شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
۱۷ محرم ۱۴۲۹ - ۲۶ ژانويه ۲۰۰۸ - سال هشتم - شماره ۲۵۱۱
سينما، تئاتر
Tel: 88808982
Info@javandaily.com
sJavan.jpg
جستجو
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
ايران
سرمقاله
جهان
اقتصادى
حوادث
ديپلماسى
ورزشى
فرهنگى
سينما، تئاتر
جوان ورزشى
سراى ايرانى
سلام جوان
جامعه
سلامت
آرشيو
تماس با ما
نگاهى به فيلم سينمايى اقليما ساخته محمد مهدى عسگرپور
مرثيه اى براى درگذشت يك درام نويس
نگاهى به فيلم سينمايى اقليما ساخته محمد مهدى عسگرپور
ترس و معنويت

فرهاد خالدار

سينماى وحشت از جمله ژانرهاى مهجور و كمتر پرداخته شده سينماى ايران به حساب مى آيد. در شرايطى كه سالانه شاهد ساخت و به نمايش در آمدن محصولات متنوعى از اين ژانر مخاطب پسند در سينماى جهان هستيم، سينماى ايران به دلايل گوناگون خويشتن را از گام نهادن در اين زمينه محروم ساخته به طوريكه تعداد فيلم هاى به اصطلاح دلهره آور در سينماى پس از انقلاب ايران، به زحمت به تعداد انگشتان يك دست مى رسد!
در حالى كه اكران فيلم هايى نظير خوابگاه دختران و پارك وى، حكايت از تمايل تماشاگر سينماروى ايرانى به تماشاى چنين فيلم هايى بر روى پرده نقره اى دارد، شايد ضعف هاى تكنيكى و كمبودهاى سخت افزارى سينماى ايران را بتوان از عوامل ركود اين گونه سينمايى برشمرد. اين در حالى است كه سينماى امروز جهان پر است از نمونه هاى موفقى چون ديگران،كينه۱۴۰۸، و. . . كه نه با تكيه بر جلوه هاى ويژه آنچنانى و افكت هاى صوتى و تصويرى مبهوت كننده، بلكه تنها با مدد جستن از فيلمنامه اى مستحكم و بكارگيرى تكنيك هاى نورپردازى و صداگذارى و موسيقى حساب شده و متناسب با تصاوير و نيز به يارى فنون تدوين ،ترس و وحشت را بر تماشاگر مستولى مى كنند. اتفاقا گهگاه نمونه هاى اينچنينى در مقايسه با فيلم هاى ترسناك داراى صحنه هاى تهوع آور، موفق تر و البته جذاب تر جلوه مى كنند.
محمد مهدى عسگرپور كه با فيلم جنگى پرواز در بى نهايت گام در عرصه فيلمسازى نهاده ، در ادامه با طبع آزمايى در سينماى موسوم به معناگرا، فيلم تحسين شده قدمگاه را كارگردانى نمود و اينك به نظر مى آيد در سومين تلاش سينمايى اش قصد داشته علاوه بر نزديك گشتن به مايه هاى دلهره آور،به نوعى دلمشغولى هاى دومين فيلمش را نيز لحاظ كند. بر طبق منابع تاريخى و اساطيرى، اقليما نام دختر صاحب جمال حضرت آدم (ع) و قلوى قابيل بوده كه گويى اراده الهى مبنى بر ازدواج وى با هابيل، دليل اصلى اختلاف هابيل و قابيل و اتفاقات ناگوار بعدى قلمداد مى شود.
عسگرپور در اقليما قصه زنى (سارا/پانته آ بهرام) را روايت مى كند كه همزمان با تصادف همسرش (عماد /حسين يارى) و بسترى گشتن وى در بيمارستان، ردپاى زن ديگرى را در
زندگى اش احساس مى كند. زنى كه اتفاقات عجيب و غريب آتى، حكايت از تعلق او به دنياى ناشناخته و ماورايى دارد،بطوريكه يكى از فال گيران او را از انواع جنيان مى شمارد و با عنوان اقليما از آن ياد مى كند.
در عين حال فيلم از اين نكته كه ممكن است تمام اين اتفاقات ناشى از توهمات ذهنى سارا باشد،ذره اى عدول نكرده و سعى مى كند تماشاگر را تا پايان فيلم در جهت كشف علل واقعى اين حوادث ترغيب كند. در طول فيلم آنچه كه بيش از همه جلب توجه مى كند تلاش كارگردان در خلق صحنه هاى به اصطلاح ترسناك است. بطوريكه حركات سريع دوربين ، طراحى صحنه و لباس، نورپردازى مناسب و موسيقى دلهره آور محمدرضا عليقلى و. . . همه و همه در خدمت نيت اوليه كارگردان در ايجادى تعليقى افزونتر قرار گرفته اند و از اين منظر اقليما فيلمى خوش ساخت قلمداد مى گردد.
همچنين نمادها و نشانه هاى مذهبى نظير تسبيح ، قرائت آيه الكرسى،نواى اذان و. . . در عين حال كه علقه هاى دينى و عرفانى فيلمساز را يادآورى مى كنند، وجه معناگرايى فيلم را نيز پررنگ ساخته به گونه اى كه يكى از همين نمادها (تسبيح) تبديل به موتيف اصلى و بنيادين فيلم مى گردد.
با اين وجود پاره اى از ضعف هاى مشهود در فيلمنامه آزاردهنده مى نمايد. به نظر مى رسد دست فيلمنامه نويس در يافتن و گنجاندن صحنه هاى دلهره آور آنقدر خالى بوده است كه مجبور گشته از چند ايده محدود به طور پى در پى استفاده نموده،بطوريكه پس از لو رفتن ايده ها، تكرار دوباره آن ها خواص اوليه را از بين برده و تا حدى مضحك جلوه مى كند. به عنوان نمونه مى توان به ايده هايى نظير عبور سريع موجود ناشناخته، روشن شدن ناگهانى تلويزيون در دل تاريكى شب و يا گم و پاره شدن تسبيح اشاره كرد كه مى توانست در كنار مولفه هاى تازه تر ديگرى قرار گرفته تا وجه رمزگونه فيلم را فزونى بخشد.
در عين حال ضعف در شخصيت پردازى برخى از كاراكترها، لطمات جبران ناپذيرى را به فيلم وارد ساخته است. هرچقدر در طول فيلم شخصيت سارا بيشتر و كامل تر معرفى مى گردد ، شخصيت عماد همچون شبحى محو و محوتر
مى گردد. هرچند اين مساله در راستاى هدف غايى فيلمنامه نويس در وارد ساختن شوك در لحظات واپسين فيلم، ارزيابى مى گردد اما مشكل از آنجايى رخ مى نمايد كه حتى آن شوك پايانى و افشاگشتن راز سر به مهر فيلم نيز چندان تكان دهنده جلوه
نمى كند. آنچنان كه به نظر مى رسد خود شخصيت عماد نيز از ابتدا از اصل ماجرا بى خبر بوده و همزمان با تماشاگر به واقعيت دست يافته است. در عين حال شخصيت وكيل خانواده دختر با بازى شاهرخ فروتنيان، تنها در حد همان خواستگار سابق دختر مطرح گشته و آنچنان كه لازم است عمق پيدا نكرده و در ايجاد تعليق و فريفتن تماشاگر موثر و كارگشا نمى باشد و نيز شخصيت پدر دختر نيز آن قدر خنثى و كم اثر است كه حتى حذف كامل آن نيز هيچ آسيبى را متوجه فيلم نمى سازد.
به نظر مى رسد در انتخاب و چينش بازيگران نيز با كمى دقت عمل بيشتر، امكان دستيابى به گزينه هاى مناسب تر وجود داشته است. زوج پانته آ بهرام و حسين يارى آنچنان كه بايد همگون به نظر نمى رسند و ميميك صورت و نحوه نقش آفرينى شان در ايجادجذابيت هاى بصرى فيلم ناموفق جلوه مى كند. اين چنين است حضور بازيگران فرعى ديگر كه البته نقششان آن قدر حاشيه اى است كه آنچنان كه بايد ديده نمى شوند. با تمام اين اوصاف اكران فيلمى از جنس سينماى وحشت و استقبال نسبتا قابل قبول تماشاگران، نشان دهنده اين حقيقت است كه امروزه سينماى ايران بيش از گذشته نيازمند تجربه اندوزى در ژانرهاى مختلف است. به نظر مى رسد در شرايطى كه ذائقه مشكل پسند مخاطب ايرانى به اندازه كافى از ملودرام هاى تكرارى و كمدى هاى سبك، سيراب گشته و در جستجوى فيلم هايى با فضاها و ساختارهاى بديع است، رويكرد به سينماى وحشت و اندكى تامل بيشتر در چگونگى پرداختن به آن، مى تواند متضمن رهايى از ركود ياس آور فعلى و نويدبخش موفقيت تجارى و حتى هنرى سينماى ايران در آينده اى نه چندان دور باشد.
مرثيه اى براى درگذشت يك درام نويس
مرگ بخير جناب رادى
على شمس
قهقهه سفت خاك را، كه طمع كرده تو را، بى لبى كه قرمز باشد و بى مخاطى كه نرم. امروز اين نيشخند زمستان زمين را آغوش معنا مى كنى. گفتم چه شرم دوشيزه وارى دارد بالشتك خاك و لحاف لحد. چه قند آسانى در دهان مستطيل شكل ترس آور. آنقدر آدم مرد و در زير همين خاك آباد قبرستان، دفنش كردند كه ديگر نمى توان گفت كه تو را به رسم گنج هاى قيراتى پنهان مى كنند. آنقدر تكليف خوب و بد يكى شده كه يكسره كردن سره از ناسره سخت است. (ركوتيم آغاز شد، مرثيه اى براى اكبررادى) باد صدايش را ببرد، ناقوس ها بنوازند. دنگ دنگ و همينجور بزنند تا بغض شهر بتركد.
اتفاقى كه در باد افتاد، تنفس سخت روزگار بعد از توست. جاى خالى رادى. جاى سبز شاطر چيره دست. در تمام ستون تسليت ها سياه بنويسيد. «از طرف»  ما را با اشك هاى درشت چاپ كنيد. در گزينش كلمات سختگير باشيد، كلمات منتخب در جملاتى كوتاه، قرار است، اكبر رادى را وصف كنند. اهمال موجب خشم پوشيده انسان مودبى است كه تربيت را تعارف مى كند.
(هوالباقى- نك كش كشانم مى برند انا اليه راجعون- مرگ بخير جناب رادى. باور مرگ شما سخت است. باور ننوشتتان. لحن خسته كلامتان در بالاى صحنه هاى بزرگداشت. از تقديرهايى كه زود فراموش مى شد و شيهه دست هايى كه مى ماند. بارها هم با خودم هم با ديگران گفته بودم چقدر سخت است مثلا فحشى از دهان شما شنيدن. اصلا سخت بود تصور هر چيزى كه ديگران بدان مبتلا بودند، براى شما. هميشه يك جور. متين. موقر، قهرمان خاضع اين تئاتر رنجور. پرنده خاموش و شيرين در قطعات درام. هذيان بى ربطى است باور نخزيدن نمايشنامه هاى جديد شما. ما را در غم از دست دادن خود شريك بدانيد از طرف مصاب.)
آخرين بارى كه سعادت زيارت اكبر رادى دست داد، شب آخر اجراى لبخند با شكوه آقاى گيل بود. همين تابستانى كه گذشت. زود گذشت. با بى باورى تمام مى توانستى خميدن او را ببينى. هر چند هنوز شكل پوشاك همان بود كه بود. موهاى تنگ شده از سر شيمى درمانى. نگاه نافذ و نالان، در بدنى كه انگار از حسادت يك بيمارى كور، آب رفته باشد. خطوط دو چندان شده صورت كه در ابرازى فقيرانه پيرى را به ياد مى آورد. مرگ نزديك بود. سرطان بگيرد اين سرطان. كه رادى را از تئاتر ما گرفت. (فلوت ها سل بزنند، سازهاى ايرانى را در شور و دشتستانى كوك كنيد، نى فراموشتان نشود. آنقدر حزن آميز كه از نفخه آن ابرها بارور شوند گروه كر اين قطعه را در پنج زبان بر صحنه تنور يا سوپرانو قرائت كند.
اكبر اكبر - رادى راد. روحت شاد. قلمت جاويد. نامت ثبت الى ابدالاآباد. لبخند رادى در آن شب بزرگداشت شكوهى نداشت. غمگين و انگارى بى حوصله. حسرتش را از دور مى شد كه تماشا كرد. همه بودند.
رادى پشت تريبون رفت. انگشت ها را در هم چفت كرد و با چند تكان خفيف كه به شانه داد ثابت شد و از نمايش گفت. از اجرا. از چخوف. از خودش نه حرفى زد. نه هيچ. زبان لازم نبود. رنگ رخسار چه ها كه نمى گفت. فردا روزنامه اى تيتر زد. اكبر رادى و بزرگداشت هايى كه نمى خواهد. خسته بود. دلزده. وقتش بود. جايى بايد بس مى شد اين از جنس رادى نبودن ها.
عمر اكبررادى تمام شد. بدنش را به خاك سپردند. در مراسمى باشكوه. آنچنان كه شايسته يك ابرمرد هنرمند است. آنچه بايد مى شد، شد. تشريفاتى براى بدرقه بزرگى از بزرگان با جايى خالى كه قاعده صحراى محشر سبز مى نمود. (توضيح به باغبان- موردها و سروها را بخواهيد تا كرنش كنند. شمشادها را بگوييد غمغاد شوند. و پيچك ها بپيچند و بخزند- حتى در اين زمستان كه برگ ندارند- در چار سوى گور و مقبره اكبر رادى را بر دست گرفته ببرند بر بلندترين صنوبر گورستان و از آن ميان شاخه اى پرچم شود كه در اهتزاز بالا، از مرگ مردى سوگنامه بخواند كه حرمت و اعتبار جذاب نمايش بود. مردى كه مشت بود. مردى كه ديگر نيست. بگذاريد صنوبر مذكور زيارتگاه،  دخيل بندان كسى باشد كه از مهربانى و غرور، آميزه اى ساخت معركه.
مرحوم رادى، يادتان هميشه زنده است. مطمئنم. آثارتان هميشه خواننده دارد. مطمئنم. اخلاقتان هميشه ستودنى بود، مى دانيد؟ عيب از شما معنى نداشت. مى دانيد؟ جذبه احترامتان غريبه را ناآگاه به سلام وامى داشت. مى شنويد؟
چيزى كه هرگز، نصيب من نشد. (حالا ركوتيم تمام شد. اشك در چشم ها حلقه بسته. غم در دل ها باد كرد، صندلى ها را نمى شود نشست. همه برمى خيزند. يك توضيح -به احترام روح اكبر رادى آن ها كه دوست دارند، يك چله سكوت كنند و آن ها كه دوست ندارند بخوانند، فاتحه مع الصلوات.
رادى را هرگز به خاك نسپاريد
دكتربهزاد قادرى
تا پيش از دهه شصت، رادى را از نمايشنامه هايش
مى شناختم پس از آن، او را در پهنه گسترده ترى شناختم. هروقت فرصتى دست مى داد به ديدارش مى رفتم و، بيش از آن، تلفنى صحبت مى كرديم. اولين آشنايى مان در دهه شصت در زمين مرغابى وحشى ايبسن بود و آخرين گفتگويمان هم اواخر همين بهار ۸۶ بود و باز هم در پس-زمينه ايبسن:
- الو، سلام آقاى رادى، خوشحالم كه برگشتيد خونه.
- سلام، حال جنابعالى خوبه؟ بيمارستان كه بسترى بودم به يادتون بودم. . . هنگامى كه مامردگان سربرداريم رو مى خوندم. . . . بله [مكثى طولانى] اثر شگرفيه موسيقائيه . . . به دل مينشينه. . . اگه تجديد چاپش كرديد، بگيد رسم الخطش رو درست كنن، موسيقى كار بهتر رو مياد (يادم هست يك بار كه با رادى سر اين نمايشنامه صحبت مى كرديم، اسم اين اثر را گذاشتيم سمفونى مرگ. او مى دانست كه اين كار را زير نور مات ويكى از كنسرت هاى سه سازه باخ ترجمه كرده بودم).
نمى دانم، شايد رادى با اشاره به هنگامى كه ما مردگان سربرداريم ميانبرى زد به هم غصه ها و دغدغه هايش در باره هست و نيست ها، در باره هستى و نيستى، چرا كه هنوز به خودم نيامده بودم كه او موضوع را عوض كرد و در آمد كه، چه مى كنيد كار تازه چه داريد (در اين بيست و دو سال آشنايى مان او هميشه مى خواست بداند چه مى كنم. او نوشته هايم را پيش از چاپ مى خواند و بعد، از راه دور و تلفنى، حرف مى زديم: او از ضرورت نقد مى گفت و من از ضرورت نظريه پردازى يك درام نويس. يادم هست چند سال پيش مطلبى نوشته بودم درباره فوتبال كه برايش پست كردم. دو روز بعد، او شبى زنگ زد و كلى درباره سبك نوشتن اين مطلب گفت و خوشحالى او از اين بود كه نوشتن اين جور چيزها ضرورت بررسى اين پديده ها را در چارچوب مطالعات فرهنگى يادآورى مى كند).
بارى، به رادى گفتم دارم چه مى نويسم و گفتم كه داريم براى همايشى بين المللى درباره داستان كوتاه براى اسفند ۸۶ برنامه ريزى مى كنيم و دوست دارم او ميهمان ما باشد و از داستان نويسى دهه هاى سى و چهل براى ما بگويد. رادى گفت كه خوشحال مى شود در اين همايش برايمان حرف بزند. اين وعده او خيلى اميدوارم كرد كه پس از آن زخم خواندن هنگامى كه مامردگان سربرداريم در بيمارستان را زياد جدى نگيرم. بعد پافشارى كردم كه مى خواهم ببينمش. او كمى درنگ كرد و براى نيمروز دو روز ديگر قرار گذاشتيم. هنوز به نيمروز آن روز نرسيده بوديم كه تلفن زنگ زد و او گفت حالش خوب نيست و بايد باز به بيمارستان برود. گفتم، باشه، ولى يادتون باشه كه هروقت بگيد ميام پيشتون و تا هروقت بخواين ميمونم.
روز سه شنبه چهارم ديماه در كلاس نقد ادب فارسى، سخن از مسائل زبان و كشمكش هاى ميان رادى و جمالزاده و جدل جلال آل احمد با رادى بر سر پايان مدير مدرسه بود و نامه اى كه رادى در پاسخ به مسائل زبانى آثارش به جمالزاده نوشت و نيز سخنانى كه آل احمد در پاسخ به سوال رادى در باره پايان مديرمدرسه گفته بود. و حالا غروب روز چهارشنبه پنجم ديماه است و از پنجره اتاق كارم خورشيد گر گرفته را مى بينم كه دمى ديگر نخواهدبود. به برنامه همايش نگاه مى كنم و ميهمانانى كه دوست داشتم برايمان سخن بگويند: در فهرست ميهمانانى كه مى خواستم دعوت كنم چشمم به نام رادى مى افتد. حالا چه كنم؟
ديگر خورشيد غروب كرده و شب بى ستاره تهران خيال را قيراندود مى كند. براى دانشجويانى كه در اتاقم هستند و دارند براى همايش كمكم مى كنند، شعر مى خوانم. از آن ها هم مى خواهم كه باكارشان چيزى بخوانند، هر چه باشد. به اميد فردا.
به ساعت هشت و نيم روز جمعه فكر مى كنم. به مراسم خاكسپارى رادى. پايان. پايان ! مى ترسم، قبولش ندارم. شكوه مرگ را نمى گويم از پايان مى گويم.
درختان كهن و بالان ديده ما نيز با بى برنامه بودن هاى ما در تنهايى خود به انتظار پايان مى نشينند. به نظرم، ديگر نبايد اين اشتباه تاريخى را سرنوشتمان بدانيم. اين گونه افراد كه بايد در روزگار پختگى شان پلى باشند ميان نسل گذشته و نسلى كه دارد مى بالد يا قرار است ببالد كم نيستند. منظورم اين نيست كه فقط با يك دكتراى افتخارى دلگرمشان كنيم و بس.
چنين است كه فرهيختگان آنان هرگز پير نمى شوند، زيرا با جوانان كه دمخور شوند، فكرشان روشن تر مى شود و ميانبرهايى را پيش مى كشند كه فقط تجربه از پس آن برمى آيد.
اين اشتباه تاريخى را در پهنه پژوهش نيز تكرار نكنيم. بايد در اين راستا به هر دانشگاهى وظيفه اى بسپاريم. هر ملتى براى شناخت بهتر خود به آرشيوى زنده و بالنده نياز دارد. هريك از اين سرمايه هاى ملى زادگاهى دارد مى توان در دانشگاه وابسته به زادگاه او مركز پژوهشى ويژه او را سامان داد و براى پايدارى و مانايى آن به كمك هاى فرهنگى و مالى مردم آن خطه اميدوار بود.
تا كنون ما در اين زمينه كارنامه خوبى نداشته ايم. نگذاريد آيندگان ما را در پژوهش و آرشيو سازى بى عرضه بدانند. نويسنده، تا هست، اژدهايى است كه بر روى گنجش نشسته است چون مى رود، تازه بايد بررسى هاى تاريخى، جامعه شناختى، سبك شناختى آغاز شود. رادى در اين زمينه گنجينه اى است، اين را تاريخ زندگى او مى گويد: ۱۳۱۸ تا ۱۳۸۶ يعنى زيستن در شهريور بيست، تجربه كودتاى ،۱۳۳۲ گذر از دوران نوزايى ادبى ايران، و اين تجربه ۲۹ سال پس از انقلاب. يادمان هم باشد كه نمى خواهيم و نبايد از اين فرهيختگان بتى بسازيم مى خواهيم بدانيم چه شد كه اينان قلم به دست شدند، از چه ها گفتند و چه ها را ناگفته گذاشتند و چرا.
چشم شيشه اى
فيلم تلويزيونى راهى عاشق به كارگردانى اكبر منصور فلاح و تهيه كنندگى محمد رضا آهنج با بازى فرهاد جم در نقش راننده اتوبوس مسافربرى جلوى دوربين رفت.
به گزارش روابط عمومى پروژه تلويزيونى راهى عاشق ، تصويربردارى اين فيلم از اواسط آذر ماه در جاده هراز آغاز شد كه ضبط سكانس هاى جاده اى اوايل هفته جارى به پايان رسيد و گروه هم اكنون در تهران ادامه كار را پيگيرى مى كنند. هم زمان با مراحل تصوير بردارى، تدوين فيلم به شكل همزمان توسط رضا بهار انگيز در حال انجام است. اين فيلم با پايان مراحل تصوير بردارى و فنى به زودى از يكى از شبكه هاى سيما پخش خواهد شد. راهى عاشق براساس فيلمنامه اى از اميد قاسمى جلوى دوربين رفته و در آن فرهاد جم ايفاگر نقش يك راننده اتوبوس مسافربرى بين شهرى است. . .
دراين تله فيلم علاوه بر فرهاد جم ، فقيهه سلطانى، على رام نوايى ، مجيد ياسر، بهمن دان ، مينا نوروزى، حسين خانى بيگ ، مهتاج نجومى ، سيامك اشعريون بازى دارند.
محمد رضا آهنج تله فيلم راهى عاشق را با مشاركت و سرمايه گذارى سازمان راهدارى و حمل و نقل جاده اى تهيه و توليد مى كند.
عواملى كه در توليد اين فيلم همكارى دارند عبارتند از: مدير تصوير بردارى: هوشنگ غفورى ، مدير صدابر دارى: رضا كنشلو، تدوين: رضا بهار انگيز، طراح گريم: پارميس زند، طراح صحنه و لباس: حسين منصور فلاح، مدير توليد: محسن صمدى، جانشين توليد: عباس نصر الله ، مجرى طرح: مجيد عباسى، تهيه كننده: محمد رضا آهنج.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |