|
استراتژى نظامى بوش در خليج فارس
معراج فراز امروز يك بى ايمان به خود آزادى حمله كرد، از آزادى دفاع خواهد شد. (سخن جرج دبليو بوش ساعاتى پس از حادثه يازده سپتامبر). اين جمله مقدمه اى شد براى مشروعيت بخشيدن به حضور ابر قدرت جهان در هزاران كيلومتر دورتر از كشورش، در خليج فارس. پس از حادثه يازده سپتامبر دولت ايالات متحده اعلام كرد در جهت حفظ منافع اش شروع به گسترش نيروى نظامى در مناطق استراتژيك جهان مى نمايد. يكى از مهمترين اين مناطق خليج فارس بود. البته دلايل و ادعاهايى را نيز براى اين حضور پر رنگ نظامى بر مى شمارد، از جمله بهبود وضعيت حقوق بشر در كشورهاى منطقه، تلاش براى دموكراتيك كردن كشورهاى منطقه، گسترش اقتصاد بازار آزاد، همكارى اقتصادى بيشتر بين كشورهاى عربى منطقه، همكارى آنها در مبارزه با تروريسم و سرعت بخشيدن به روند صلح اسرائيل و اعراب. بسيارى از كارشناسان مهمترين علت حضور امريكا در خليج فارس را دستيابى آسان به منابع نفتى منطقه عنوان كرده اند هر چند كه مسلما دستيابى به نفت يكى از دلايل است، ولى مهمترين و تنها دليل، تلقى كردن آن، براى حضور امريكا در خليج فارس سطحى نگرى موضوع است. حضور امريكا در خليج فارس ريشه در انديشه هايى دارد كه تا قبل از يازده سپتامبر مجالى براى عرض اندام نداشتند. پس از يازده سپتامبر، خليج فارس مامن مناسبى شد براى اجراى انديشه هاى نومحافظه كاران امريكايى، كه نماينده شان، جرج بوش، عزمى راسخ بر اجراى آنها داشت. مهمترين عنصر در استراتژى نئو امپرياليستى امريكا، ايجاد و حفظ جهان تك قطبى است كه امريكا هيچ گونه رقيبى در آن ندارد، خصوصا در مورد مسائل نظامى و امنيتى. بوش نيز در سخنرانى خود در وست پونيت اين مساله را مهمترين نكته سياست امنيتى امريكا دانست: امريكا در تلاش بوده و هست تا قدرت نظامى خود را چالش ناپذير نمايد. بر اين اساس رقابت تسليحاتى بازيگران بى معنا مى شود و رقابت به تجارت و فعاليت هاى صلح محدود مى شود. حتى نگاهى گذارا به فعاليت هاى نظامى امريكا در منطقه خليج فارس مويد اين مساله است، مثلا از جلب همكارى كشورهاى منطقه در زمينه هاى امنيتى تا استقرار تسهيلات نظامى و ناوهاى هواپيمابر امريكايى در خليج فارس. منطقه اى كه در بيست سال گذشته سه جنگ را تجربه كرده محلى مناسب براى ريخت و پاش هاى نظامى و به رخ كشيدن فناورى هايى است كه بعد از يازده سپتامبر در آن انقلابى بزرگ شده بود. پيدايش فناورى هاى شناسايى كامل، نظارت و يافتن اهداف، ماهواره هاى هدايت كننده، ارتباط و نظارت از طريق چشم هاى الكترونيكى، رادارهايى با لنز مصنوعى كه مى توانند در لابلاى ابرها نيز اجسام را شناسايى كنند و دستگاه هاى تشخيص و تفكيك جزء به جزء كه ممكن است آزادانه در دسترس همگان باشند، با توانايى شگفت انگيز خود به رهبران كمك مى كنند تا اطلاعات كاملا صحيح و موثقى بدست آورند و همچنين جنگ هاى اطلاعاتى كه به منظور به تاخير انداختن، بهره بردن، تحريف كردن و يا از بين بردن اطلاعات دشمن به كار مى رود. پيوند فناورى هاى پيشرفته نظامى و ايده هژمونى امريكا را مى توان در مبارزه با دولت هاى سركش و حامى تروريسم ديد. اين فنون در دسامبر ۱۹۹۸عليه عراق، در ۱۹۹۹عليه يوگسلاوى، در ۲۰۰۲عليه افغانستان و در ۲۰۰۳! مجددا عليه عراق به كار گرفته شد. يعنى ۲ بار در منطقه خليج فارس در فاصله اى كمتر از ۵ سال در خليج فارس سناريويى امريكايى پياده شد. در اين سيستم امريكايى يك كشور قدرتمند (امريكا ) مسووليت امنيت تعدادى از كشورهاى كوچك و داوطلب را بر عهده مى گيرد، كه اين كشورها در يك منطقه حياتى كه در عين حال با تحولات روبروست، قرار دارند. در مقابل، كشورهاى منطقه نبايد از هيچ نوع حمايت سياسى و مالى به آن قدرت دريغ ورزند، تا كشور مزبور بتواند در صورت بروز هر نوع تهديدى به عنوان ضامن خارجى امنيت آنها، با دست بسيار باز عمل كند. در اين سيستم ميان هر كشور منطقه و قدرت اصلى روابط و نهادهايى شكل مى گيرد. نهادهايى مانند مركز فرماندهى منطقه اى فراگير و يا شبكه دفاعى مشترك بين قدرت اصلى و متحدان منطقه اى. از خواص اين نظام امنيتى آن است كه سهم امريكا در همكارى مالى بسيار كم بوده و در عوض بيشتر هزينه ها با كشورهاى منطقه خواهد بود. براى پى ريزى يك چنين نظام امنيتى در خليج فارس است كه امريكا اقدام به گفت و گو با كشورهاى شوراى همكارى خليج فارس كرد. قراردادهاى نظامى به سرعت منعقد شد. در واقع خليج فارس مستعدترين منطقه براى اين سناريو بود، حتى بيشتر از كشورهاى اروپاى شرقى و يا كشورهاى آسياى ميانه. سه جنگ بزرگ، اختلافات داخلى كشورهاى منطقه، ترس از هسته اى شدن ايران، ترس از قدرت گرفتن شيعيان در منطقه، همگى بسترى مناسب براى پذيرش راحت اين سناريو در خليج فارس ايجاد كرد. هر چند كه مخالفت هايى هم با حضور پر رنگ امريكا در منطقه مى شود، مثلا از سوى امارات يا عربستان كه هر از گاهى از اين حضور انتقاد مى كنند ولى نگاهى گذرا به حجم مبادلات نظامى ميان امريكا و شيخ نشين هاى خليج فارس كاملا نشان دهنده پذيرش اين سناريو از طرف آنهاست. خليج فارس مملو از ناوهاى هواپيمابر، كشتى ها و هواپيماهاى جنگى، نيروى دريايى و تفنگداران امريكايى است. هرچند كه بسيارى از تحليل گران معتقدند باتلاق عراق نيروهاى امريكايى را به زانو در مى آورد ولى اين تنها حضور امريكا در منطقه نيست كه نگران كننده است بلكه پذيرش اين حضور توسط كشورهاى عرب منطقه خطرناك تر است و با توجه به اين موضوع است كه سياستمداران ايرانى اصرار در پذيرش مدل تامين امنيت دسته جمعى خليج فارس توسط خود كشورهاى منطقه دارند. موضوع ديگر كه در تبيين استراتژى بوش در خليج فارس بايد در نظر گرفته شود روابط اين كشور با ديگر قدرت ها در اين منطقه است. به عبارت ديگر، يكى از استراتژيك ترين گفتمان هاى سياسى و امنيتى در محافل سياست خارجى غرب به طور عام و امريكا به طور خاص، مسائل خليج فارس بوده و هست، بنابراين براى بررسى دقيق تر استراتژى بوش در خليج فارس بايد روابط ميان امريكا با كشورهاى اروپايى و ديگر دول قدرتمند در اين منطقه مورد توجه قرار گيرد. شايد بتوان گفت كه امريكا به دنبال اين نيست كه ديگر كشورهاى غربى را تشويق كند كه سياست هايى، بر خلاف منافع امريكا اتخاذ نكنند، البته تنها تا زمانى كه آنها رسما دست به اقدامى عملى بر خلاف مواضع امريكا نزدند. كافى است فقط چند سال پيش را به ياد آوريم تظاهرات ضد جنگى كه هر روز در كشورهاى مختلف بر عليه حمله امريكا به عراق صورت مى گرفت و يا سخنرانى هاى آتشين روساى جمهور وقت فرانسه و آلمان عليه جنگ، هيچ كدام حتى كوچكترين خللى در برنامه حمله ايجاد نكرد. اين به علت قداستى نيست كه جرج بوش براى عمليات آزاد سازى عراق قائل است. اين بدان علت است كه مخالفت ها وارد مرحله عملى نشد و در همان سطح مخالفت لفظى و حمايت معنوى از مردم عراق باقى ماند. دولتمردان امريكايى در گذشته نيز اعلام كرده بودند كه چندان حسابى روى كشورهاى كوچك و مغرور اروپايى باز نكرده اند، همانطور كه دونالد رامفسلد، وزير دفاع وقت امريكا، در جريان جنگ افغانستان صراحتا گفت: عمليات جنگى منجر به ائتلاف خواهد شد نه اينكه تشكيل ائتلاف منجر به جنگ شود. كشورى كه بودجه نظامى آن برابر با بودجه نظامى ۲۵ كشور نيرومند جهان است خود را مبرا از كمك هاى ناچيز متحدانى مى بيند كه خواهان سهمى بزرگ از غنائم اند. دولت بوش در حال حاضر نه تنها به ائتلاف با ديگر قدرت ها در خليج فارس فكر نمى كند بلكه درصدد است از قدرت گيرى اقتصادى يا سياسى آنها در خليج فارس جلوگيرى كند. اما امريكا براى راضى نگه داشتن شركاء راه حل ساده اى را به كار برد و آن به نوعى تقسيم كار جهانيست كه امريكاييان آن را مداخله گزينشى مى دانند. بيمارى و فقر در آفريقا را به اروپاييان حقوق بشر دوست سپرده ولى در سودان و قضيه دارفور خودش وارد عمل شده تا مانع از قدرت گيرى گروه هاى تندروى شود. در خليج فارس و عراق، كشورهاى ائتلاف را سرگرم مسايل اقتصادى كرده ولى خودش امنيت منطقه را بر عهده گرفته است. البته سياست امريكا به راحتى مورد قبول كشورهاى منطقه قرار نگرفته است. به گفته يك ژورناليست عرب: ما مى خواهيم شما (امريكايى ها ) مثل باد باشيد ما مى خواهيم شما را احساس كنيم، ولى نمى خواهيم شما را ببينيم. اين موضع گيرى ها امروزه در منطقه خاورميانه تغيير محسوسى كرده و بسيار بيشتر از سابق به سمت همسويى با سياست هاى امريكا پيش رفته است. شايد تنها نگرانى از مخالفت هاى داخلى گروه هاى راديكال مذهبى در درون اين كشورها مانعى در مقابل همگرايى كامل آنها با امريكا در منطقه باشد. در نتيجه گيرى بايد گفت در تبيين استراتژى امريكا در خليج فارس، ايدئولوژى هاى نومحافظه كاران امريكايى و نظامى گرى اين كشور تا مسايل اقتصادى و نفت در خليج فارس و رقابت قدرت هاى ديگر در اين منطقه دخيل هستند. براى بررسى دقيق استراتژى امريكا در خليج فارس نبايد تنها عراق و مشكلات امريكاييان در آنجا را در نظر گرفت، روابط محكم سياسى و امنيتى امريكا با ديگر كشورهاى عربى خليج فارس نيز از مهمترين فاكتورهاى تاثيرگذار بر استراتژى امريكاست. Irdiplomacy.ir
|