|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
فارابى
كتاب فارابى تاليف رضا داورى اردكانى توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به چاپ رسيد. اين كتاب شامل ۹ فصل است كه برخى از فصول آن عبارتند از: ۱- نظرى به زندگى و آثار مابعد الطبيعه فارابى ۲- آغاز تفكر فلسفى در عالم اسلامى ۳- آثار سياسى فارابى و … مى توان اشاره كرد. در واقع به درستى نمى دانيم كه فارابى در چه سالى به دنيا آمده ولى آن چه كه مى دانيم اين است كه او در حوالى سنه ۲۵۷ تا ۲۵۹ هجرى قمرى در وليجر نزديك فاراب تركستان به دنيا آمده و پدرش نيز لشكرى بوده است و همچنين فارابى در حدود ۴۰ سالگى به بغداد رفته است و او در اين زمان از علوم صرف و نحو و فقه و حديث بهره ها داشته ولى هنوز در منطق و فلسفه مطالعات چندانى نداشته است و لاجرم در بغداد نزد ابن السراج به خواندن علم نحو پرداخت و در مقابل به او علم منطق آموخت. برخى نوشته اند كه او در جوانى همراه پدر خود به بغداد رفته است ولى اين سفر در هر وقت و در هر سنى از سنين فيلسوف روى داده باشد مى دانيم كه او در بغداد علم منطق را از متى بن يونس و يوحنابن حيلان فرا گرفته است، فارابى در صدر دورانى از تاريخ تفكر و فرهنگ اسلامى قرار داشت كه از جهاتى مى توان آن را دوره تجديد حيات علم و فلسفه خواند و بى مناسبت نيست كه او را معلم ثانى خوانده اند و همچنين او موسس فلسفه السلاحى است، از فارابى آثار زيادى وجود دارد كه بسيارى از آثار آن عبارتند از ۱- شرح كتاب متولات ۲- عيون المسائل فى المنطق ۳- فصول يحتاج اليها فى صناعة المنطق و … مى توان نام برد، در نظر فارابى فيلسوف رييس مدينه است و چنانچه خداوند عالم را اداره مى كند، فيلسوف هم امور مدينه را نظم و سازمان مى دهد، از اين گفته مى توان به درستى استنباط كرد كه فارابى به فلسفه سياسى توجه بيشترى داشته و او با فلسفه يونانى انس پيدا كرده است؛ اما خود اهل آزمون و تعقل بوده و به آموختن صرف الفاظ و عبارات استادان اكتفا نكرده است. او در فلسفه و با فلسفه عالمى را درك كرده است.
|
|
|
|
|
دايرةالمعارف قرآن كريم
جلد ششم از دايرة المعارف قرآن كريم كه به عناوين بقيةالله - پير مى پردازد، توسط مركز فرهنگ و معارف قرآن تهيه و تدوين شده است، توسط موسسه بوستان كتاب قم منتشر شد.
|
|
|
|
|
فرهنگ قرآن
جلد شانزدهم از كتاب «فرهنگ قرآن : كليد راهيابى به موضوعات و مفاهيم قرآن كريم» كه به عناوين سپاس و شرع مى پردازد، با كوشش اكبر هاشمى رفسنجانى و محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن تهيه شده و توسط موسسه بوستان كتاب قم منتشر شد.
|
|
|
|
|
تحصيل و تدريس
* آيا از روش هاى مختلف آموزش و تدريس و مباحثه و تقرير اطلاع داريد؟ * كدام روش نوشتن درس خارج، صحيح و كدام اشتباه است؟ * روش مباحثه چطور؟ * آيا مجتهد شدن محال است؟ كتاب شيوه هاى تحصيل و تدريس در حوزه هاى علميه، به قلم محمدعلى رضايى توسط موسسه بوستان كتاب قم منتشر شد.
|
|
|
|
|
بايسته هاى هنر معلمى
سيدحسين حسينى، فرزند پروفسور سيدعلى اكبر حسينى، استاد ممتاز تعليم و تربيت كشور و از چهره هاى ماندگار مى باشد. وى دبير شوراى اسلامى دانشگاه ها و مراكز آموزشى كشور در شوراى عالى انقلاب فرهنگى و رييس و دبير علمى ستاد نهضت توليد علم و كرسى هاى نظريه پردازى هست و آثار و تاليفات زيادى در قلمرو علوم دينى دارند. ايشان هم اكنون عضو هيات علمى دانشگاه آزاد اسلامى هستند. به بهانه هفته بزرگداشت مقام معلم، در خصوص بايسته هاى هنر معلمى و ارتباط دانشجو و استاد، با ايشان گفت وگو داشته ايم كه توجه خوانندگان را بدان جلب مى كنيم. * بفرماييد يك معلم خوب چه ويژگى هايى بايد داشته باشد؟ ** قبل از پاسخ دادن به اين سوال بايد به بحث تفاوت معلم و عالم بپردازيم. ممكن است كسى عالم باشد، اما معلم نباشد و يا برعكس كسى معلم باشد، اما عالم نباشد. عالمانى داريم كه متخصص، انديشمند و حتى علامه اند، ولى معلم نيستند، اما برخى معلم هستند، اما عالم نيستند. البته در يك نگاه ايده آل و مطلوب بهتر است كه هر دو خصوصيت را با هم داشته باشيم. اين در حالى است كه ما با نگاه ايده آليستى به مساله نگاه كنيم، ولى عملا الزامى وجود ندارد، چرا كه از هر دو مورد، ماده نقص وجود دارد. از اين طرف معلمانى داريم كه فن معلمى دارند، ولى ممكن است در تخصص خودشان آن علم و آن توان اطلاعاتى و قوه تحليل و نوآورى علمى را نداشته باشند و از سوى ديگر همچنين است. * در مورد تفاوت عالم و معلم بيشتر توضيح دهيد؟ ** عالم فردى است كه متخصص در رشته خودش به حساب مى آيد، يعنى اطلاعات آن رشته را دارد، اما معلمى فن است. مرز بين عالم و معلم، مرز بين انديشه و فن است. فن در واقع ترجمه تكنولوژى است؛ ممكن است من در حوزه فلسفه اسلامى انديشمند باشم، ولى هنر و فن انتقال و ارتباط را با مخاطب خود نداشته باشم؛ پس من عالم هستم، اما معلم نيستم. معلمى فن ارتباط است، بنابراين معلمى هنر است. * با توجه به تفاوتى كه ميان عالم و معلم بيان كرديد، يك معلم در خصوص فن معلمى چه خصوصياتى بايد داشته باشد؟ ** به نظر من معلم براى انتقال دانستنى هاى خودش يا پياده كردن فن معلمى بايد سه ويژگى داشته باشد: هنر، ادبيات و دين. اول از همه توجه به جنبه هاى هنر در كار معلمى است. اگر معلمى واقعا يك هنر است، پس معلم بايد يك هنرمند باشد. هنرمند به معنى اين كه هنر شناخت روانشناختى مخاطب را داشته باشد اين واقعا يك هنر روانشناختى بسيار مهم و قوى لازم دارد كه يك معلم بتواند دقيق و درست شناسايى كند. بنابراين يك بعد هنر معلم همين مساله است، يعنى هنر شناخت دقيق مخاطبان براى برقرارى ارتباط صحيح كه داخل مباحث روانشناسى و انسان شناسى قرار مى گيرد. البته معلم بايد به هنر در معناى اصطلاحى اش نيز مسلط باشد. يعنى بايد يكى از حوزه هاى گوناگون و متنوع دنياى هنر را در دست خودش داشته باشد؛ براى مثال يا نقاش يا خطاط و يا طراح باشد. چون تا زبان هنر را كه زبان انتقال و ارتباط و سخن با مخاطب است ندانيد، نمى توانيد معلمى كنيد. خلاصه هنر معلم اين است كه بتواند از احساسات مخاطب استفاده كرده و در امتداد خط احساسات، رهبرى فكرى خودش را پياده كند و اين نمى شود مگر با تسلط بر زبان هاى هنر. * درباره نقش ادبيات هم توضيح بدهيد؟ ** معلم بايد يك اديب و يك شاعر باشد. من واقعا نمى دانم كسى كه با شعر و شاعرى رابطه خوبى ندارد، چگونه مى تواند معلم خوبى باشد؟! زبان معلمى، زبان ارتباط و درست تر، زبان به كارگيرى درست و به جاى كلمات است و اين كه كجا چه كلمه اى را به كار ببرى. در معلمى بايد از ادبيات دو امر را وام گرفت: يكى درست نوشتن و ديگرى درست بيان كردن. فن نويسندگى و فن سخنورى از الزامات كار معلمى است و بدون اين دو كار معلمى پيش نخواهد رفت. به نظر من اين مساله حتى براى معلم فيزيك و شيمى هم لازم است يعنى در آنجا هم تسلط دنياى شعر و شاعرى مى تواند به كار معلمى كمك برساند چون به هر حال در آن كلاس ها هم همه اش زبان فرمول هاى خشك علمى به كار نمى رود و براى انتقال، باز محتاج استفاده از چنين زبان هايى هستيم، علاوه بر اين كه در كلاس و ارتباط معلم و شاگرد، همه اش هم كار علمى و تبادل اطلاعات و داد و ستد دانش تخصصى نيست و ما براى مبادله مسايل ديگر مثل ارزش ها و امور تعالى گرى انسانى، باز محتاج زبان ادبيات و شعر و هنر و دين هستيم. * در مورد سومين ويژگى فن معلمى ـ زبان دين ـ توضيح دهيد؟ ** اين بحث جنبه هاى گوناگون و بسيار متنوع و مختلفى دارد. براى مثال معلم بايد با آيات و روايات دينى آشنايى داشته باشد. اين سه ويژگى كه نام بردم، همه نوعى زبان هستند و در واقع زبان احساسات مى باشند و معلم براى تاثير بر مخاطب به اين سه زبان نياز دارد. اگر معلم اين زبان سوم را نداشته باشد، كار معلمى دچار نقصان و مشكل خواهد بود. * براى اين مطلب چه استدلالى داريد؟ ** فيلسوفان ادعا مى كنند كه حوزه ورود در مخاطب ( حال مى خواهد فن معلمى باشد يا هر امر ديگرى) عقل است. يعنى اگر شما مى خواهيد تاثير بگذاريد بايد عقل مخاطب را مورد خطاب قرار دهيد و اين دريچه ورود شما به دنياى درون انسان هاست. فلاسفه محض معتقدند كه اگر شما عقل افراد را تغيير ندهيد و در تفكر و بينش آنان، جهش و تحول ايجاد نكنيد، هيچ كارى نكرده ايد و اصولا نمى توانيد هيچ كارى بكنيد. اين امر دعواى فلسفه و عرفان است، چرا كه در برابر، عرفا معتقدند كه حوزه دخالت و ورود، عقل نيست بلكه حوزه دخالت، دل و روان آدميزاد است. يعنى تا شما تاثير روانى و تاثير احساسى بر مخاطب نگذاريد، نمى توانيد كارى از پيش ببريد. * اما معلم بايد كدام يك از اين دو ويژگى ـ عقل و احساس ـ را بيشتر برخوردار باشد؟ ** اگر بحث از عقل كرديد، شما مدافع خط فلاسفه شده ايد و اگر گفتيد پاى استدلاليان چوبين بود، مدافع خط عرفا هستيد. اين سوال مهمى است كه همواره وجود داشته و از سوالات مهم حوزه فلسفه و انسان شناسى است و نه تنها در اين بحث كه به عنوان يك مساله مهم در بازشناسى زندگى و حيات انسانى براى هر انسانى مطرح است و ناچار از پاسخ به آن هستيم. شايد لازم نباشد يك خط را به صورت مشخص و معين انتخاب كنيم و به نحوى بتوانيم به سمت رويه ها و روش هاى تركيبى روى آوريم. در دنياى امروز كمتر كسى مى توانيد پيدا كنيد كه فلسفه و عرفان را به صورت محض از هم جدا كند، تقريبا به سمت تلفيق و تركيب روى آورده اند. اما به هر حال ناچاريم به اين سوال پاسخ دهيم، هم به عنوان انسان و هم به عنوان معلم. اگر شما جواب اول را پذيرفتيد، يعنى اگر پاسخ پرورش عقل باشد، پس معلم وقتى معلم خوبى مى شود كه اطلاعات علمى و فلسفى و سطح علمى اش بالاتر باشد و شاگرد و كلاسى خوب است كه وقتى دانشجويان از آن خارج مى شوند، قدرت تحليل بيشترى داشته باشد. اما اگر جواب دوم را به اين مساله داديد، يعنى دريچه ورود شما به دنياى درون انسان دل است، به سمت عرفان روى آورده ايد كه اين روزها هم خيلى خريدار دارد و البته بايد مواظب بود كه عرفان هاى قليونى هم زياد شده است! در اين صورت معلم خوب، معلمى است كه مهذب باشد و در واقع به معناى حقيقى روحانى باشد، شاگرد خوب، شاگردى است كه وقتى از كلاس بيرون مى آيد، نسبت به مسايل دينى و انسانى، يك احساس دقت، توجه و نزديكى بيشترى بكند. بنابراين در اين جواب ديگر بحث قدرت و تحليل مطرح نيست. * نظر خودتان چيست؟ شما به اين سوال چگونه پاسخ مى دهيد؟ ** من مى خواهم جواب سومى بدهم و پلى بزنم بين آن دو راه. در واقع هدف پرورش عقل است، ولى مخاطب شما دريچه عقلش را براى شما باز نمى كند، مگر اين كه يك ارتباط احساسى و روانى با او برقرار كنيد. با اين پاسخ مى خواستم يك پل بزنم. بين اين دو مبنا و در اين فرض خيلى چيزها مرتفع مى شود. پس اول بايد بر قلوب تاثير بگذاريم. بنابراين معلم موفق حتما معلمى نيست كه سطح سوادش از همه بالاتر باشد، اينجا مقدارى به عرفان نزديك مى شويم ولى مى خواهيم اين ارتباط روانى و عاطفى را تا قدرت تحليل در مسايل علمى بالا ببريم. نتيجه ديگرى كه از اين بحث به دست مى آيد، اين گرفتارى است كه الان در نظام آموزش عالى ما همه جا را فرا گرفته! اگر اين حرف درست باشد، ديگر معلم خوب معلمى نيست كه حافظه بچه ها را تقويت كند، معلم خوب معلمى است كه نجار خوبى باشد، اما نجار فكرى، يعنى متد كار را تحويل او بدهد. يعنى در اين متد ناچاريد ارتباط روحى و روانى با مخاطب داشته باشيد، اين خيلى نكته مهمى است. اما نكته ديگر اين كه شما نمى توانيد بر قلوب آدميزاد تاثير بگذاريد، مگر اين كه به مركز ارتباط قلوب متصل شويد و آيات الهى هم بر اين امر گواه است. بنابراين اگر شب تا صبح سر در هزاران عرفان غيردينى بگذاريد، نمى توانيد بر قلوب انسان ها تاثير بگذاريد مگر اين كه ارتباطى بين خودتان و آن مركز اصلى كه طبق آيات قرآن «مركز قلوب به دست خداست» داشته باشيد. در اينجا دوباره به عرفان نزديك مى شويم. بنابراين هرچه سطح سواد من بيشتر باشد، اگر در اين پايه ارتباطى لنگ بزنم، در آن ارتباط علمى هم دچار مشكل خواهم شد؛ چون مركز چيز ديگرى است. نتيجه ديگرى كه از اين بحث به دست مى آيد، الهى بودن معلم است. الهى بودن فقط به ظواهر و يا فقط به بواطن نيست، چون اسلام فقط دين ظاهر يا دين باطن نيست. اين خصوصيت مهم وجه تمايز اسلام با اديان ديگر است، چون معتقد است كه از ظاهر به باطن و از باطن به ظاهر، پل و ارتباطى وجود دارد. حرف پايانى: اكنون واقعا دوره تكيه بر حافظه و تكيه بر دانستنى ها گذشته؛ دوره ارتباط هاى يك طرفه و روش هاى سخنرانى گذشته و ديگر فضاى آموزشى امروز اين را نمى طلبد.
|
|
|
|
|
اسلام، سكولاريسم، سكولاريسون و لائيسيزم
سكولاريسم از سكولاريس به معناى نامقدس، غيرروحانى و ناسوتى گرفته شده است. سكولاريسم نوعى طرز تفكر و ايده اى نسبت به چگونگى تدبير زندگى اين جهانى است. سكولاريزاسيون نيز فرايند سكولار نمودن و عرفى سازى امور دنياست. به عبارت ديگر، سكولاريزاسيون تلاشى آگاهانه و عامدانه در جهت بشرى كردن اداره امور زندگانى و قدسيت زدايى و خارج كردن كار و بار جهان از دايره نفوذ و هدايت هاى دينى، قدسى و روحانى است. نظام لائيك يا لائيسيته نيز رژيم سياسى بى اعتنايى به دين را گويند بنابراين لائيسيزم و لائيسيته، بخشى از سكولاريسم و به عبارت ديگر نمود عينى سكولاريسم سياسى است. برخى بى توجه به مبانى سكولاريسم و زمينه ها و علل سكولاريزاسيون و تعلق آن به بستر دينى، فرهنگى و تاريخى غرب مسيحى، آن را به همه فرهنگ ها و جوامع تسرى داده و چنين پنداشته اند كه هيچ دين و جامعه اى را از آن گريز نيست. اما بايد مناسبات سه گانه زير را بررسى كرد: ۱- آيا سكولاريسم و سكولاريزاسيون، واقعياتى همه جايى و فراگير هستند؟ ۲- نسبت اسلام و سكولاريسم ۳- رابطه جامعه اسلامى و سكولاريزاسيون جهانشمولى وسكولاريزاسيون ويلم(willaime) بر آن است كه ديده سكولارسازى به مثابه يك تئورى كلى و جهانشمول، بيش از آن كه نظريه اى واقع گرايانه باشد، نمايانگر نگرش روشنفكرانى است كه در تجزيه و تحليل، احساسات و تمايلات ضددينى خود را منعكس مى كنند. در واقع نه تنها دليلى بر عموميت سكولاريسم و سكولاريزاسيون وجود ندارد، بلكه واقعيات موجود كاملا برخلاف آن گواهى مى دهد، زيرا: ۱- در ميان اديان و فرهنگ ها در برخورد با سكولاريسم تفاوت هاى عمده اى وجود دارد. ۲- روند سكولار زدايى و دين گرايى در جهان جديد، نه تنها كمتر از فرآيند عرفى سازى نيست، بلكه جريانى بسيار قوى تر و نيرومندتر از آن است. برگر(berger) بنياد اساسى نظريه سكولاريزاسيون در دين را انديشه عصر روشنگرى مى داند كه نوگرايى لزوما به افول دين هم در جامعه و هم در نظر افراد منجر خواهد شد. او به صراحت اعلام مى دارد كه اين ايده غلط از آب درآمده و بر آن سه اشكال عمده وارد مى كند: ۱- نوگرايى را نمى توان نوعى جهان بينى شكست ناپذيرى دانست كه رويه هاى دين ناگريز از هماهنگ و هم آوا نمودن خود با آن باشند. ۲- تضاد و تعارض دين و نوگرايى انديشه اى ناصواب است. ۳- بين سكولاريسم و نوگرايى نيز هيچ تلازمى نيست، بلكه نوگرايى در بسيارى از مناطق، حركت هاى قدرتمند ضدسكولار را به دنبال داشته است. اسلام و سكولاريسم در اسلام نه گرايش به سوى سكولاريسم وجود دارد و نه زمينه اى براى سكولاريزاسيون، اين در حالى است كه اسلام به هيچ روى به خرد بشرى و عقل عرفى پشت نكرده و آن را از ميدان به دور نكرده است، بلكه از آن استقبال نموده و در كادر اصول و قوانين و هنجارهاى خود مجال رشد و بالندگى و تاثيرگذارى آن را فراهم نموده است. اين موضوع را از سه زاويه مى توان مورد كاوش قرار داد: الف) ناسازگارى بنيادين اسلام و سكولاريسم ب) فقدان مشكلاتى كه مسيحيت و غرب مسيحى را به وادى سكولاريسم راند. ج) توانايى اسلام در مقابله با عرفى گروى. الف) ناسازگارى بنيادين اسلام و سكولاريسم: براساس جهان بينى توحيدى همه هستى عرصه حاكميت و سلطه بلامنازع خداوندى است كه آفريدگار سراى وجود است و هيچ عرصه اى حتى مناسبات اجتماعى انسان از سيطره ربوبى تكوينى و تشريعى او خارج نيست. در مقابل سكولاريسم به جداسازى عرصه اجتماع از گستره نفوذ و حاكميت خداوند فتوا مى دهد. از طرف ديگر سكولاريزاسيون مبتنى بر نوعى دنياگروى محض و غايى است در حالى كه در نگاه اسلام اين جهان نه غايت فرجامين كه مرحله اى مقدماتى وگذران به سوى حيات راستين آدمى است. ب) فقدان عوامل عرفى ساز بخش عمده اى از عوامل سكولاريزه شدن غرب، مشكلات موجود در مسيحيت كنونى بوده است. اگر با ملاحظه آن عوامل نيم نگاهى نيز به اسلام بيافكنيم، وضعيت را كاملا متفاوت خواهيم يافت: پاره اى از امتيازات اسلام بر مسيحيت عبارتند از: ۱- عقلانيت اسلام: عقلانى و خردپذير بودن آموزه هاى اسلامى به ويژه در سه حوزه شايان توجه است: توحيد و خداشناسى، انسان شناسى، دايره شريعت و نظام علمى اسلام. ۲- جامعيت اسلام؛ قرآن مى فرمايد: «ما كتاب ( قرآن) را كه بيانگر هر چيز است بر تو فرستاديم». (نحل /۸۹) ۳- هماهنگى با فطرت؛ هم آوايى اسلام، فطرت و سرشت انسان هم در حوزه بنيادهاى عقيدتى است و هم در حوزه نظام ارزشى و هنجارى. ۴- خلوص و وثاقت كتاب آسمانى: برخلاف مسيحيت كه فاقد مكتوب آسمانى است. كتاب خدا ( قرآن) در اسلام يكى از اساسى ترين رموز استوارى و جاودانگى اسلام و مانع رشد انديشه هاى دين گريزانه و عرفى گرايانه بوده و هست. ۵- رابطه علم و دين: به رغم تعارض و ناسازگارى مسيحيت با علم، دين اسلام با دانش و معرفت پيوندى نزديك و ناگسستنى دارد. ج) توانايى هاى اسلام براى مقابله با عرفى گرى: ۱- سرمايه هاى اجتماعى اسلام: سه عامل عمده از سرمايه هاى مهم مقاومت آفرين و صيانت بخش اسلام در برابر فرآيند عرفى سازى است. ۱- نفوذ اجتماعى گسترده و كثرت پيروان در سراسر جهان. ۲- جهت گيرى مثبت اسلامى به سوى دنيا، جامعه و سياست با تاكيد بر مسووليت اجتماعى مومنان . ۳- قدرت باز تجديد بالا، اصلاح گرى درون جوش و احياگرى و پويايى دايمى. آموزه هاى بلند اسلامى مانع آن است كه مومنان پايبند بدان به اندوخته هاى پيشينيان بسنده كنند يا به سادگى به انحراف از اصول تن دهند، بلكه آمادگى دارند به مدد انگيزه هاى بلند آرمانى، در هر لحظه به ارزيابى اوضاع و عملكردهاى متصديان و متوليان امور دينى پرداخته و براى اصلاح نابسامانى ها و احياى ارزش هاى فروگذارى شده، بپاخيزند. ۲- هويت بخشى لوئيس، يكى از امتيازات اسلام بر ديگر اديان موجود را متعين تر بودن تعلق هويتى پيروانش به آن مى داند و مى گويد: هويت دينى براى يك مسلمان هنوز پررنگ ترين جزء هويتى او را تشكيل مى دهد و در قياس با عناصر هويت بخش ديگر، چون مليت، نژاد و زمان از اهميت به مراتب بيشترى برخوردار است. ۳- رويه مسالمت آميز رفتار مداراگرانه و همزيستى مسالمت آميز در غرب فاقد ريشه و بنياد است. جوامع اسلامى و سكولاريزسيون فرهنگ اسلامى و به ويژه شيعى به هيچ روى سكولاريسم را برنمى تابد. از ديگر سو دين مبين اسلام همه توانايى هاى لازم براى مقابله با موج سكولاريسم را داراست. ولى با اين همه نمى توان نسبت به خطر سكولارسازى جوامع اسلامى كاملا آسوده خاطر بود. از طرف ديگر عرفى سازى و گسستن پيوند دين و دنيا داراى مراتب و درجاتى است كه درجاتى از آن عملا در طول تاريخ دامنگير جامعه اسلامى شده است. عوامل تهديد كننده جوامع اسلامى و نيز جامعه اسلامى ايران كم نيستند؛ پاره اى از اين عوامل عبارتند از: ۱- ظاهرگرايى استفاده ظاهرى و ابزارى از دين و بازى با الفاظ و تشريفات و فرو نهادن لب و مغز از آفات بزرگى است كه در طول تاريخ عملا بين دين و حكومت جدايى افكنده است. ۲- غرب گرايى رشد و گسترش غرب گرايى و الگوگيرى از روند توسعه سياسى، اقتصادى، مديريتى، علمى و فنى غرب، مبانى نظرى و عرفى گرايانه تمدن غربى را نيز به طالبانش القا مى كند. هم اكنون بسيارى از جوامع اسلامى بر سر دو راهى تاريخى بزرگى قرار دارند. يكى از دو گزينه تداوم انفعال و الگوپذيرى از مدرنيسته غربى و در پى آن فاصله گرفتن از مكتب اسلام به مثابه مكتب راهنماى عمل است و گزينه ديگر طراحى و به كارگيرى الگوى مناسب توسعه خويش. ۳- عصرى كردن دين عصرى نمودن و ارايه قرائت هاى عصرى از دين به قلب ماهيت دين و پيدايش تكثر بى سرانجام منتهى شده و تاثير بارزى بر عرفى شدن دارد. ۴- ناكارآمدى حكومت و جامعه دينى ناكارآمدى حكومت دينى و ناكامى در پياده كردن الگوى اصيل كارآمد نظام اسلامى و عمل نكردن به تعهداتى كه در برابر جامعه دارد، نقش مهمى را در واگراى جامعه دينى و مجال يابى انديشه هاى عرفى گرايانه دارد. اين مساله، به ويژه در انقلاب اسلامى ايران كه تنها نظام سياسى مبتنى بر اسلام در پانزدهمين قرن حيات اسلام مى باشد، از حساسيت بالايى برخوردار است. منبع: سكولاريسم / حميدرضا شاكرين / انتشارات كانون انديشه جوان
|
|
|
|