دوشنبه ۱۰ دى ۱۳۸۶
۲۰ ذيحجه ۱۴۲۸ - ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷ - سال هشتم - شماره ۲۴۹۲
سينما، تئاتر
Tel: 88808982
Info@javandaily.com
sJavan.jpg
جستجو
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
ايران
سرمقاله
جهان
اقتصادى
حوادث
ديپلماسى
ورزشى
فرهنگى
سينما، تئاتر
جوان ورزشى
سراى ايرانى
سلام جوان
جامعه
گفت وگو
آرشيو
تماس با ما
نگاهى به فيلم تلويزيونى «جاده آسمان» به كارگردانى كامبيز كاشفى
يادداشتى بر نمايش «ماهى» نوشته «ويدا قهرمانى» و كارگردانى «محسن ايمانخانى»
نگاهى به فيلم تلويزيونى «جاده آسمان» به كارگردانى كامبيز كاشفى
زدن چند نشان با يك تير
فيلم تلويزيونى جاده آسمان كه يكشنبه دوم دى ماه از شبكه دو پخش شد، به دليل نگاه سهل كارگردان به كليات و جزئيات، چيزى فراتر از يك داستانى يك خطى نيست و كامبيز كاشفى تلاش كرده به جاى دو نشان زدن با يك تير، چند نشانه را با هم هدف بگيرد.
به گزارش مهر، از رويكرد تازه تلويزيون در توليد فيلم تلويزيونى بسيار گفته ايم و گفته اند.
رويكردى كه با فراهم شدن شرايط آسان براى توليد در كمترين زمان ممكن به نظر وسوسه كننده هم مى آيد. وقتى اين وسوسه شامل حال فيلمسازان حرفه اى سينما مى شود و پاى آنها را به تلويزيون باز مى كند، چرا يك بازيگر و فيلمساز جوان را جلب نكند؟
كاشفى سابقه ساخت چند تله فيلم درباره مناسبت هايى مثل روز مادر را در پرونده دارد و اين بار با سوژه اى غيرمناسبتى به ساخت فيلم روى آورده است. «جاده آسمان» از حضور بازيگران حرفه اى و شناخته شده چون نيكو خردمند و اكبر عبدى در كنار حضور هميشگى كاشفى در فيلم هاى خودش، بابك حميديان و. . . بهره مى برد كه اين تركيب توجه ها را بيشتر به خود جلب مى كند. طبعا اين پرسش در ذهن مخاطب شكل مى گيرد كه اين حضور بايد تاثير ويژه خود را در كليت كار بگذارد. اما اين اتفاق مى افتد؟
«جاده آسمان» داستانى يك خطى دارد كه از هنگام توليد در شناسنامه كار منعكس شد و عبارت بود از اينكه پسرى به نام سياوش كه آرزوى قهرمانى در مسابقات اتومبيلرانى را دارد و به تازگى نامزد كرده، به دليل مشكلات مالى تصميم مى گيرد قاليچه اى را كه زنى مسن مى خواهد به آستان قدس رضوى اهدا كند بدزدد. كاشفى براى بسط و دراماتيزه كردن اين يك خط در فيلم چه كرده است؟
واقعيت اين است كه فيلم براى پهن كردن تور قصه خود كه شرايط پيرامون سياوش را براى رسيدن به تصميم دزدى ترسيم مى كند، به وجه دراماتيزه كردن كمتر توجه كرده و آنچه مورد توجه خاص قرار گرفته پهن شدن اين تور در كمترين زمان ممكن است. به اين ترتيب شرايط خاص پيش روى او هم بيش از هر چيز در رد و بدل شدن ديالوگ ها و موقعيت سازى منعكس شده كه به نظر مى آيد از اولين انتخاب ها بوده است.
وقتى در نيمه پايانى فيلم سياوش نزد قفل ساز مجبور به اعتراف به حقيقت مى شود تا او را راضى به دزدى از گاوصندوق مالخر كند، در واقع كليت فيلم و يك ساعت داستان پردازى و تصويرسازى را موجز و كامل بيان مى كند و اينجاست كه اين پرسش مطرح مى شود كه چه چيز وراى خلاصه يك خطى فيلم كه در قالب يك ديالوگ كوتاه از زبان شخصيت اصلى ادا مى شود، در اين تصويرسازى مورد توجه قرار گرفته و به مخاطب تحويل داده شده است؟
حضور نيكو خردمند و اكبر عبدى كه قرار است نقطه قوت كار باشند هم در ادامه انتظارات را پاسخ نمى دهد. خردمند در نقشى مشابه مجموعه «دزدان مادربزرگ» قرار است حضورى خاص و تاثيرگذار بر سياوش و مخاطب داشته باشد كه بيش از هر چيز يادآور حضور قبلى اوست. همان طور كه عبدى نمى تواند حضورى تاثيرگذار از يك لمپن و خلافكار ديروز ارائه دهد كه قرار است آينه سياوش شود. بخصوص كه شكل گيرى رابطه اين دو مى توانست بدل به نقطه برجسته و تاثيرگذار فيلم شود.
در واقعيت اهميت حضور اين بازيگران و رسيدن به تركيبى از تجربه آنها در كنار خلق كاراكترهاى پردازش شده، اين گونه زير سوال مى رود. همان طور كه حميديان هم با همه نقش هاى متفاوت كه تا به حال در سينما و تلويزيون ايفا كرده، نتوانسته چهره اى ملموس از يك جوان خلاف امروزى كه سياوش را هم وادار به دزدى مى كند، ارائه دهد.
در «جاده آسمان» همان طور كه تور قصه به هر ترتيب پهن مى شود، رسيدن به معجزه و شفاى پايانى هم به هر ترتيب ممكن طراحى و اجرا مى شود. بيمارى نابهنگام نامزد سياوش كه به يكباره او را گرفتار بستر مى كند و حرف هاى كليشه اى پرستار كه (ما هر كارى از دستمون بربياد براش انجام مى ديم) همان قدر سطحى و پرداخت نشده است كه ندامت سياوش از دزدى، تصميم او به دزديدن قاليچه از گاوصندوق مالخر، مرگ پيرزنى كه قاليچه را از او دزديده و. . . سفر به مشهد براى دو نشان زدن با يك تير. سياوش همراه نامزدش براى گرفتن شفاى او و اهداى قاليچه به آستان قدس رضوى روانه مشهد مى شود، غافل از اينكه شفاى همسرش را نرفته گرفته است. تصويرى كه كاشفى از اين سير و روند تغيير و تحولات ارائه مى دهد به قدرى سهل الوصول است كه همه اين اتفاقات را فقط از نظر مخاطب مى گذراند بدون آنكه بتواند با زبان تصوير تاثيرگذارى ايجاد كند.
فيلمساز حتى نمى تواند نظر شخصى خود را در باب دزدى و فلسفه انجام آن در موقعيت خاص فيلم به درستى ترسيم و منطق آن را ايجاد كند. وقتى سياوش از بازپس گرفتن قاليچه به شيوه قانونمند از مالخر نااميد مى شود، به سرعت به فكر دزدى از گاوصندوق مغازه او مى افتد. راهى ميانبر با توجيه خاص او كه چون خود مال هم دزدى بوده، دزدى محسوب نمى شود. اين منطق شخصى و البته ضعيف نمى تواند در همان موقعيت هم اندكى تعميق پيدا كند و رسيدن به چنين تصميمى را باورپذير جلوه دهد. اما انگار فقط اين مخاطب است كه نمى تواند با اين روند ارتباط برقراركند و كاراكتر مقابل سياوش (قفل ساز) مشكلى با آن ندارد.
همين نگاه سهل كاشفى به كليات و جزئيات فيلم است كه نمى تواند فيلم را به چيزى فراتر از همان خلاصه يك خطى ارتقاء دهد. در واقع او با انگيز ه هايى ويژه تلاش كرده به جاى دو نشان زدن با يك تير چند نشانه را هدف بگيرد و يك فيلم اخلاقى، اجتماعى، معنايى، جوانانه، خانوادگى و. . . بسازد اما در عمل نتوانسته تير را به يك نشانه هم بزند.
فيلم تلويزيونى »جاده آسمان» به كارگردانى كامبيز كاشفى و تهيه كنندگى مهدى گلى زاده با بازى اكبر عبدى، نيكو خردمند، كاظم بلوچى، زويا امامى، فاطمه طاهرى، كامبيز كاشفى، كاظم هژيرآزاد و بابك حميديان يكشنبه اول دى ماه ساعت ۲۱ از شبكه دو سيما پخش شد.
چشم شيشه اى
عوامل مجموعه تلويزيونى «در چشم باد» مشغول ضبط سكانس هاى مربوط به نخلستان و نيزارهاى مناطق جنگى در دكورهاى شهرك سينمايى دفاع مقدس هستند.
به گزارش مهر، اين بخش از داستان در چشم باد مسعود جعفرى جوزانى كه به جنگ ايران و عراق تا فتح خرمشهر اشاره دارد، با بازى پارسا پيروزفر و سام درخشانى فيلمبردارى مى شود. دو تا سه ماه ديگر با پايان فيلمبردارى سكانس هايى از مجموعه در اين شهرك، گروه عازم خرمشهر مى شود و سكانس هاى پايانى را قبل از توليد بخش خارج فيلمبردارى مى كند.
در فصل هاى جنگى در چشم باد محمود پاك نيت، هومن سيدى، مهدى باقربيگى و زهير يارى به گروه بازيگران سريال پيوسته اند.
با پايان فيلمبردارى فاز سوم تا پايان سال، اين مجموعه تلويزيونى براى ماه رمضان سال آينده آماده پخش مى شود.
در چشم باد در زمره پروژه هاى بزرگ و تاريخى شبكه اول سيماست كه به كارگردانى مسعود جعفرى جوزانى در گروه حماسه و دفاع اين شبكه توليد مى شود.
يادداشتى بر نمايش «ماهى» نوشته «ويدا قهرمانى» و كارگردانى «محسن ايمانخانى»
رساله هاى كودكانه
على شمس
حق با شماست. به اين فرزند بايد بهترين ها را آموخت. به زانو نشاندش و هر چه مى توان گوشش را از اخلاقيات پر كرد. اين كه چه كارى بد است و چه كارى خوب. بشناس عزيزكم راه كج را از راست.
درست باش، مرد باش. اصلا آدم باش. آنچه را به او مى گويم كه وقتى خودمان بچه بوديم (حالا كمتر در صحنه نمايش) اما لااقل در عرصه شنيدارى و ادبيات مكتوب زياد شنيديم و به ياد داريم.
قضاوت اين كه چقدر اين ترسيم فطرى انسانيت در نقش جان ما پايدار مانده بماند براى خويش خود هر كس. اما غرض اين است. كم و مامن صحبت با كودكان آموزش روش هاى صحيح انسانى كه براى زيستن است. مدح خوبى ها و دم بدى ها. اين كه آن شهد است و اين سم. تشخيص شان بده فرزند.كاملا حق با شماست. اصلا بايد اين گونه باشد واين چيزى نيست كه حتى متعلق بماند به دوران كودكى، در هر زمان و هر سنى صحبت از اركان هستى بشر و شيوه مند كردن زندگى براى او جاى بحث دارد. دوره مذكور هم كه به جاى خود روى صحبت اما با جاى ديگر است. يادمان رفته كجاييم و در چه زمانى هستيم. اين گفته را جلوتر باز مى كنم. يكى از دم دست ترين و ( ايضا اگر خوب بشناسيم و بلد باشيم) جذاب ترين انحا برخورد با كودك ، هميشه پرداخت به افسانه ها، امثال عبرت آموز و عبرت انگيز ادبيات خودمان است. داستان ها و حكاياتى آنچنان فت و فراوان كه مشكل بتوان تعدادشان را به شماره آورد. حالا ما افسانه، يا قصه اى را دستمايه مى گيريم كه حول نكوهش يك صفت بد و يا تشويق و ترويج رعايت يك امر خوب دلالت دارد. چيزى مثل تقبيح بخل، حرص، خودبينى يا تحسين قناعت، شجاعت، قدرشناسى، چيزهايى كه مثلا در اين نمايش موجوديت خود را گاه، مى نمود. اين افسانه يا داستان هاى وراى حقيقت اين زندگى، كه كودك با آن روبه روست. چقدر شيرين است. حتى براى شما كه در اين چرخه زندگى مويى سپيد كردى. احسنت به اين حسن سليقه، هم در ورطه ادبيات، ذهن كودك را با مقوله داستان پردازى و قصه سازى ديرين ما آشنا مى كنى و هم در شكلى تعليمى، باب نصيحت و عاقبت انديشى را نشانش مى دهى. فال و تماشا هر دو.
اما اين جا مساله اى است به غايت بغرنج. يادمان مى رود كودك ما در خانه اى كه هست احيانا دستگاهى دارد به نام كامپيوتر. فضاى مجازى بازى هاى رايانه اى كه اطرافش را محيط كرده اند.
حواسمان نيست اين همه هجمه اطلاعات و يادگيرى هاى سريعى. كودكى كه در چهار سالگى در مهد زبان دوم مى آموزد. كودكى كه دايره واژگانى زبان مادرى اش به سيصد كلمه هم شايد نرسد در اين سن. اين عالى است كه ما براى فرزند دلبند گل خند مهربان بهتر از جان ايران. از بنيايى ترين چيزهايى بگوييم كه صلاح او را در دنيا و آخرت تضمين مى كند. از راستى ونيك انديشى حرف بزنيم و مقولاتى از اين دست كه رعايتش از سمت خود ما بيشتر اوقات با اهمال روبه رو مى شود. امااين به ما ربطى ندارد. صحنه رسالتى دارد.و جاى اين قبيل آسيب شناسى ها را برنمى تابد. در اين دوره و اين روزگار كودك ما بر صندلى مى نشيند تا اثرى ببيند. حالا نوبت ماست تا در متن هر چه شعار داريم فرياد كنيم. از مسواك زدن تا هزار جور كار ديگر. بايد واضح در گوشش فرو كنيم كه جانم، عمرم، اين اخ است و آن اوف. اين جيز است و آن جادو. اين بد نيست، آن عالى است. حسابى حواست باشد. مستقيم ورك، عجب ناصح مشفقى! اينقدر راحت قوه استنباط و تحليل و تجزيه و كارش را در او مهار بزنيم و حرف و پيام اخلاق گرانه، خودمان را جار بزنيم. «ماهى» نمايشى است كه با استناد به همين قصه هاى فولكور بنياد خود را طرح مى ريزد. داستانى به نسبه شبيه به اپرت، قصله تلخ طلاى بهروز غريب پور. منتها با توفيرات كمى متعدد. متن در نمايش انتهاى خود را همان طور كه انتظار مى رفت تمام كرد. كسى به اشتباه خودش پى مى برد. مى فهمد كه چه صفت زشتى داشته. خوشبختانه نه در دنياى كودكى هميشه راه برگشت هست. هست ممرفرارى. غفلت موجب پشيمانى تمام نيست. فرصت ها هستند براى نجات. به هر حال اين جا مثل هميشه كسى تصحيح مى شود. با همان بلندگويى ها، كه گوش كوچك كودك كم ديده كم تجربه تازه وارد ما، بشنودش «بايد قول بدهى آدم خوبى باشى و...» چه مى توان كرد كه اين حرف در متن مستتر بماند و در ذهن بچه ما آن را كشف كند؟ خودش بفهمد نه ما هوار هوارش كنيم. بگردد با پرسه هاى زياد و مرور كند آنچه را ديده تا استنتاج، يك شكل اصالتمند انسانى از نوع باب كودكانه اش باشد. اين ضعف مضمونى متون ماست در مواجهه با دنياى كودكى. كه هم از سر تسامح است هم از سر سنبل كارى.
البته اين نسبت متغير است. نمى گذاريم تلخى دسيسه و شيرينى آدميت در دهان كودك مثل، نمونه اى جهت پيشكش، تعارف شده، مزه مزه شود. شايد كودك كه اسمش برخودش است، از قدرت ادراك و تميز هنوز بى بهره باشد. اين قوه هنوز كال است و جنين. نمى دانم اما هر چه هست، خوب نيست. عوض لطف، قهر است. برايش هم بريدن و دوختن، بى انصافى است. چيزى را نشان بده كه هم حرف غايى با شكوه اخلاقى را بزند هم او را متوجه جهات بايد و نبايد كند و هم در دنيايى كه او متصور است، قابليت تطابق داشته باشد. متن نمايش، «ماهى» علاوه بر سير مطبوعى كه تا اواسط نمايش داشت پايانش به همان بليه گفته كه بالا گرفتار آمد و شد آنچه هميشه مى شود. اما اجراى اثر، با عروسك هاى نخى، اجرايى سخت و قابل پسند بود. چيرگى عروسك  گردان ها در اداى حالات افه ها و ترسيم و ساخت فضاهاى نمايش همه از نكاتى بود كه بايست گفته شود. شيوه ماريونت يكى از سخت ترين تكنيك هاى عروسكى است كه گردانندگان «اين جا بر آن فائق آمدند. عروسك ها جان داشتند و ناى بازى آن ها معلوم بود. مخصوصا ترفند گسستگى در دست ها كه ايراد پزيشن را در حالات مختلف براى عروسك ها (گل مراد و گل بانو) آسان مى كرد.
صحنه هم در چينشى مقطع، لته اى و دووجهى خوب از پس ايجاد تصوير برآمده بود. كلاژ تصوير ما بر هم به سهولت انجام مى پذيرفت و ايراد اشكال فانتزى در ماهيت برخى عروسك ها (هشت پا يا دردانه) بر تنوع رنگين اين دنيا مى افزود مرز ميان آدم و حيوان را كاملا برداشته بودند و همه با برخوشى تمام در نمايش «ماهى» زندگى مى كردند. نور هم كه بنا به قاعده نمايش بر لته ها موضعى مى تابيد و مورب كه فضا را هاله آميزى كند. آنچه سرانجام مى توان بر اين نمايش نوشت. تكنيك و توانايى مسلطى كه مى توانست داستان فخيم تر و آب داده ترى را به معرض توجه كودكان بگذارد.
يادداشت سينما، تئاتر
تئاتر دينى، تئاتر انوار الله نورالسماوات والارض
حسين شاكرى
ديويد هيوم، فيلسوف مى گويد: روالى حوادث در زمان زمينه پيدايش نگاه علت و معلولى و غايت نگرانه به هستى است. . . چه مقدار از جهان بينى ما ساخته توالى هايى است كه آن ها را علت و معلول پنداشته ايم هميشه بخشى از واقعيت را مى بينيم، هم چون حشره اى كه در بطرى گير افتاده ايم و هرگز قادر به رهايى از منظر محدود و وابسته به هستى خود نيستيم.
اين سخن نگاهى كلى است به جايگاه و وضعيت انسان نسبت به دنياى پيرامونى خود كه مى توان آن را به نگاه و نظر ما نسبت به كل هستى و خالق آن و نيز حتى به درك ما نسبت به رويدادهايى كه درباره زندگانى معصومين و بزرگان دين رخ داده اند، تعميم داد. به راستى چه مقدار از باور ما به آموزه ها و آموزگاران بزرگ دينى ساخته توالى هاست؟
به نظر مى رسد براى از بين بردن توالى هاى ميانى و حتى شايد غلط نگاه ژرف ترى نسبت به آن چه شنيده و خوانده ايم داشته باشيم تا علت كم و بيش نزديك به علت اصلى را بيابيم. از اين رو، انسان نيازمند ابزارى است براى رسيدن به آن علت اصلى كه يكى از اين ابزارها مى تواند هنر باشد كه اگر در اين مسير قرار گيرد مى توان به آن هنر دينى نيز گفت. يكى از اين هنرها تئاتر است كه خاستگاه آن به يونان بازمى گردد و روايت هاى آن ها علاوه بر آيين هاى ديونيزوسى، نبرد بين خدايان با يكديگر و يا با انسان است كه در نهايت تراژدى خلق مى شود اما آيا براى رسيدن به يك تئاتر دينى شرقى نيازمند باز كردن مبحث جديدى با توجه به نگره هاى شرقى نيستيم؟
مى گويند يكى از آبشخورهاى تئاتر فلسفه است و براى رسيدن به فرم و محتوايى از تئاتر لازم است گوشه چشمى به فلسفه داشت، بنابراين اگر بخواهيم تئاتر را به شكل غربى آن در نظر آوريم و بدون ورز دادن آن با حكمت شرقى آن را دينى كنيم چيزى به دست نمى آيد به جز شكلى از تئاتر كه تنها ساختار خود را حفظ كرده و در محتوا، در نگاهى خوش بينانه، تنها روايتى مقطعى از رويدادى را به نمايش مى گذارد كه در اين صورت نه تنها نمى تواند توالى ها را شكافته و ما را به علت اصلى برساند بلكه خود علتى مى شود براى ايجاد توالى هاى ديگر و به دنبال آن يا علت هايى جديد را به ما مى نماياند و يا علت هايى كه پيش از آن ما براى خود ساخته بوديم را تثبيت مى كند.
ميلان كوندرا مى گويد:«تراژدى برخورد دو نيروى خير است. آن گاه كه دو قهرمان-دو شخصيت يا دو نماد برآمده از جايگاه خير در تقابل با يكديگر قرار مى گيرند، تراژدى »زاده مى شود. برخورد دو قهرمان در تراژدى ناشى از هويت فردى آن ها نيست. بلكه از جايگاهى فرازين به آن ها تحميل شده است.
در نگاه نخست اين نكته درست مى نمايد زيرا كه در حكمت شرقى نيز برخوردها از جايگاه فرازين بر كسان درگير در يك تراژدى تحميل مى شود هر چند در شرق اين تحميل نه به دليل دعواى دو الهه-خدا يا حسادت يكى بر ديگرى است، بلكه اين برخورد را وجود هستى تحميل مى كند براى ايجاد دوام و بقاى خود هستى. آن گونه كه در حكمت اشراقى موضوع ضديت و عدم تركيب اين دو با يكديگر مطرح است:
پس به ضد نور تو دانستى نور ضد-ضد را مى نمايد صدور
رنج و غم را حق پى آن آفريد تا بدين ضد خوش دمى آيد پديد
پس نهانى ها به ضد پيدا شود چون كه حق را نيست ضد، پنهان شود پس در يك تراژدى دينى شرقى داستان بر محور برخورد تنها دو خير و يا حتى خير و شر شكل نمى گيرد، بلكه لازم است برخورد دو ضد با يكديگر محور اصلى باشد تا نهانى -يا همان علت اصلى- آشكار گردد كه وظيفه اصلى يك تئاتر دينى است.
از نظر شيخ اشراق، شهاب الدين سهروردى: «هستى عبارت است از نور و اين نور توسط طوايف گوناگونى از جنس فرشتگان به عالم انسانى آورده مى شوند. وظيفه هر فرد اين است »كه از چاه تاريك غربت غربى -جايى كه وى زندانى قيد و بند ماده است- به شرق نور رجعت كند و آينده وى نيز به ميزان نورى بستگى دارد كه وى در حيات كسب كرده است.
اما از منظر سالكان طريقت اشراق اين امر براى همگان بى واسطه امكان پذير نيست بلكه پير و مرادى لازم است تا در خراباتى واقعى، سخنگوى راستين باشد و مفاهيم آن انوار را بر دل رهروان روشن كند.
از اين منظر آيا نمى توان سالن تئاتر را خراباتى جديد در نظر گرفت و صحنه تئاتر را محل واسطى براى نماياندن جهان مينويى كه اگر چنين باشد، پس لازمه اجراى يك تئاتردينى اين است كه عوامل صحنه قلب خود را به صورت آينه اى صاف و بدون لك و پيرايه درآورند تا بتوانند نور الهى را در خويش منعكس ساخته و به ديگران بنمايانند (و نه اين كه تنها بر حسب انجام يك وظيفه و يا رسيدن به هدفى ديگر اقدام به اجراى تئاتر دينى كنند)
پس تئاتر دينى بر مبناى حكمت شرقى، تنها روايتگر قصه هايى برگرفته از دل تارى نيست، بلكه در عين بيان
مى بايست هم چون درختى كه شاخه هاى فراوانى دارد و هر شاخه آن ميوه هايى مى دهد، وقايع را شكافته و هم چون روزنه اى كه شعاع هاى نور از آن به درون مى تابد نور حقيقت را، ولو اندك، به مخاطبين برساند. شايد در پايان براى رسيدن به اين نكته كه نتيجه يك تئاتر دينى چه بايد باشد، به جاى سخن دراز كردن تفكر و تعمق در اين دعا -دعاى نور- كمك به سزايى كند.
خداوندا! قلب مرا نورانى فرما و در زبانم نور قرار ده و در پيش رويم و نيز پشت سرم نور مقرر فرماى در سمت راست و سمت چپ، و در بالاى سر و زير پايم نور قرار ده به نورى در ديده ام و نورى در فهم و ادراكم قرار ده نورى در سيمايم و نورى در جسمم نورى در رگ هايم و نورى در استخوان هايم. بر نور من بيفزاى و مرا نور عطا فرماى و بر من نورى نصيب بفرماى و مرا نور بيشتر عطا كن. مرا نور بيشتر عطا فرماى.
*براى نوشتن اين يادداشت از كتاب حكمت خسروانى نوشته هاشم رضى و مجله روانشناسى هنر شماره ۳ - ۲ بهره گرفته شده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |