|
فرق و مذاهب كلامى در اسلام
معصومه اسماعيلى عمده مباحث كلام اسلامى كه در قرآن و سنت قطعى آمده بود، از اعتقادات مشترك مسلمانان به شمار رفته، در مقبوليت عمومى آنها جاى هيچ شك و ترديدى نبود، فقط تفاسير گوناگون در برخى از مباحث مانند توحيد و عدل، زمينه ساز بخشى از فرقه گرايى بوده است. علم كلام اسلامى، چه علم كلامى رسمى اهل سنت يعنى كلام اشعرى و چه علم كلام اقليت آنان يعنى كلام معتزلى ريشه در قرآن دارد، همچنين مذاهب ديگر از جمله مرجئه . علم كلام مذهب شيعه مخصوصا اسماعيليه و شيعه اماميه نيز كاملا قرآنى است. طرح گسترده تاريخ مباحث اعتقادى مسلمانان و بازگويى مجموعه فعاليت هاى فرقه ها و گروه هاى كلامى در اين سلسله نوشتار ميسر نيست. از اين رو به ذكر تاريخچه مختصرى از اهم مذاهب كلام اسلامى كه عبارتند از: مكتب تشيع، مرحبه، معتزله و اشاعره بسنده مى شود. ۱- تشيع: اصحاب و ياران پيامبر اكرم (ص) كه پس از رحلت ايشان، براساس دستور صريح آن حضرت به امامت على بن ابيطالب (ع) معتقد گرديدند به نام شيعه معروف شدند. اين گروه طى رويدادهاى بعدى در تاريخ اسلام به شكل يك جمعيت ضددولتى كه طرفدار حقوق اهل بيت (ع) به عنوان رهبران قانونى جامعه اسلامى بود متحول گرديد و سرانجام به عنوان يكى از دو مذهب اصلى در دين اسلام شناخته شد. آنها در اصول عقايد با اهل سنت اختلافى ندارند زيرا اسلام مبتنى بر سه ركن است: توحيد، نبوت و معاد. شيعه بر اين اصول، ركن چهارمى نيز افزود و آن اعتقاد به امامت است. با شدت گرفتن بحث هاى كلامى در جامعه اسلامى و پيدايش فرق مختلف، مكتب تشيع هم با موضع گيرى در مباحث علم كلام، به عنوان يك نظام كامل و مستقل سياسى، فقهى و كلامى در صحنه حضور پررنگ ترى يافت. مجموع شيعيان، امامت را حق آل على (ع) مى دانند و فقط در باب اين كه بعد از هر امامى جانشين او چه كسى است و آيا امامت به او ختم مى شود يا نه؟ با يكديگر اختلاف حاصل كردند و در نتيجه خود به شاخه هاى متعدد تجزيه شد، لذا نمى توان شيعه را چون مذهبى واحد مورد بررسى قرار داد. پنج گروه اصلى شيعه عبارتند از: كيسانيه، زيديه، اماميه، غلاه و اسماعيليه. از آنجا كه در كتب مرجع كلام اسلامى، معتقدات اين گروه ها به تفصيل بيان شده است و نگارنده نيز قصد دارد كه در مقالات آتى و ذيل مباحث كلامى فقط نظر فرقه اماميه را مورد بررسى قرار دهد، لذا در اين مجال، نگاهى مختصر به پيشينه اين فرقه شيعى مى افكنيم. در زمان امام جعفر صادق(ع) شيعيان به دو بخش زيدى و جعفرى تقسيم شدند. شيعيانى كه به امامت امام جعفر (ع) گردن نهادند از آن زمان به بعد جعفرى نام گرفته و بعدها با نام شيعه اماميه شناخته شدند. آنان نه مانند محدثان تنها بر حديث تكيه مى كردند و نه منحصرا به عقل استناد مى نمودند بلكه در صورت وجود نصوص صريح در اصول و فروع دين تنها به آن رجوع كرده و در چيزى كه بر آن نصى نبود بر عقل اعتماد مى كردند. اماميه معتقدند كه امامت از اركان دين است و تعيين امام به دست مردم نيست بلكه به دست پيامبر (ص) است كه صريحا حضرت على (ع) را به جانشينى پس از خود برگزيد. اثنى عشريه از فرقه اماميه هستند كه معتقد به دوازده معصوم از حضرت على (ع) تا حجت بن الحسن العسگرى (ع) مى باشند. شيعه اماميه با تمسك به سه فقره حديث متواتر و قطعى الصدور از نبى اكرم (ص) خود را فرقه ناجيه مى دانند، اين احاديث عبارتند از: حديث سفينه، حديث ثقلين و حديثى كه پيامبر (ص) در آن از ميان ۷۳ فرقه اسلامى، فقط يكى از آنها را فرقه ناجيه مى دانند. فرقه نجات يابنده، آنهايى هستند كه به اهل بيت (ع) چنگ زده و به كتاب خدا و عترت نبوى گرويده اند. ۲- خوارج: اين فرقه نخستين فرقه سياسى ـ مذهبى است كه در اسلام به وجود آمد. هر چند ظهور آشكار خوارج در جنگ صفين و در پى واقعه بد نيزه كردن قرآن ها و ماجراى حكميت بود اما در حقيقت بذر شك و ترديد از جنگ جمل در دل آنان افتاده بود آن هنگام كه با موضع حضرت على (ع) در قبال اسرا و غنايم روبه رو شدند. خوارج پس از جنگ صفين، به انگيزه مخالفت با امام على (ع) بحث ايمان يا كفر مرتكب كبيره را مطرح كردند. آنان معتقد بودند: مرتكب كبيره كافر، مرتد و خارج از دين است و بايد كشته شود. اتهام كفر به آن امام همام به خاطر پذيرش حكميت و سپس حكم به قتل وى، نتايج چنين اعتقادى بوده است. بر همين اساس، اين گروه در جامعه اسلامى تحت رهبرى امام على (ع) به ايجاد بلوا و آشوب پرداخته، دست به جنايات متعددى زدند. آنها با تندروى هايى كه در احكام خود بر ضد مسلمانان داشتند، ريختن خون آنها را حلال و نواميس آنان را مباح مى شمردند و آرايى از خود اظهار داشتند كه با اصول اسلام منافات داشت و مى توان آنها را كوشى ريشه اى براى انهدام اسلام دانست. خوارج در مورد خلافت و برخى از اصول و بيشتر فروع دين با اهل سنت اتفاق نظر دارند ولى در هيچ امرى ميان آنها و شيعه توافقى نيست. زيرا همه فرقه هاى آنها بر تبرى از عثمان و حضرت على (ع) اتفاق كرده و اين خصلت نكوهيده را بر تمام طاعات مقدم دانستند. نظريه خوارج در باب مرتكب كبيره، صرف نظر از ابعاد سياسى موضوع، باعث تحولات عمده اى در زمينه مباحث كلامى شد چرا كه اولا باعث شد عكس العمل ها و واكنش هايى نسبت به اين موضوع از جانب ساير مسلمانان نشان داده شود كه طبعا تحرك فكرى را به دنبال داشت و ثانيا به وجود آمدن فرقه بزرگ كلامى معتزله، محصول همين بحث است كه هر يك از فرق كلامى در مورد آن به بحث پرداخته و نظرات مختلفى را عرضه نمودند. ۳- مرجئه: اين فرقه بين دو نهايت مخالف (شيعه و خوارج) موضع متعادلى برگزيدند: آنها مرتكب گناهان كبيره را به عنوان كافر مورد اعتراض قرار نمى دهند و معتقدند: ايمان در دل منعقد مى شود وعمل نه جز آن و نه شرط آن است پس ارتكاب كبيره صفت ايمان را از انسان سلب نمى كند، لذا حكم درباره كسى كه مرتكب كبيره مى شود بايد به خداوند سپرده شود تا درباره او حكم فرمايد. مرجئه در اواسط روزگار حكومت امويان پيدا شدند و از حمايت حكمرانان اموى در اشاعه عقايدشان برخوردار بودند چرا كه مرحبه آنان را مومن قلمداد مى كردند و امويان در آن شرايط ويژه كه خوارج بر كافر بودن آنان حكم مى دادند بيش از هر چيز به اين صفت احتياج داشتند تا زياده روى هاى خود را در ارتكاب معاصى و منكرات توجيه كنند. ۴- معتزله: اعتزال مكتبى عقل گرا است كه در آغاز قرن دوم هجرى ظهور يافته و در قرن سوم به اوج برجستگى مى رسد. شايد بتوان معتزله را نخستين انديشمندان اسلامى دانست كه ميان علوم عقلى و نقلى تفاوت قايل شدند، آنان بيشتر به ادله عقلى تكيه مى كردند تا آنجا كه عقل را مهم ترين شاهد براى اثبات مباحث اعتقادى و مذهبى مى دانستند و در ارزش و حجيت آن مبالغه مى كردند. مهم ترين امتياز معتزله اين بود كه آنان از تقليد كوركورانه دور بودند و بدون بحث و تحقيق و مراجعه به عقل هر عقيده اى را نمى پذيرفتند و همين اعتماد به عقل معتزله را وادار كرد تا از كليه علوم عقلى كه در عصرشان ترجمه شده بود استفاده كنند و از علوم جديد بهره بگيرند. اكثر مورخين ظهور معتزله را مربوط به دو پايه گذار آن واصل بن عطا الغزال (۸۰ -۱۳۱ ه) و عمروبن عبيد از شاگردان حسن بصرى ( ۲۱-۱۱۰ ه) مى دانند، چون واصل از عقيده خوارج و مرحبه در خصوص مرتكب كبيره دورى جست و نظريه معروف خويش منزلت بين منزلتين را ابراز داشت، به فرمان استادش حسن بصرى از وى جدا شد و بدين سبب به وى و پيروانش لقب اعتزال دادند. برخى از مورخان معتقدند عنوان معتزله پيش از واصل بن عطا به وجود آمده و به گروهى اطلاق مى شده كه در منازعه حضرت على (ع) و معاويه، از هر دو طرف كناره گيرى كردند و يا كسانى كه در صلح امام حسن مجتبى (ع) با معاويه شركت نكرده و از هر دو طرف دورى جستند، اينان را نبايد با متكلمان معتزلى اشتباه كرد. اركان اصلى اعتزال را اصول خمسه تشكيل مى دهد كه عبارتند از: توحيد، عدل، وعدو و عيد، منزلت بين المنزلتين و امر به معروف و نهى از منكر. هر كس به اين اصول ايمان آورد هر قدر هم در آراى خود با دانشمندان ديگر اختلاف داشته باشد معتزلى است و آن كه با يكى از اين اصول مخالفت كند شايسته اين نام شمرده نمى شود. با بررسى نظريات فرق منشعب از اعتزال، مشخص مى شود كه اگرچه اين فرقه ها در بيشتر آرايشان با يكديگر توافق ندارند ولى اين اختلافات مانع از صدق عنوان اعتزال بر آنها نخواهد شد زيرا همگى بر اصول خمسه اتفاق نظر دارند. واصل و پيروانش در اواخر دوره بنى اميه به سود عباسيان فعاليت مى كردند و در نتيجه كلام معتزلى، كلام رسمى نهضت عباسى شد. در اواخر خلافت مامون مشاغل مهم ديوانى و كار قضاوت به كسانى داده مى شد كه تمايل به معتزله داشتند، دولت عباسى سعى داشت تا با جلب حمايت شيعيان ميانه رو، شيعيان بيشترى براى سياست خود به دست آورد. اما جريان معتزلى با همه قوت و شدتى كه داشت ديرى نپاييد و با جلوس متوكل بر مسند خلافت ( ۲۳۲ ه ق) اوضاع به كلى دگرگون شد، علت تغيير رويكرد دولت عباسى نسبت به معتزله ـ دردوران متوكل ـ مناسبات سياسى بوده است. معتزليان از سوى امام معصوم (ع) مورد طعنه و لعن واقع شده اند و عقايد آنان از نسخ عقايد الحادى شناخته شده است. ۵- اشاعره: گفتيم كه با روى كار آمدن متوكل، فرقه معتزله هم در دستگاه حكومت و هم در نظر عامه مردم حاميان مهمى نداشت، در همين ايام در اوايل سده چهارم ( ۳۰۰ ه . ق) ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى ( ۲۶۰ ه.ق) كه نسبش به ابوموسى اشعرى مى رسد ظهور كرد و مكتبى كلامى بر اساس عقايد اهل سنت و حديث پايه گذارى كرد در حالى كه از ادله عقلى نيز در تحكيم مبانى اهل حديث استفاده بسيارى كرد. وى نخست معتزله و از شاگردان ابوعلى جبايى(۳۰۳ ه.ق) بود، آن گاه از معتقدات آنان توبه كرده و كناره گيرى نمود به طورى كه علنا معتزله را لعن نموده و بر روزهايى كه بر مذهب اعتزال بود، اظهار ندامت مى نمود. علت برگشتگى او از معتزلان را بايد در مسايل پيچيده اى مانند صفات پروردگار، جبر و اختيار و به ويژه رابطه آن با مساله علم وقدرت و اراده الهى دانست، اشعرى نتوانست تعارضات فكرى خود را بر پايه عقايد معتزليان حل كند. اشعرى در بيان عقايد خويش راه ميانه را برگزيد، او نه مانند علماى قديم اهل سنت بود كه فقط به نقل استناد مى كردند و عقل را اعتبارى نمى دادند و نه مانند معتزله بود كه در اعتماد بر عقل دچار افراط شدند، بلكه به نقل متمسك شد و براى تفسير آن از عقل نيز يارى گرفت. به زودى اشعرى پيروان و طرفدارانى پيدا كرد كلام اشعرى شكل مطلوبى به خود گرفت. در ميان اشاعره متكلمين بزرگى مانند امام محمد غزالى، امام فخر رازى و قاضى عضدالدين ايجى ظهور كرده اند. موارد اتحاد و اختلاف نظرى ميان اشاعره و شيعيان امام، گسترده تر از آن است كه در اين بحث بسيار كوتاه و فشرده بگنجد ولى مى توان به اهم موارد اختلاف نظر آنان فهرست وار اشاره كرد: ۱- در مورد صفات ذاتى خداوند، ۲- در مورد جبر و اختيار، ۳- در مورد حسن و قبح شرعى يا عقلى، ۴- در مورد امكان رويت خداوند، ۵- در مساله امامت، ۶- در مساله عصمت و موارد ديگرى كه در مقالات بعدى مورد بررسى قرار مى گيرند.
|