چهارشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۷
- ۹ آوريل ۲۰۰۸ - سال هشتم - شماره ۲۵۵۸
دفاع مقدس
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
جستجو
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
ايران
جهان
اقتصادى
حوادث
آب و هوا
ورزشى
فرهنگى
جوان ورزشى
سراى ايرانى
كتابخانه
سلام جوان
جامعه
بين الملل
دفاع مقدس
آرشيو
تماس با ما
قسمت هايى از يك مقاله به قلم سيد مرتضى آوينى
برداشت هايى از روايت زندگى سيد مرتضى آوينى
روايت «همت» از «چراغى»
به ياد فرمانده نبرد والفجر يك، سردار شهيد رضاچراغى
سيد شهيدان اهل قلم از زبان سيد محمد شجاعى و عليرضا قزوه
قسمت هايى از يك مقاله به قلم سيد مرتضى آوينى
بسيج جهانى براى تشكيل ارتش متحد مسلمانان
قواعد ديپلماسى براى حفظ موازنه قوا در جهان صورت گرفته است كه امريكا بر آن سيطره دارد و بنابراين تنها امريكاست كه اجازه دارد تا قوانين اين بازى را رعايت نكند، ديگران موظف هستند كه نه تنها تسليم اين بازى بين المللى شوند، بلكه اصلا به روى مبارك خويش نيز نياورند كه اين فقط يك بازى است. از اين لحاظ ديپلماسى به هنرپيشگى شبيه است اگرچه به مراتب از آن دشوارتر است چرا كه بر يك نمايشنامه معين و آزموده متكى نيست. بازى ديپلماسى نيز، بازى مرگ است و هر كه در اين بازى، بازنده شود بايد بميرد، اما به مرگى واقعى، كافى نيست كه مردن را بازى كند كه در اين بازى، فقط باختن است كه بازى نيست.
امريكا اجازه دارد كه قواعد بازى را رعايت نكند و وقتى هم كه چنين مى كند، باز، قاعده براين است كه نه فقط همه خود رابه نفهمى بزنند بلكه اين خلاف آمد را نيز به مثابه يكى از قواعد بازى، توجيه كنند. وقتى اين توجيه، اصل باشد بازى مى تواند هر قاعده اى به خود بگيرد و كسى هم حق اعتراض ندارد. انقلاب اسلامى چه بخواهيم و چه «نخواهند» ما را از اين بازى بين المللى بيرون كشيده است. اما جهانى كه امريكا بر آن سيطره دارد- يعنى كره زمين- جهانى نيست كه در آن بتوان براى هميشه از اين بازى جهانى، بيرون كشيد مگر اين عالم در آنجاست كه «زندگى واقعى» و «بازى» را به يكديگر مبدل ساخته و بنابراين، «واقعيت»، چنين صورت پذيرفته است كه هر كه در بازى شركت نكند، «ديوانه» مى پندارندش. و فقط به اين پندار نيز بسنده نمى كنند؛ مى گيرندش و در بند غل و زنجير، گرفتارش مى كنند و اين همه در چشم مردمان نيز عادلانه مى نمايد.
... و اما تاكجا بايد به اين قواعد گردن نهاد؟ شرط زنده ماندن در اين جهان، آن است كه «عاقلانه» رفتار كنى و «عقل» نيز تعريف خاص خويش را دارد. عقل يعنى تسليم... و عاقل كسى است كه به وضع موجود گردن بگذارد و از خلاف آمد عادت اجتناب ورزد؛ هر چند همچون مردمان بوسنى و هرزگوين غريبانه و مظلومانه در چنگال شقى ترين اشقياء تاريخ گرفتار آمده باشد.
... و اما از قواعد اين بازى بيرحمانه مرگ، يكى هم آن است كه هرگاه مصالح امريكا ايجاب كند بعضى ها اجازه داشته باشند كه خلاف همه اصول پذيرفته بين المللى رفتار كنند. در همين جهان راسيونال، اسراييل از نيم قرن پيش هر آنچه خواسته كرده است و هيچ يك از سازمان هاى بين المللى بازى حقوق بشر نيز ممانعتى جدى از خود نشان نداده اند. در همين جهان خردگرا، وقتى عراق در تفسير ايما و اشاره هاى امريكا اشتباه مى كند و به كويت حمله ور مى شود، بيست و هفت كشور جهان براى سركوبى او بسيج مى شوند و فاتحانه صدام را- كه نه، مردم عراق را- به جرم نقض حقوق بشر گوشمالى مى دهند اما آنگاه كه همين صدام شنيع ترين جنايات را درباره شيعيان جنوب عراق اعمال مى كند و از زمين و آسمان آتش و بمب هاى شيميايى بر سر آنان فرو مى ريزد، انگار نه انگار كه واقعه اى رخ داده است.
پيشنهاد تشكيل ارتش متحد مسلمانان براى مقابله با جنايات صليبى صرب هاى نژادپرست عليه مردمان بوسنى و هرزگوين مى تواند تنها در محدوده ايران محصور نماند و به صورت يك بسيج جهانى مسلمانان درآيد. مسلمانان سراسر جهان، اكنون از آن آمادگى برخوردارند كه فارغ از مناسبات ديپلماتيك دولت ها، چنين ارتشى را سازماندهى كنند؛ چنانچه در قضيه سلمان رشدى نيز چنين آمادگى وسيعى وجود داشت و به موقع مورد بهره بردارى امام امت (س) قرار گرفت.
مسلمانان سراسر جهان، اكنون آمادگى دارند كه براى عضويت در يك ارتش متحد اسلامى نام نويسى كنند و در گردان ها و لشگرهايى منظم سازمان يابند زيرا تا هنگامى كه صليبى ها و نژادپرستان در كره زمين وجود دارند، احتمال بايد داد كه در هر جاى ديگرى از اين سياره، واقعه بوسنياهرزگوين تكرار شود.
* گزيده اى از سرمقاله شماره هفتم سوره در سال ۱۳۷۱
برداشت هايى از روايت زندگى سيد مرتضى آوينى
سمبل انديشه هاى ناب
راضيه مكوندى
ورود به معقولات!
سال ۱۳۳۹ بود و مرتضى كلاس ششم ابتدايى. خاطره اش از آن روزها اين است: «انگليس و فرانسه در آن زمان براى كمك به اسرائيل به مصر حمله كرده بودند. يك روز تحت تاثير تبليغات كشورهاى عربى، روى تخته سياه نوشتم «خليج عقبه از آن ملت عرب است.»
وقتى زنگ كلاس را زدند و همه بچه ها سرجايشان نشستند، اتفاقى مديرمدرسه وارد كلاسمان شد. با عصبانيت پرسيد: «اين را كى نوشته؟» و با انگشت جمله روى تخته را نشان داد. صدا از كسى درنمى آمد، همه ساكت بودند، تا اين كه يكى از بچه ها بلند شد و اسم مرا آورد. آقاى مدير هم كلى سروصدا كرد كه «چرا وارد معقولات شده اى؟» وساطت يكى از معلم ها باعث شد كه از مدرسه اخراج نشوم ولى اين موضوع باعث شد بفهمم اصولا هر كس وارد معقولات مى شود، پاى لرزش هم بايد بنشيند.
در پى حقيقت
ديپلمش را در سال ۴۴ از دبيرستان هدف گرفت و به دانشكده معمارى دانشگاه تهران راه پيدا كرد. اما دروس معمارى اقناعش نمى كرد. خودش را مدتى با موسيقى و چند وقتى هم با نقاشى مشغول كرد. ادبيات، فلسفه، شب شعر، موسيقى هاى كلاسيك، گالرى هاى نقاشى و سينما را هم تجربه كرد. اما آنچه كه مى خواست اين ها نبودند! حتى موى هيپى، ريش پروفسورى و سبيل نيچه اى هم حقيقت گمشده اش نبودند. در طول سال هاى دانشجويى تقريبا هر آنچه را كه دعوى حقيقت داشت بى هيچ ترس و واهمه اى تجربه كرده بود. اما مى دانست كه حقيقت نه با ادعا و تظاهر به روشنفكرى و نه حتى با تحصيل و فهم فلسفه به دست نمى آيد. حقيقت براى مرتضى چيز ديگرى بود.
انقلاب در مرتضى
انقلاب اسلامى كه پيروز شد در زندگى مرتضى اتفاق بزرگى افتاد. انگار كه يكباره جواب سوالاتش را پيدا كرده باشد. مرتضى چيزى را كه سال ها به دنبالش بود در وجود امام (ره) پيدا كرده بود. بالاخره پس از سال ها جست وجو به سرچشمه رسيده بود. همان ايام بود كه تمام نوشته هايش -اعم از تراوشات فلسفى، داستان هاى كوتاه، شعر و...- را داخل چند گونى ريخت و آتش زد.
مى گفت: «هنر امروز حديث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان . به فرموده حافظ، تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز. سعى كردم كه «خودم» را از ميان بردارم، تا هر چه هست خدا باشد. البته آنچه كه انسان مى نويسد هميشه تراوشات درونى خود اوست، اما اگر انسان خود را در خدا فانى كند، آنگاه اين خداست كه در آثار ما جلوه گر مى شود.»
بيل زدن براى خدا!
سال ۵۸ كه كار جهاد سازندگى شروع شد با دوستانش به روستاها رفتند تا براى خدا بيل بزنند. مدتى بعد، بنا بر ضرورت هاى موجود، بيل را كنار گذاشت و دوربين به دست گرفت. اوايل سال ۵۹ به عنوان نمايندگان جهاد سازندگى به تلويزيون آمدند و در گروه «جهاد» مشغول به كار شدند. تهيه گزارشى تصويرى از سيلى كه در خوزستان جارى شده بود، اولين كار مستند گروه بود.
سوره
مرتضى در سال ۱۳۶۷ به حوزه هنرى رفت و مجله «سوره» را در آنجا راه انداخت. پس از مدتى، سيد محمد به دليل فشارهاى درونى و بيرونى- از حوزه هنرى- سوره را ترك كرد. از اين پس تا فروردين ۷۲ نام سيد مرتضى آوينى زينت بخش عنوان سردبير سوره مى شود. اولين مقاله اش هم با عنوان «منشور تجديد عهد هنر» با موضوع ذات هنر و نسبت آن با انقلاب اسلامى و وظايف هنرمندان است. سوره اصلى ترين جايى بود كه مى شد نوشته هاى مرتضى را در آن خواند. نظر آوينى درباره سوره اين است: سوره قصد كرده تا عرصه اى براى تبادل افكار و آثار مخالف و موافق يك ديگر باشد كه ظهور «حق» جز از طريق اين تقابل و تبادل ممكن نيست...»
روايت فتح
اواخر سال ۱۳۷۰ موسسه فرهنگى «روايت فتح» با نظر آيت الله خامنه اى تاسيس شد تا به كار فيلم سازى مستند و سينمايى درباره دفاع مقدس بپردازد و تهيه مجموعه «روايت فتح» را كه بعد از پذيرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. آوينى و بقيه گروه، سفر به مناطق جنگى را از سر گرفتند و در مدتى كمتر از يك سال،كار تهيه شش برنامه از مجموعه ده قسمتى «شهرى در آسمان» را به پايان رساندند و مقدمات تهيه مجموعه هاى ديگرى را درباره آبادان، سوسنگرد، هويزه و فكه تدارك ديدند. «شهرى در آسمان» كه به واقعه محاصره، سقوط و بازپس گيرى خرمشهر مى پرداخت در ماه هاى آخر سال ۱۳۷۱ از تلويزيون پخش شد، اما برنامه اش براى تكميل اين مجموعه و ساختن مجموعه هاى ديگر با شهادتش در بيست فروردين ۱۳۷۲ در فكه ناتمام ماند.
هنرمند
زمستان سال ۶۸ بود و در تالار انديشه فيلمى كه اجازه اكران نگرفته بود براى يكسرى از دست اندركاران فرهنگى پخش مى شد. سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و همه هم «مدعى»!
در جايى از فيلم، آگاهانه يا ناآگاهانه به حضرت زهرا (س) بى ادبى شد. همه ساكت بودند و كسى دم نمى زد. ناگهان يكى فرياد زد: «خدا لعنت كند! چرا دارى توهين مى كنى؟!» همه سرها به سمتش برگشت، سيد بود؛ با همان كلاه مشكى و اوركت سبز كره اى هميشگى.
دائم الوضو
شب عمليات كربلاى ۵ بود و براى فيلم بردارى رفته بودند خط مقدم. حجم آتش آنقدر زياد بود كه همه دنبال سوله يا كانالى مى گشتند تا در آن جا سنگر بگيرند. بچه هاى گروه كم كم داشتند به صرافت برگشت مى افتادند كه يكدفعه سيد به نماز ايستاد. دو ركعت نمازش كه تمام شد، انگار كه هيچ اتفاقى نيفتاده. با آرامشى عجيب؛ كار را از سر گرفت.
اصولا دائم الوضو بود. مخصوصا هنگام كار. مى گفت عالم تحت ولايت تكوينى الهى است و لذا هرچه بيشتر در مسير قرب باشيم همه چيز حتى ابزار و ادوات هم بهتر عمل مى كنند.
ماست!
معمولا چند روز يكبار روزه بود. وقتى هم كه روزه نبود غذاى سركارش نان و پنير و كشمش يا گردو بود. شب هايى هم كه تا صبح پشت ميز مونتاژ بود يك مشت كشمش همراهش بود. به قول بچه ها، اوضاع كشمشى بود. يك بار در مسير اهواز براى صرف نهار به يك رستوران رفتيم. سيد كه آمد ليست غذاها را داديم دستش. مدتى ليست را بالا و پايين كرد و دست آخر دستش را گذاشت كنار «ماست»!
عرفات
چند ماه بعد از اين كه از مكه برگشته بود تعريف مى كرد كه در عرفات گم شده. مى گفت «خيلى گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پيدا كنم، من كه گم بشوم ديگر چه توقعى از آن پيرمرد روستايى.» حديث داريم هر كس در عرفات گم بشود خدا او را پذيرفته است.
معراج
تا صبح بيدار بود و بالاى سر شهدايى كه تازه بچه هاى تفحص از قتلگاه آورده بودند قرآن خواند و گريست. دو گروه شديم، سه چهار تا سمت چپ، چهار پنج نفر سمت راست. تا چشم كار مى كرد رمل بود و ماسه. هر كس جاپاى نفر جلو مى گذاشت. حركت ماسه ها همه چيز را جابه جا كرده بود. نظم ميدان از بين رفته بود و شناسايى معبر مشكل شده بود. ساعت
۱۰-۹ صبح جمعه ۱۹ فروردين ۱۳۷۲ بود.
حدود ۵۰۰ متر را درون ميدان مين طى كرده بودند. بچه ها مى گفتند برگرديم ولى مرتضى براى فيلم بردارى از قتلگاه اصرار مى كرد. هيچ ردى از معبر نبود. با صداى انفجار همه جا خوردند. مين والمرى حدود نيم متر بالا پريد و همين شد كه هيچ كس از تركش بى نصيب نماند. همه بالاى سر مرتضى و سعيد ]يزدان پرست[ جمع شدند. پاى مرتضى از زير زانو قطع شده بود و تنها به پوستى آويزان بود. يك برانكارد دستى از اوركت بچه ها درست كردند و مرتضى را در آن گذاشتند. هرچه خواستند فيلم بگيرند نشد، دوربين كار نمى كرد.
مرتضى هنوز هست!
به من گفتند «مرتضى زخمى شده است» بچه ها را با آرامش بيدار كردم و به مدرسه فرستادم. فكر كردم: خب پايش قطع شده اما هنوز كه مى تواند فكر كند و بنويسد و حرف بزند. بچه ها كه رفتند پدر و مادرم آرام سر حرف را باز كردند و من فهميدم كه ديگر مرتضى را ندارم. مرتضى مى گويد: «شهدا از دست نمى روند، بلكه به دست مى آيند.» آن موقع حس كردم كه من بار ديگر مرتضى را به دست آورده ام. بچه ها كه برگشتند بهشان گفتم: «بچه ها، بابا هست ولى ما او را نمى بينيم.»
روايت «همت» از «چراغى»
رضا رفته موقعيت كربلا!
به ياد فرمانده نبرد والفجر يك، سردار شهيد رضاچراغى
... شب بيستم فروردين سال ۶۲ در منطقه فكه شمالى، عمليات پيچيده والفجر يك را شروع كرديم. اين بار هم در قالب «سپاه ۱۱ قدر» تحت مسووليت قرارگاه عملياتى «نجف اشرف» به فرماندهى برادرمان «عزيز جعفرى» وارد عمل مى شديم. سپاه ۱۱ قدر چنانكه عزيزان لابد مى دانند، شامل لشكرهاى ۲۷ محمد رسول الله (ص) ، ۳۱ عاشورا و تيپ ۱۰ سيدالشهداء(ع) بود. لشكر ۲۷ به فرماندهى شهيد «چراغى»، لشكر ۳۱ به فرماندهى برادرمان «مهدى باكرى» و تيپ سيدالشهدا (ع) هم به فرماندهى برادرمان «كاظم رستگار» .ما هم در رده مسووليتى خودمان ]فرماندهى سپاه قدر[ در خدمت اين عزيزان و برادران پاك و شجاع بسيج بوديم. بنده به جرأت مى گويم؛ سردار عزيزمان رضا چراغى، در اين عمليات از همه چيز خودش مايه گذاشت. از روز ۲۳ فروردين به بعد كه كار گره خورد، رضا سه شبانه روز نخوابيده بود و عمليات را در محدوده لشكر ۲۷ هدايت مى كرد. نيمه شب ۲۶ فروردين آمد و گفت: «حاجى جان، مى خوام خودم برم خط مقدم، منتها چون رعايت شئون فرماندهى به ما تكليف شده، خواستم از شما اجازه بگيرم.» هر طور بود، رضا را قانع كردم آن دو، سه ساعت باقى مانده تا وقت اذان صبح را، پيش ما بماند و استراحت كند. آن شب پيش ما ماند و دو سه ساعتى خوابيد. اذان صبح روز ۲۷ فروردين ]۶۲[ كه بيدار شد، بعد از خواندن نماز، ديدم شلوار نظامى نويى را كه در ساك اش داشت، درآورد و پوشيد. با تعجب پرسيدم: آقا رضا، هيچ وقت شلوار نظامى نمى پوشيدى، چى شده؟ با لب هايى خندان به من گفت: «با اجازه شما، مى خوام برم خط مقدم» گفتم احتياجى نيست كه برى اون جلو، همين جا بيشتر به شما نياز داريم. ناراحت شد. به من گفت: حاجى جان، مى خوام برم جلو، وضعيت فعلى خط رو بررسى كنم. الان اون جا، بچه هاى لشكر خيلى تحت فشار هستند.»
در همين اثناء از طريق بيسيم مركز پيام، خبر رسيد كه لشكر يك مكانيزه سپاه چهارم بعثى ها، پاتك سختى را روى خط دفاعى بچه هاى ما انجام داده است، رضا رفت. چند ساعت بعد خبر دادند: فرمانده لشكر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در خط مقدم دارد با خمپاره شصت، كماندوهاى بعثى را مى زند. همين خبر، نشان مى داد وضعيت آن جا براى بچه هاى ما تا چه حد وخيم شده است. گوشى بيسيم را برداشته و شروع كردم به صدا زدن برادر چراغى. مدام مى گفتم: رضا، رضا، همت- رضا، رضا، همت!
ناگهان يك نفر از آن سر خط گفت: «حاجى جان، ديگر رضا را صدا نزنيد، رضا رفته موقعيت كربلا» ... و من فهميدم رضا شهيد شده است.
برگرفته از نوار سخنرانى در مراسم تشييع شهيد چراغى- ۳۰/۱/۶۲ تهران
سيد شهيدان اهل قلم از زبان سيد محمد شجاعى و عليرضا قزوه
مرد تر از مرد!
قره العين من آن ميوه دل يادش باد
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددى
كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
در اين حال و روز كه بندها ترنم ماندن دارند و زنجيرها سرود نشستن مى خوانند، كندن چه كار سترگى است، پر كشيدن چه باشكوه است و پيوستن چه شيرين و دوست داشتنى. كاش با تو بوديم وقت قرآن انتخاب تو با انتخاب حق.
كاش با تو بوديم آن زمان كه دست از اين جهان مى شستى و رخت خويش از اين ورطه بيرون مى كشيدى. كاش با تو بوديم آن زمان كه فرشتگان، تو را بر هودج نور مى گذاشتند و بالهاى خويش را سايبان زخمهاى روشن تو مى كردند.
كاش با تو بوديم آن شام آخر كه سالارمان، ماه بنى هاشم (ع) به شمع وجود تو پروانه سوختن داد. گريه ما، نه براى رفتن تو، كه براى جا ماندن خويش است. احساس مى كنم كه در اين قيل و مقال، چه قال گذاشته شده ايم، چه از پا افتاده ايم، چه در راه مانده ايم، چه در خود فرو شكسته ايم. احساس مى كنم آن زمان كه تو دست بر زانو گذاشتى و يا على گفتى، ما هنوز سر بر زانو نهاده بوديم. گريه ما نه براى «رجال صدقوا ما عاهدوا الله» است، گريه ما، نه براى «فمنهم من قضى نحبه» است، گريه ما، گريه جگرسوز «فمنهم من ينتظر» است.
اى خدا! به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتى بر اين جمله طويل انتظار ما بگذار كه طاقتمان سر آمده است، تابمان تمام شده است، توانمان به انتها رسيده است، كاسه !صبرمان سرريز شده است و خيمه انتظارمان سوخته است.
مرتضى! اى همسفر شبهاى تابناك مدينه!
مگر نه ما يك ماه تمام، پا به پاى هم طواف كرديم مگر نه ما يك ماه تمام در كوچه پس كوچه هاى مكه و مدينه، چشم در چشم در غربت ولايت گريستيم؟
مگر نه ما يك ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستيم و شهادت هم را از خداى هم خواستيم اين چه گرانجانى بود كه نصيب من شد و آن چه سبكبالى كه نصيب تو.
چرا به خدا نگفتى كه خارهاى گل را نتراشد چرا به خدا نگفتى كه ميوه هاى نارس و آفت زده را هم دور نريزد چرا به خدا نگفتى كه براى چيدن گل، بر روى علفهاى هرز پا نگذارد چرا به خدا نگفتى كه پشت در هم كسى ايستاده است؟
چرا به خدا نگفتى...
اما اكنون از اين شكوه ها چه سود؟ تو اينك بر شاخسار بلند عرش نشسته اى و دست نگاه ما حتى به شولاى شفاعتت نمى رسد.
مرتضى، دست فروتر بيار و اين دست خسته را بگير. شاخه ها را خم كن تا در اين بال شكسته نيز اشتياق پرواز و اميد وصال، زنده شود.
درد ما، درد فاصله ها نيست. مرتضى! قبول كن كه تو در اينجا و در كنار ما هم اينجايى نبودى. دماى جان تو با آب و هواى اين جهان سازگارى نداشت.
كدام ظرف در اين جهان مى توانست اين همه اخلاص را پيمانه كند، كدام ترازو مى توانست به توزين اين همه انتظار بنشيند؟
كدام شاهين مى توانست اين همه شور و عشق را نشان دهد؟
كلامت از آن روى بر دل مى نشست و روايتت از آن جهت رنگ حقيقت داشت كه از سر وهم و گمان سخن نمى گفتى. ديده هاى خويش را به تصوير مى نشستى.
از نردبان معرفت، بالا رفته بودى و براى ما كوتاه قدان اين سوى ديوار، اين سوى حجابهاى هزار تو، وادى نور را جزء به جزء روايت
مى كردى و همين شد كه نماندى. و همين شد كه برنگشتى و پايين نيامدى.
چرا برگردى؟
كدام عاقلى از وحدت به كثرت مى گريزد؟
كدام بيننده تماشاجويى از نور به ظلمت پناه مى برد؟
كدام جمال پرستى چشم از زيبايى محض مى شويد كدام پرنده زنده اى قفس را به آسمان ترجيح مى دهد؟
اى يكه سوار شرف، اى مردتر از مرد!
بالايى من! روح تو در خاك چه مى  كرد؟
مى گفت برو، عشق چنين گفت كه برگرد
ديروز يكى بوديم با هم، ولى امروز
تو نور تر از نورى و من گردتر از گرد
يك روز اگر از من و عشق تو بپرسند
پيغمبرتان كيست، بگودرد، بگو درد
اى سرخ تر از سرخ! بخوان سبزتر از سبز
آن سوى، درختان همه زردند همه زرد
اى دست و زبان شهدا، هيچ زبانى
چون حنجره ات داغ مرا تازه نمى كرد
* عليرضا قزوه (نويسنده و شاعر معاصر)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |