|
يادداشتى براى نمايش يك سمفونى ناكوك به طراحى و كارگردانى آتيلا پسيانى
شنگ و شكر، شوخ و نمك
على شمس شما بگو شوخى؛ من مى نويسم اعتراض. دردى در دل كه اگر داشته باشى، حق دارى. هر چند تبختر چشم ها و نيشخندهاى خضوعانه از سر تفاوت، اين را به خوبى نمايان مى كند. يك سمفونى ناكوك شايد اسم قشنگ تر ملخمه در هم جوشى است كه به بازار مسگران شباهت دارد. اصولا اثر راه بر هر نقدى سد مى كند. يا لااقل منم كه اينجورى گمان دارم. شايد نتوان به تبع هميشه در آغاز كلام مثل ساير فضلا جمله اى از كسى يا درسى تئوريسينى را مقدمه نوشت. بعد رفت سراغ آدرس و رفرنس و تطابق و هزار بلدآباد ديگر كه منتقدان مى دانند. انگار بايد با اثر مثل خودش بود. به كلى مسلكى. آفرينشگرى كه شما باشى قرار است كارى كنى تا به ريشى بخنديم. خب ما خنديديم. پس حكما خنده دار است ريش خوانى. يا حتى خودت. پسيانى اصولا در اين اثر چيزى را مطرح مى كند. سوالى را، حرفى و يا تحليلى. بعد در ادامه بر ذهن تماشاگر چيزى شكل مى بندد كه بايد پر سيره شود. آنى آن سوال، حرف يا تحليل توسط يك گيومه در خود اثر پاسخ مى پذيرد. ايراد يك تز، فرضيه يا نظريه كه تبصره به دنبال دارد. يك دفاعيه، يا مانيفست. تئاتر مامنى مى شود براى تحقق دموكراسى. يا شايد تمسخرش. قطعى چيزى را نمى شود گفت. تئاتر تجربى اين بار خودش را پيشنهاد مى دهد. حقيقت را اگزژه مزه مزه مى كند. بازى را رونق مى دهد. معجون فانتزى را شعبده مى كند، با رنگ هاى جاويد گرافيكى با صورت هاى جيغ و تند كه اثر نسخه هاى اصلى غليظ تر است. زرد را همان زرد ببين منتها آغشته به سفيد و نارنجى. يا خاكسترى را با هم درآميزى طوسى و بنفش تماشا كن. اجرا سرشوخى را با همه باز مى كند. اول از همه خودش. مالخك منشانه حرفش را زير جلكى يا نه، علنا مى زند. آشفته بازارى است آنچه اجرا راجعش حرف دارد. صحبت از چه چيزها كه نيست. صحبت از چيزهايى كه نيست. انگشت اشاره رو به سوى تئاتر است و سياستش. سياستگذارانش. هنرمندانش. اثر جغرافيايى را در چهارچوب كلمه تعريف نخواهد كرد، اما پرمعلوم است افه هاى آشنا، ديالوگ هاى فلان شخص و طرز انديشيدن بهمان آدم. رفتارشناسى اثر تا حد تقليد و گاه تقبيح و گاه توجيه انسان هاى لانسه پيش مى رود و همه چيز از اينجا شروع مى شود به نمايش كه به توسط پاره اى نوابغ مهر مردود خورده. اصولا در ساختار تئاتر كشورمان آنقدر جاى ايراد و گله هست كه بتوان از آن مثنوى هفتادمن كاغذ نوشت. يك تئاتر هشتاد دقيقه اى كه چيزى نيست. يك سمفونى ناكوك دو تكه مى شود. تكه اول: اجراى پاره اى از اوقات گيلگمش. مرگ من اگر هزار سال اسمش را نشنوى نمى توانى حدس بزنى اين گيلگمش است. به هر حال پسيانى در خود اثر جواب مى دهد. اين زيبايى شناسى من است. قبول اين زيبايى شناسى شماست. خود اين تكه پلى است تا آن سوى حواشى. اجراى اين تكه، تكرارش و حضور خود پسيانى بر صحنه و جولى اش با بازيگر در همان ابتدا هدايتت مى كند به سمت اجرايى عجيب و نه فقط همين. بنا به خواست كارگردان نمايش در نمايش، حاشيه و حرف و حديث را هم با خود همراه مى آورد. كه اين دومى يك سمفونى ناكوك است. يعنى اجراى اين قطعات بهانه اى خواهد بود براى گذر به ورطه اصلى اثر. ممرى از جهت و گفتار ضحك آميز پسيانى. لطيفه كردن روابط آدم ها. نگاهى چون زاكانى به كيفيت انديشه برخى دوستان. كه انگار بر جريده و ناصيه اين تئاتر محكوك اند و ابدا خيال رفتن ندارند. همين جاهاست كه پاى گربه ها نيز باز مى شود. زياد ديده ايد، اگر تئاتر ديده ايد و در تئاتر شهر هم ديده ايد، گربه ها را كه وسط اجرايى، تمرينى، رورانسى، خرامان از ميان صحنه يا كنارش مى گذرند و اتفاق عظيمى چون اجراى يك نمايش را جدى نمى گيرند. اين گربه ها و حضور پررنگشان دستمايه خلق بخش اعظم اين بازى است. گربه تقريبا اينجا همان ماهيت جنى خود را دارد. همان هويت مشكوك و پر رمزش. همان توانايى هاى بنهفته كه آدميزاد براش چه افسانه ها كه نبافته. گربه ها سازمانى دارند و تشكيلاتى. كيا بيايى و اصلا دفتر دستكى. قدرت تردستى و جمبل شان معركه است. به هر حال نمايش است و سنگ گربه ها تا دور دست هاى خيال ما مى رود. نشانى هايى كه پسيانى در باز خورد اتوار آنها مى دهد، ظرفيت توانايى گربه ها را تا حد قياس با از ما بهتران زمينى پيش مى كشاند. بنا نيست سر به سر قاعده مشبك نمايش را كژ و پيچ كنم. بايد جورى بنويسم كه كسى نفهمد اگر خواند، سر حرف من با او بوده. يا من از نمايش اينطور استنباط كرده ام. لاپوشانى بايد كرد. چون نه جسارت پسيانى را دارم و نه جايگاهش را. نه حرفم را مى خوانند و نه از تشرم مى ترسند. به هر حال گربه ها موفق به رساندن نمايش گيلگمش به جشنواره مى شوند. از قدرت ماورايى خود ورا استفاده را مى برند و همه را از دم نقره داغ مى كنند. سرآخر هم خودشان جاى بازيگران را مى گيرند و بازى مى كنند. اين يك دوران است كه در هر دو بارش كارگردان نمايش را قطع مى كند. در اين خلال نشانى هايى موجود است. چسبيدن سركسى به ميز. چاقويى كه درست در دست ( هر دو دست) گرد مربع صحنه مى گردد و سرانجام كسى كشته مى شود. تشارك همگانى انگار. همه تقصيركارند. در هر رفت و آمد نور، جكى، ميان پرده اى، كلمه قصارى ادا مى شود كه جاى خالى پيام اخلاقى كه رسالت اصلى يك درام است را پر مى كند! خبرنگاران هم از دم تيغ نمايش جان به در نمى برند و نيشترى نصيب مى كنند. اولى مى پرسد بازى بازى با دم شير هم بازى؟ دومى جواب مى دهد، شاخ گاو اگر بگويى بهتر است. گربه ها پنجول دارند، چنگ مى اندازند و تا صيدى را در چنگ نياورند از پا نمى نشينند. پيدا كنيد پنجول داران عرصه درام را. در اين مربع دو خط كه به دو رنگ قرمز و زرد نقش شده با دو صندلى در قائمه به رينگ شباهت دارد. مسابقه اى كه از مجادله و مفاهمه همه چيز رنگ طنازانه به خود مى گيرد. شوربايى شور و شيرين با هم كه هر كس را دم پر خود ببيند، نيش مى زند. مى گزد. گزشى شايد تلخ، شايد تفكر انگيز، شايد على السويه. در آغاز اين بازيگرانند كه تماشاگران را هدايت مى كنند، ( همان ها كه در انتهاى نمايش به رسم ادب و براى تعظيم بر صحنه حاضر نمى شوند) پخش اند ميان تماشاگران. اينها هنوز گربه نشده اند، اما هستند. گربه كه مى شوند كارشان سكه مى شود. حكايت همان حكايت ماكيان و شير است. با مطلع، در بن بيشه ماكيانى هر روز … اجرا بى پيرايه خودش را در طبق اخلاص مى گذارد و روى ديگر سكه را نشان مى دهد. آدم ياد بروس قدرتمند مى افتد. پارودى از متن انسان ها توان مى يابد و كاريكاتورشان نقش مى شود. نقش شان بازى. آنقدر بازى ارزان است كه حتى رد پاى سفيد برفى را هم اگر ببينى، ديدى. آنجا كه گربه دهنش را شيرين مى كند. به دست همان گندم نماى جو فروش. شريك دزد و رفيق قافله. در انتها هم سرش به ميز مى چسبد. تحميق در وقار آدم ها تحقيق شده. مطالعه داشته طراح، روى معادلات و نازك شده در برخوردها. البته در شكلى غلو آميز. شما بگو شوخى. ديوان هزليات را بازى كن. جان بده. رج بزن در دوختى زيگزاگ درزها را با هم. درزها را بشكاف. پيشامد را كه بد آمده است يا خوش آمد) براى ما بازنمايى كن. با خنده. حادثه تلخى را، در قالب يك جك جورى بگو كه بخنديم. ما در ظاهر اين هزل گرو نمى شويم. جداست اين شوخى، نيست؟ هست. براى عاقلى كه اگر باشد. هست؟ نيست. اين سمفونى ناكوك نيست. ناجور است. نتى نيست اصلا. اين سازهاى دست ساز و نوازندگان بى استاد هم در اينستاليشنى پريشان نه در استكمال هم كه در استخاف يكديگر مى نوازند. هر كس خودش را هدايت مى كند. صحنه پر است از فرياد. مونولوگ هاى بر هم. تماشاگر گيج. دست ها بر گوش. غوغاست صحنه. ببنديد پرده را. راه خروج؟ راستى تئاتر تجربى مى تواند زبان نابش را در سكوت؛ بى هيچ سازى، آوازى، صوتى، صورتى و … جست وجو كند؟
|