچه شكسته شد. عمليات كربلاى ۴ كه در خطرناكترين و حساس ترين خط نبرد ايران و عراق صورت گرفت، در همان زمان كوتاه خود، خسارات سنگينى را بر دشمن وارد كرد. سقوط سه فروند از هواپيماهاى روسى دشمن، انهدام ده  ها دستگاه تانك و ۱۰۰ دستگاه خودروى سبك و سنگين به همراه انبوهى از ادوات و تجهيزات نظامى و نابودى ۶ تيپ و يك گروهان تانك و۷۰۶۰ تن كشته و زخمى و اسير از افسران و سربازان، تلفات و خساراتى بود كه پس از عمليات كربلاى ۴ كه به فاصله دو هفته پيش از كربلاى ۵ انجام شد، روى دست فرمانده ارتش عراق باقى ماند.
نام عمليات: كربلاى ۴(آبى ـ  خاكى)
زمان اجرا: ۳/۱۰/۱۳۶۵
مدت اجرا: ۲ روز
تلفات دشمن: ۷۰۶۰ كشته، زخمى و اسير
رمز عمليات: محمد رسول الله(ص)
مكان اجرا: جزاير دهگانه شمال غربى خليج فارس ـ جنوبى ترين محور جنگ
ارگان هاى عمل كننده: رزمندگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى
اهداف عمليات: تهديد شهر بصره از سمت جنوب و تصرف جزيره ام الرصاص و ابوالخطيب عراق و محاصره نيروهاى دشمن در شبه جزيره.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |